<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>برگ نوشته های چنار زندگی</title>
<link>https://jaanband.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 24 Jan 2022 14:28:22 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>https://jaanband.blogfa.com/post/208</link>
<description>نمی دونستم چنار میوه و بار نداره خسته... مریض... گنگ در هتل المقام نجف به همین تاریخ و ساعت: دقایقی مونده به اذان مغرب</description>
<pubDate>Mon, 24 Jan 2022 14:28:22 +0330</pubDate>
<dc:creator>jaanband</dc:creator>
<guid>jaanband.blogfa.com/post/208</guid>
</item>
<item>
<title>کافی شاد!</title>
<link>https://jaanband.blogfa.com/post/207</link>
<description>روشنای شمع و طالع نیکی که برای تو می دیدم با قهوه ای، نه تلخ، که گرم و سنگین و زلالی یک لیوان، پرُه از آرامش و یک دستمال سفید و شیرین کافه دی، دوشنبه ۲۸ بهمن، با دوستان</description>
<pubDate>Wed, 19 Feb 2014 08:39:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>jaanband</dc:creator>
<guid>jaanband.blogfa.com/post/207</guid>
</item>
<item>
<title>ندیده و نشنیده و نخونده، آمینش از تو</title>
<link>https://jaanband.blogfa.com/post/206</link>
<description>دوست عزیزم راضیه جان، امروز در دعاهای خیر من شریک بودی. تو هم دعا کن، موجبات آزادی واژه های من از اسارت، فراهم بشه، تا خودت ببینی و بخونی چی خواستم.</description>
<pubDate>Tue, 18 Feb 2014 12:43:50 +0330</pubDate>
<dc:creator>jaanband</dc:creator>
<guid>jaanband.blogfa.com/post/206</guid>
</item>
<item>
<title>یک کار اداری کوچیک با خدا</title>
<link>https://jaanband.blogfa.com/post/204</link>
<description></description>
<pubDate>Mon, 17 Feb 2014 08:19:05 +0330</pubDate>
<dc:creator>jaanband</dc:creator>
<guid>jaanband.blogfa.com/post/204</guid>
</item>
<item>
<title>من و رادیو هفت</title>
<link>https://jaanband.blogfa.com/post/203</link>
<description>موضوع: اتفاق و روز تأثیر گذار زندگی مهمترین روز زندگیم، عرفه امسال بود که در غروبش، با گریه دلتنگیهام در عرفاتِ ضیافت الرحمن، دوباره متولد شدم، اما اینبار خیلی عاشقتر از قبل. موضوع: سنگ وقتی راهی شدم، همه می گفتند: کعبه سنگ نشانی است که ره گم نشود، ببین یار کجاست... حال برگشتم، با دلی که لابه لای سنگهای معطر و تپشدار آن سنگ نشان جا مانده، ره هست، یار هم هست اما &quot;من&quot; گم شده است. میم گلی از شهرش</description>
<pubDate>Mon, 17 Feb 2014 07:09:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>jaanband</dc:creator>
<guid>jaanband.blogfa.com/post/203</guid>
</item>
<item>
<title>یاد باد آن روزها ... (23)</title>
<link>https://jaanband.blogfa.com/post/202</link>
<description>شنبه ۲۰/۷/۹۲ صبح، من و میترا از محبس فرار کردیم و رفتیم حرم. تا ظهر اونجا بودیم و بعد از اقامه نماز برگشتیم. دیگه اتوبوسی نیست و پیاده میریم و میایم. یک راست رفتیم ناهار و وقتی اومدیم اتاق، دیگه تمام انرژیم ته کشیده بود. با حال خراب، یه قرص خوردم و خوابیدم. هنوز چشمام گرم نشده بود که صدای جیغ میترا از حموم اومد. طفلک دچار مشکل خانومانه ای شده بود که همه حجاج زن در حج، ازش روگردان و ترسانند. گریان اومد زنگ زد به معینه و بعد هم روحانی کاروان و چاره کارش این</description>
<pubDate>Sun, 16 Feb 2014 11:47:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>jaanband</dc:creator>
<guid>jaanband.blogfa.com/post/202</guid>
</item>
<item>
<title>تمام سهم من از عشق</title>
<link>https://jaanband.blogfa.com/post/201</link>
<description>دیروز در خانه ما، فقط یاکریم هایی که از سرما به تراس دود زده پناه آورده و سیم آنتن را تاب عاشقیهای خود کرده بودند، روز عشق داشتند. عشق تان پایدار و جاری یا کریمـ نظر یک دوست نوشت: عاشقی کمترین سهم توست از زندگی، کاش همیشه همراهت باشد، کاش واقعاً پشت سر هر معشوق خدا ایستاده باشد..... آمیـــنشم از من</description>
<pubDate>Sat, 15 Feb 2014 08:44:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>jaanband</dc:creator>
<guid>jaanband.blogfa.com/post/201</guid>
</item>
<item>
<title>یاد باد آن روزها ... (22)</title>
<link>https://jaanband.blogfa.com/post/200</link>
<description>جمعه ۱۹/۷/۹۲ یا من اسمه دواء و ذکره شفاء، ای طبیب و ای حبیب، ای صاحبخانه و دعوت کننده، ای خبیر و بصیر به حال ما، ای که همه چیز ما در ید قدرت ارحم الراحمینی ات است، سقم و بیماری را تو عطا کردی، شـُکر، شفایش را هم از تو مسئلت می کنیم. خدایا سالممان کن تا اعمال و مناسکی که بر ما امر کردی را به جا آوریم. خدایا ما را روسیاه و خَسِرَالدنیا و الآخره قرار مده. خدایا به حال نزار و گرفتار و شفاخواهِ ما رحم کن، به چشمهای مضطر و دلهای لرزانمان یا رب الفاطمه....</description>
<pubDate>Wed, 12 Feb 2014 06:25:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>jaanband</dc:creator>
<guid>jaanband.blogfa.com/post/200</guid>
</item>
<item>
<title>بفرمایید ناهار</title>
<link>https://jaanband.blogfa.com/post/199</link>
<description>وقتی خونه پدری بودم، اصلاً آشپزی نمی کردم، یعنی در حد سالی یکی دو بار، اونم غذاهایی مثل الویه یا پیراشکی گوشت. کلاً وقتی برای آشپزی نداشتم (اولا که مدرسه و کلاسهای جورواجور، بعد هم کار و دانشگاه با هم) البته یه مدت کوتاهی تو آخرین تابستون منتهی به دانشگاه رفتنم، یه چیزایی از برنامه های آشپزی تلویزیون مثل کیکها و دسرها رو یاد گرفته و درست می کردم که اونم با فرا رسیدن کلاسهای درس و بعد سرکار رفتنم، تعطیل شد.</description>
<pubDate>Wed, 12 Feb 2014 05:51:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>jaanband</dc:creator>
<guid>jaanband.blogfa.com/post/199</guid>
</item>
<item>
<title>لپ گلی من</title>
<link>https://jaanband.blogfa.com/post/197</link>
<description>ای زیبایِ معصوم و سرزندة رها شده در خیابان زندگی من اگر مادرت بودم هیچوقت سرگردان سنگفرشها نبودی و تمام آدامسهایت برای جویدن و باد کردن بود نه خرید ترحم، عزیزکم من اگر مادرت بودم سرخی گونه هات، از شادی و هیجان و بازیگوشی بود نه از شلاق سرمایی که به استخوانت می زد خداوندا مباد هیچ کودکی بی سرپناه سایه عشق پدری و حصار امن و راحت آغوش مادر و مباد هیچ خانه سایه دار و حصار دار، بی چراغِ کودک آمـــیـــن</description>
<pubDate>Sun, 09 Feb 2014 11:56:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>jaanband</dc:creator>
<guid>jaanband.blogfa.com/post/197</guid>
</item>
</channel>
</rss>
