تاريخ : سه شنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 12:1 | نویسنده : میم گلی |
فعلاً که خواننده واژه های آلوده به رمز و سکوت من، منم و خدای من.

تا تو بیایی و بخوانی و واژه ها آزاد.

 

دعای فرجی می خونم برای آزادی همه در بندها

الهی عظم البلاء و برح الخفاء و انکشف الغطاء و انقطع الرجاء و ضاقت الارض و منعت السماء و انت المستعان و الیک المشتکا و علیک المعول فی الشده و الرخاء

الهم صلی علی محمد و آل محمد ......


موضوعات مرتبط: - دل گفته من نوشته ام، فقط برای تو

خدایا بند از این واژه ها بردار
تاريخ : سه شنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 11:36 | نویسنده : میم گلی |

میگن:

در جوانی پاک بودن شیوه پیغمبری است، ور نه هر گبری به پیری می شود پرهیزکار

نمی دونم چقدر این حرف درسته اما در مورد من، آره خود من، یه جورایی داره برعکسش رخ میده.

وقتی بر میگردم و به گذشته ام نگاه می کنم، دلم از افسوس می گیره.

آخه من قشنگترین نمازها و دعاهامو، زمانی خوندم که خیلی جوون یا بهتره بگم، بچه بودم. تو اون سالها و در اوج احساسات بلوغ و جوونی، یاد خدا همیشه حکمران گوشه ذهنم بود.

قشنگترین روزهای سال و روزه میگرفتم ولو اینکه روز عروسی دوستم بود.

ماه رمضونا، آسونترین و کوتاه ترین روزهای عمرم بود، که به سرعت برق و باد می گذشت و من بی اونکه سختی روزهای روزه داری و شبهای شب زنده داریش، اذیتم کنه، با چشمای اشکبار از رفتن این ماه قشنگ، نماز عیدمو در نهایت سبکبالی می خوندم.

راحت می بخشیدم و نگران آینده نبودم، هرچند نه کاری داشتم نه پولی نه سرمایه ای نه هیچی.

اون روزها خیلی پاکتر، نجیبتر، مهربون تر و صافتر از این روزهام بودم.

اونقدر خدا رو و بزرگی و مهربونیشو باور داشتم که در هیچ حادثه و فاجعه ای، خودمو نمی باختم. ترس، ناامیدی و بُریدن، برام معنا نداشت.

وقتی جای مهم و حساسی می رفتم، مثلاً مصاحبه استخدامی، دم در خونه، دست خدامو می گرفتم و خوشحال و خندون و با اطمینان از داشتن یه وکیل و یک پناه، از همه ثانیه های اون وقایع، بدون هیچ استرسی، لذت می بردم.

خرید یک لباس، یک کفش یا حتی یک وسیله خیلی کوچیک، بدون اینکه خیلی گرون، شیک یا مد روز باشند، خوشحالم می کرد. اونم نه برای یک لحظه بلکه برای مدتها.

کینه از آدمها تو دلم جایی نداشت. کسی رو نفرین نمی کردم، فحش نمی دادم، سبک نمی شمردم. چیزی که این روزها شده نقل لبهای من. حتی اونایی که دوستشون دارمم از این هرزگفتنها درامان نیستند.

حالا نه نماز باشکوهی می خونم، نه حجاب درست درمونی دارم، نه دعای به اجابت نزدیک، نه اون باور قوی و مستحکم، روزه گرفتن آزام میده. استرس و نگرانی و ناامیدی، تو درز و دورز وجودم لونه کرده. شیطانو دیگه خیلی به خودم نزدیک می بینم.

از همه اون نونهالی گذشته، فقط یه حالتم تا الان حفظ شده و اونم اشک همیشه دم مشکمه. حالا میخواد گنبد طلایی امام رضام باشه یا قبور به خاک نشسته ائمه بقیع، یا خوندن یک شعر ناب، یا دیدن صحنه درآغوش رفتن مادر و فرزند یا حتی یک صحنه عاشقانه توی یک فیلم هندی، همه اینا اشکمو در میاره و پرده اتاق دلمو می لرزونه.

خدا رو بابت همین شکرگذارم. میگن اشک چشم از صفای دل و درونه. البته اگه تمساح وار نباشه. به حرمت همین اشکه که هنوزم به عاقبت به خیری امید دارم.

عاقبت به خیری که از خدا می خوام نصیب همه مون کنه و انشاءالله دل همه تون همیشه جوون و خدایی باشه. آمین


موضوعات مرتبط: - دل گفته من نوشته ام، فقط برای تو

خدایا بند از این واژه ها بردار
تاريخ : سه شنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 11:26 | نویسنده : میم گلی |
تاريخ : یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 11:39 | نویسنده : میم گلی |
خدا جونم، مدتیه که کمتر نماز حاجت می خونم.

کمتر اون حاجت مهمه رو ازت می خوام، شده فقط یه هشتاد نود باری در روز!

نه اینکه نا امید باشما، نه،

فقط فکر می کنم، ممکنه در مقابل این همه اصرارهای من، یه وقت شرمنده بشی، وقتی اجابت نمی کنی.

می ترسم، یه وقت صلاحمو وقت ساعت خوب برای اجابتو، بیخیال بشی و به خاطر کم تحملی من، خدای نکرده، حاجتمو بی موقع روا کنی.

من تسلیم اونیم که تو میخوای، حتی شده با گریه، با بغض، با درد و با ناامیدی، می پذیرم خواسته تو خدای عزیزترینم

سپاسگذارتم که میشنوی و صبورانه تحملم می کنی.

سپاسگذارتم که میدونم بالاخره یه روزی هم جواب منو می دی.

سپاسگذارتم که واسه اجابت، صلاح و وقت و ساعت خوبو در نظر می گیری.

سپاسگذارتم که به فکر دل بی طاقت و صبر کم بنده ات هم هستی.


موضوعات مرتبط: - نامه هایی به خدا

خدایا بند از این واژه ها بردار
تاريخ : یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 10:30 | نویسنده : میم گلی |
تاريخ : شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 9:48 | نویسنده : میم گلی |

تو رو هرگز ندیدن  می دونی که سخته عزیزم،   دست من نیست به خدا بی اختیار اشک می ریزم

یه بهار و دو بهار، تا حالا گذشته ده بهار،   دنیا داد می زنه، دیگه بسه انتظار، دیگه بسه انتظار

 

نمی دونم واسمون چه خوابی دیدی روزگار

تو رو قسم می دم خدا، نذار بگذره بهار، نذار بگذره بهار

خدا جون یه حدی داری لحظه های انتظار


موضوعات مرتبط: - نامه هایی به خدا

خدایا بند از این واژه ها بردار
تاريخ : شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 16:16 | نویسنده : میم گلی |
خدایا عاشقش هستم، خدا دستم به دامانت

ببخش او را به من کز غم، گرفتم من گریبانت

 

خدایا حق من آن عشق پاک و خالی از رنگ است

خدایا حق من عشقی جدا از رنگ و نیرنگ است


موضوعات مرتبط: - دل گفته من نوشته ام، فقط برای تو

خدایا بند از این واژه ها بردار
تاريخ : یکشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 14:44 | نویسنده : میم گلی |

*** همه عکسها کار خواهر هنرمند خودمه که پارسال از همینجا گرفته. البته اون شکوفه ها و لاله های پایین این صفحه رو خودم امسال با موبایل گرفتم.

جمعه گذشته، با خانواده رفتیم جاده چالوس.

صبح زود و بعد از خوندن نماز، راه افتادیم. من، شوشو، مامان و برادرم. مقصدمون هم دامنه های سبز و پر روزی البرز بود.

ساعت ۶:۳۰ رسیدیم پل زنگوله. نونوایی هنوز پختشو شروع نکرده بود. منتظرم موندیم و تو این فاصله یه دستی هم به آب رسوندیم. یعنی مثل همیشه، کلی با سرویسهای تمیز و آب گرمش حال کردم. پسرعمه ها و دامادهای عمه ام اونجا بودن. مقصدشون با ما یکی بود. اونا هم میرفتند سبزی کوهی بچینند. (تقریباً هرسال که میایم سبزی اونا رو هم می بینیم. از اون دسته فامیلهایی هستند که دوستشون داریم و از دیدنشون خوشحال میشیم. امسال فقط مردهای خانواده اونم نه همشون، اومده بودند. پارسال ۱۰ تا ماشین بودند. همه دخترا و پسرها و نوه های عمه به اتفاق خود عمه و شوهرش و پدر مادر عروس بزرگشون بودند.)

یه کم که از سلام و احوالپرسیهامون با بچه های عمه گذشت، نونها هم آماده شدند. راه افتادیم. جاده فرعی و گرفتیم و یا علی به سمت کوه هایی که با قله های برف گرفته و پوشیده تو مه و دامنه هایی که مثل پارسال خیلی سبز نبودند، راه افتادیم.

ساعت ۸ رسیدیم محل همیشگی و اتراق کردیم. مامان فراموش کرده بود، تابه بیاره و تخم مرغها رو آبپز کردیم. گوجه ها رو خورد کردم و قارچها رو به سیخ کشیدم. نیم ساعت بعد سفره صبحانه در آن دامنه سبز و بهشتی، انتظارمونو می کشید.

صبحانه رو که خوردیم، منو برادرم به سمت کوه راه افتادیم. مامان تو همین پایینها، سبزی باغی می چید و شوشو مواظب آتیش و وسایلا بود. البته با سگ سفیدی هم که بهش نون دادیم و دوستمون شد، سرشو گرم می کرد.

کوه برخلاف پارسال، خیلی سبز نبود. شاید به خاطر بارشهای کم زمستون و بهار امسال و یا به خاطر سردی هوا. جک و جونور اما خیلی بیشتر از پارسال مشاهده می شد. من تو راه، حتی مار هم دیدم. یه مادر تقریباً متوسط زردرنگ. خیلی ترسیدم و یه یاحسین گفتم. ماره فیش فیش کنان، دور شد. اما ترسش باعث شد که نتونم خیلی دورتر و به سمت اون کوهی که پارسال خیلی سبزی داشت، برم. همون دور و بر چرخیدم و با وجود سه ساعت کوهنوردی، فقط تونستم حدود یک کیلو سبزی (والَک و شورَک) بچینم.

والک

قارچ کوهی

از بالای کوه، شوشو و اتراقمونو می دیدم. شوشو مثل همیشه مهمون داشت. (بسکه مردم داره این شوشو) به یکی از مردای کوهنوردی که اون اطراف بود، چای گرم و تازه دم می داد. هوا، کیپ تا کیپ گرفته بود و آفتابی در کار نبود. بیم اون می رفت که هر لحظه باریدن شروع بشه.

محل اتراق ما

اومدم پایین و دیدم که مادرم هم خیلی سبزی نچیده. شوشو به من هم چای داد و همون موقع، برادرم هم رسید. با وجودیکه اون همیشه تقریباً دو برابر من سبزی می چید ولی فقط تونسته بود، اندازه من بچینه. چاییمونو که خوردیم، نم بارون شروع شد. خب کارمون با این قسمت از طبیعت تموم شده بود و برای ناهار میتونستیم هرجای دیگه ای بریم. جاییکه بارون و سرما نداشته باشه.

 تا ما وسایل و جمع کردیم و سوار ماشین شدیم، بارون شروع شد. بارونی که به سی ثانیه نرسیده، تبدیل شد به برف. برف های گلوله ای کوچیک و قشنگ که ماییکه تو ماشین گرم و بخاری روشن از پشت شیشه می دیدیمشونو به ذوقمون می آورد. سر راه یه دیواره برف هم بود که چند نفری تو اون نقل پاشی زمستون تجاوز کرده به حریم بهار، باهاش عکس می گرفتند.

یعنی کلی حال کردم و سر ذوق و شوق اومدم.

راه رفته رو برگشتیم. تونل کندوان و که رد کردیم، نزدیکیای گچسر، به خاطر جشنواره لاله ها، جاده شلوغ شد. واسه دیدن باغ لاله نایستادیم. هرسال خب دیدیمش.

باغ لاله ها-گچسر کرج

یه خورده جلوتر نگه داشتیم و ناهار خوردیم. مامان، یه قیمه بادمجون مشتی درستیده بود با سبزی خوردن زدیم بر بدن. یه ساعتی هم اونجا خوابیدیم و بعدش چای درست کردیم و خوردیم. اون اطراف یه باغی بود که درختاش کلی شکوفه داشتند. زیر درختا هم لاله کاشته بود. دیوار نداشت و فقط توری فلزی کشیده بود. از گلا و درختاش عکس گرفتم که می بینید.

نیمه های اردیبهشت است ولی بهار جا مانده، تازه با شکوفه ها، غوغا می کند:

عکس گلها و طبیعت زیبای جاده رو که پارسال خواهر عزیزم، گرفته، در ادامه مطلب مشاهده کنید.

ê ادامه مطلب (بدون رمز) ê


موضوعات مرتبط: - سفرنامه و خاطرات جاده

خدایا بند از این واژه ها بردار
تاريخ : شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 16:57 | نویسنده : میم گلی |

ای همه یاس و لاله

از رسولانی سلاله

دل ندارد تاب این را

کو بتازند بر آشیان آن طفل سه ساله

ای مولای من، این تن کوچکترین، در این زمان، با نشان دادن عمق نفرت و بیزاری و دوری جستن از کارهای فراتر از وحوشیت سلفی ها در نبش قبر صحابه نازنین جد بزرگوار شما، خود را همدرد وجود نازنینتان می داند.

مولای من، نگران آن سه ساله اسیر در رنج و تعب یتیمی و بانوی شکیبایی و نجابتم.

کاش زودتر از هتک حرمت، پایان غیبت برسد. آمـــیـــــن



تاريخ : جمعه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 14:18 | نویسنده : میم گلی |

مراسم روز مادر و زن، تو اداره برگزار شد.

یه خانومی اومده بود سخنرانی کنه. تو صحبتهاش گفت: از وظایف پدر و مادر و یکی از حقوق بچه ها بر گردن والدینشون اینه که اسم خوب واسه بچه ها انتخاب کنند.


موضوعات مرتبط: - دل گفته من نوشته ام، فقط برای تو

خدایا بند از این واژه ها بردار
تاريخ : چهارشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 12:13 | نویسنده : میم گلی |
تاريخ : چهارشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 12:11 | نویسنده : میم گلی |
میم مثل:

مریم

مثل:

مـادر

مثل:

تو

ماهِ محبوبِ من


موضوعات مرتبط: - دل گفته من نوشته ام، فقط برای تو

خدایا بند از این واژه ها بردار
تاريخ : چهارشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 12:8 | نویسنده : میم گلی |
تاريخ : سه شنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 16:51 | نویسنده : میم گلی |
بهترین عزیزترینم

مولای تو روزی که بیاید، انشاءالله به زودی،

همه قفلها و گره ها، یک به یک باز می شوند

همه بغضها و اشکها، بی صدا، آواز می شوند

هیچ سر و رازی، سربه مهر باقی نمی ماند

دیگر داغی بر دل شقایق و اقاقی نمی ماند

و تو نیز چون مولایت

وقتی می آیی

مُهر از لب و خط من، بر خواهی داشت

و نوشته هایم که اکنون، در بند رمزند

به یمن قدوم ستاره بارانت، آزاد خواهند شد.

من گَله گِله ها و غمهایم را، به پیشوازی تو امیرک عشقم،

قربانی آن گامهای نوازشگرت، خواهم کرد.


موضوعات مرتبط: - دل گفته من نوشته ام، فقط برای تو

تاريخ : شنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 9:41 | نویسنده : میم گلی |
تاريخ : شنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 9:28 | نویسنده : میم گلی |
چه سخته، آدم،

           در حالی که همیشه خدا، اشکی کنج چشاش مهمونه

                          مدام مجبور باشه، بغض سخت و گره خورده شو، قورت بده

بغض و اشک

               مهمونای همیشگی منند، تا زمانی که تو بیایی

                                                لبخند پهن و گرم فرداهای من


موضوعات مرتبط: - دل گفته من نوشته ام، فقط برای تو

تاريخ : دوشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 17:9 | نویسنده : میم گلی |
خدایا حکمتی دارد

                     که من آن را نمی فهمم

پسر مرحوم عسل بدیعی (بازیگر) در مراسم خاکسپاری مادر


موضوعات مرتبط: - نامه هایی به خدا

خدایا بند از این واژه ها بردار
تاريخ : دوشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 16:34 | نویسنده : میم گلی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.