روشنای شمع و طالع نیکی که برای تو می دیدم

با قهوه ای، نه تلخ، که گرم و سنگین

و زلالی یک لیوان، پرُه از آرامش

و یک دستمال سفید و شیرین

 

کافه دی، دوشنبه ۲۸ بهمن، با دوستان

 



تاريخ : چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۲ | 12:9 | نویسنده : میم گلی |

دوست عزیزم راضیه جان، امروز در دعاهای خیر من شریک بودی.

تو هم دعا کن، موجبات آزادی واژه های من از اسارت، فراهم بشه، تا خودت ببینی و بخونی چی خواستم.



خدایا بند از این واژه ها بردار
تاريخ : سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲ | 16:13 | نویسنده : میم گلی |
تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ | 11:49 | نویسنده : میم گلی |

موضوع: اتفاق و روز تأثیر گذار زندگی

مهمترین روز زندگیم، عرفه امسال بود که در غروبش، با گریه دلتنگیهام در عرفاتِ ضیافت الرحمن، دوباره متولد شدم، اما اینبار خیلی عاشقتر از قبل.

 

 

موضوع: سنگ

وقتی راهی شدم، همه می گفتند: کعبه سنگ نشانی است که ره گم نشود، ببین یار کجاست...

حال برگشتم، با دلی که لابه لای سنگهای معطر و تپشدار آن سنگ نشان جا مانده، ره هست، یار هم هست اما "من" گم شده است.

 

میم گلی از شهرش


موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات

تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ | 10:39 | نویسنده : میم گلی |

شنبه ۲۰/۷/۹۲

صبح، من و میترا از محبس فرار کردیم و رفتیم حرم. تا ظهر اونجا بودیم و بعد از اقامه نماز برگشتیم. دیگه اتوبوسی نیست و پیاده میریم و میایم. یک راست رفتیم ناهار و وقتی اومدیم اتاق، دیگه تمام انرژیم ته کشیده بود. با حال خراب، یه قرص خوردم و خوابیدم.

هنوز چشمام گرم نشده بود که صدای جیغ میترا از حموم اومد. طفلک دچار مشکل خانومانه ای شده بود که همه حجاج زن در حج، ازش روگردان و ترسانند. گریان اومد زنگ زد به معینه و بعد هم روحانی کاروان و چاره کارش این شد که امشب، با معذورین بره و طوافها و سعیشو، قبل از اعمال عرفات و منا انجام بده. ۱

البته این قضیه برای میتراجون باعث خیره چون دیگه لازم نیست تو شلوغی و ازدحام اعمالشو انجام بده ولی من یکی واسه اعمالم خیلی تنها شدم و گریه ام گرفت. آخه با میترا برنامه چیده بودیم که روز عید قربان یا روز بعدش، پیاده از منا بیایم مسجدالحرام و اعمال مکه مونو قبل از تموم شدن روزهای منا انجام بدیم و دیگه به شلوغی روزهای بعد از اعمال منا برخورد نکنیم. ۲ و حالا همه اون برنامه ریزی ها به باد فنا می رفت. ۳

دیگه کاملاً تنها و بی کمک شدم. به جاست که بگم: ای وکیل من، ای رب و ای مدعو من، امرم را در این عبادت و اجابت دعوت به خودِ تو واگذار می کنم که تو بینا به احوال بندگان و رئوف به امور ایشانی.

 

چشم امید من و درب طلای خانه ات ای صاحب پر کرمِ این خانه

 

عصری، دوتا از هم اتاقی ها که جزء معذورین بودند، لباس احرام پوشیدند و قصد مسجدالحرام کردند. از زیر قرآن ردشون کردم و تا برن طواف و برگردند، کلی دعاشون کردم تا اعمال رو در راحتی و آرامش، و به طور صحیح و کامل انجام بدن و این اعمال مقبول درگاه حق قرار بگیره. خدایا ما را هم در این امر یاری فرما.

امشب کلی وبلاگ دوستامو خوندم. از دلتنگی و غصه های مسافر عزیزم برای همسرش که عین من اینجاست (تو حج) تا خوشگذرونیهای همهمه و سکسکه در غیاب من. بعد به این فکر کردم که من اینجا، دلتنگ و بیمار و افسرده نشستم در حالیکه همه فکر می کنند رو اَبرام. خدایا بنده ناشکری نیستم اما خودت به حال و روزم داناتری. ۴

بعد برای رفع کسالت، پا شدم و یه لیوان پونه واسه خودم دم کردم. میترا جون همیشه زحمت چای و دمنوشها رو برام می کشید که الان رفته طواف. خدا کنه هم اون اعمالشو به خوبی انجام بده و هم من با این جوشونده سلامتیمو به دست بیارم که فردا روز کوچیدنمون به صحرای عرفاته. خدایا مددی ۵ praying

 

مسجدالحرام قبل از شروع اعمال تمتع که تقریباً در مقایسه با روزهای اعمال مکه، ازدحام آن یک دهم هم نیست

 

۱ در ترتیب اعمال حج تمتع، اول اعمال عرفات و مناست و بعد دو طواف و دو نماز طواف و سعی صفا و مروه که به اعمال مکه مشهوره. معذورین یعنی اونهایی که در شلوغی و ازدحام زیاد (که در روزهای بعد از اعمال عرفات و منا در مسجدالحرام پیش میاد چون همه حجاج میخوان که اعمالشونو انجام بدند) قادر به طواف و سعی نیستند، مثل پیرها، مریضها و یا خانمهایی که احتمال میدند در برگشت از منا دارای عذر شرعی بشن، می تونند این اعمال رو قبل از رفتن به منا انجام بدهند.

۲ در بین اعمال منا، اونهایی که جوان هستند و توانایی دارند میتونند برای اعمال مکه بیان مسجدالحرام و بعد برگردند. حدود ۵ تا ۷ ساعت پیاده روی داره و دو تا سه ساعت هم اعمال مکه طول میکشه. ولی اگه در روزهای ۱۱ و ۱۲ ذی الحجه کسی بتونه که بیاد و این اعمال رو انجام بده، مسجدالحرام شلوغی و ازدحام کمتری داره و خیالش هم زودتر بابت اعمال راحت میشه. البته باید توجه کنید که هرکس به مکه بیاد، باید قبل از غروب آفتاب، منا باشه وگرنه اعمالش خراب خواهد شد. (بیتوته یا همون موندن در منا از غروب آفتاب تا نماز صبح در شبهای ۱۱، ۱۲ و ۱۳ ذی الحجه از جمله اعمال حج تمتع محسوب میشه.)

۳ ما برنامه ریزی کردیم و به قولی بر باد فنا رفت اما خدا برنامه ریزی بهتری برام کرد که حالا در ادامه خاطرات خواهید خوند. خدایا متشکرم که تو بهترین مدبر و مهربون ترین خدا و وکیل عالمی. بغل

۴ بیماری و کسالت ناشی از یکنواختی حبس در اون هتل و استرس اعمال، خیلی حالم رو بد کرده بود.

۵ نمی دونم چرا اینقدر حجاج رو از ۴ روز اقامت عرفات و منا می ترسونند. از وضعیت سخت و بد اقامتی، بهداشتی، تغذیه و چه و چه، اما خدا خودش شاهده که این ۴ روز، از خوبی و خوشی، جزو عمر من محسوب نمیشه و ماندنی ترین خاطرات و جزء بزرگ حظ من از سفر حج، مربوط به همین قسمت از اعماله. جالبه همه هم کاروانیهام، از پیر و جوون، با هر روحیه و سلیقه هم نظر منو داشتند. خدایا ممنونم، و دعا می کنم از درگاه پر فیض و کرمت که در آن ناامیدی گناهی نابخشودنی است، حلاوت این سفر و آن ۴ روز اقامت بی نظیر را نصیب هر بنده مشتاق و باز هم نصیب مایِ امیدوار درگاهت نمایی. آمین.

 

آن آمد و رفتهای پر سعی و صفا، آن بی قراریهای عاشقانه: سعی صفا و مروه


موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات

تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ | 15:17 | نویسنده : میم گلی |

دیروز در خانه ما، فقط یاکریم هایی که از سرما به تراس دود زده پناه آورده و سیم آنتن را تاب عاشقیهای خود کرده بودند، روز عشق داشتند.

عشق تان پایدار و جاری

یا کریمـ

 

نظر یک دوست نوشت: عاشقی کمترین سهم توست از زندگی، کاش همیشه همراهت باشد، کاش واقعاً پشت سر هر معشوق خدا ایستاده باشد.....

آمیـــنشم از من


موضوعات مرتبط: - ننویسم دق می کنم

خدایا بند از این واژه ها بردار
تاريخ : شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲ | 12:14 | نویسنده : میم گلی |

جمعه ۱۹/۷/۹۲

یا من اسمه دواء و ذکره شفاء،
ای طبیب و ای حبیب،
ای صاحبخانه و دعوت کننده،
ای خبیر و بصیر به حال ما،
ای که همه چیز ما در ید قدرت ارحم الراحمینی ات است،

سقم و بیماری را تو عطا کردی، شـُکر،
شفایش را هم از تو مسئلت می کنیم.
خدایا سالممان کن تا اعمال و مناسکی که بر ما امر کردی را به جا آوریم.
خدایا ما را روسیاه و خَسِرَالدنیا و الآخره قرار مده.
خدایا به حال نزار و گرفتار و شفاخواهِ ما رحم کن، به چشمهای مضطر و دلهای لرزانمان یا رب الفاطمه....

 

امروز در تصرف لشکر بیماری و در حبس این هتل بی روزنه و بدبو، ناتوان و خسته، به سر می بریم و تنها چشم امید به شفای حضرت پرودگار داریم: اللهم اشف کل مریض و اشفنا یا الله..

صبح، سرم رو با پیدا کردن جواب سوالات مسابقه ای که بعثه ترتیب داده، گرم کردم. یکی از هم کاروانیها لطف کرد و برامون پونه آورد. دم کردیم و خوردیم اما الآن دیگه کم آوردم و میخوام برم بخوابم. همه مریضیم. دیشب دوتا آمپول زدم اما هنوز بهتر نشدم. خدایا رحم کن، دو روز دیگه اعمال اصلی شروع میشه، یا الهنا یا طبیبنا یا رحیمنا...

بعدازظهر، از ساعت ۳ کلاس کاروان شروع شد که تا ۶ غروب ادامه داشت. کل توضیحات عرفات و منا رو دادند. آخر کلاس هم اذان مغرب شد و تو راهروی هتل، نماز جماعت به شیوه شیعیان برگزار شد. آخ که چقدر چسبید این نماز جماعت شیعی و به دلمون نشست.

شب از اتاق خفه و بدبوی محبس الانس (هتل) فرار کردیم. توان یک ساعت پیاده روی به حرم رو نداشتیم اما تو بلوار روبه روی هتل قدم زدیم تا رسیدیم به یه پارک. به آدمهای توی پارک که اکثراً در حال خوردن شام بودند، نوشابه و دوغ دادیم. (یک کیسه بزرگ از سهمیه روزانه مون که خودمون نخورده بودیم)

بعد هم جاتون خالی، تاب بازی کردیم. اصلاً صورتتو چین و چروک ننداز و اخم نکن! شک نداشته باش که تاب بازی نیمه شبی، کاملاً هم برازنده حاج خانوماست، بعله!

تاب بازی حالمونو بهتر کرد...

تاب بازی در جوار خونه خدا


موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات

تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ | 9:55 | نویسنده : میم گلی |

وقتی خونه پدری بودم، اصلاً آشپزی نمی کردم، یعنی در حد سالی یکی دو بار، اونم غذاهایی مثل الویه یا پیراشکی گوشت. کلاً وقتی برای آشپزی نداشتم (اولا که مدرسه و کلاسهای جورواجور، بعد هم کار و دانشگاه با هم) البته یه مدت کوتاهی تو آخرین تابستون منتهی به دانشگاه رفتنم، یه چیزایی از برنامه های آشپزی تلویزیون مثل کیکها و دسرها رو یاد گرفته و درست می کردم که اونم با فرا رسیدن کلاسهای درس و بعد سرکار رفتنم، تعطیل شد.

بقیه بی رمز در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: - ننویسم دق می کنم

خدایا بند از این واژه ها بردار
تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ | 9:21 | نویسنده : میم گلی |

 

ای زیبایِ معصوم و سرزندة رها شده در خیابان زندگی

من اگر مادرت بودم

هیچوقت سرگردان سنگفرشها نبودی

و تمام آدامسهایت برای جویدن و باد کردن بود نه خرید ترحم، عزیزکم

 من اگر مادرت بودم

سرخی گونه هات، از شادی و هیجان و بازیگوشی بود

نه از شلاق سرمایی که به استخوانت می زد

 خداوندا

مباد هیچ کودکی بی سرپناه سایه عشق پدری

و حصار امن و راحت آغوش مادر

و مباد هیچ خانه سایه دار و حصار دار، بی چراغِ کودک

آمـــیـــن Valentine smiley 193


موضوعات مرتبط: - دل گفته من نوشته ام، فقط برای تو

خدایا بند از این واژه ها بردار
تاريخ : یکشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۲ | 15:26 | نویسنده : میم گلی |

دیشب شوشو می گفت: حس آدمی رو دارم که واسه همسایه روبه رویی، پشت سری، دست چپی، دست راستی، بالایی و پایینیش، نذری آوردند، ولی به اون چیزی ندادند.

نیگا، شمال برف اومده، غرب برف اومده، شرق برف اومده، جنوب برف اومده، همه شهرهای دور و ورمون برف اومده، حتی قم و سیستان برف اومده، اما اینجا نه!

صبح پا شدم دیدم خدا، یه عالمه نذری گذاشته تو کاسه شهر ما  کاش دیشب همراه با برف، چیزای دیگه هم از خدا میخواستیم، هرچند الآنم دیر نیست.

خدایا شکرت بغل



تاريخ : سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۲ | 11:43 | نویسنده : میم گلی |

پنجشنبه ۱۸/۷/۹۲

دیروز اعلام کردند که اتوبوسهای حرم، فقط تا ظهر پنجشنبه کار می کنند و بعد دیگه اتوبوسی درکار نیست تا بعد از ایام تشریق (سیزدهم چهاردهم ذیحجه به بعد) لذا تصمیم گرفتیم از آخرین سرویسها استفاده کنیم و این شد که صبح زودتر از همیشه رفتیم حرم.

من و میترا ساعت هشت و نیم حرم بودیم. دوباره روبه روی خونه خدا نشسیتم و قرآن خوندیم. وقت اومدن از مأمورهای حج و زیارت ایران که خدا خیرشون بده، تو این مدت خیلی کمکحال زائرا بودند، پرسیده بودیم که اتوبوسها تا کی هستند و گفته بودند تا ۱۰-۱۱. ما هم نماز استغاثه به امام زمان رو خوندیم و ۱۰:۲۰ زدیم بیرون ولی اتوبوسها کار نمی کردند.

خدا رو شکر هتل ما، جزء نزدیکترین هتلهای ایرانی به حرمه و در حالیکه اکثر ایرانیها تو خیابون عزیزیه ساکنند، ما فقط نیم ساعت (پیاده) تا حرم فاصله داریم و درست از تونلها که در میاییم، اونور خیابون هتل ماست.

با توجه به توقف کار اتوبوسها، ظهر پیاده برگشتیم هتل. سر راه از سوپرمارکت نزدیک هتل، برای روزهای عرفات و منا خوراکی خریدیم. یک بسته بیسکوئیت + یک بسته کلوچه شکلاتی + یک بسته چیپس شد ۲۶ ریال ناقابل یا به عبارتی ۲۶ هزار تومن خودمون !!

برگشتیم هتل و از شانسمون ناهار ماهی بود. (تنها غذایی که با لذت میخورم اونم تا تهشو ) بعدِ ناهار خوابیدیم تا یک ربع به چهار که واسه رفتن به جلسه عمومی کاروان آماده بشیم.

از ظهر احساس سرماخوردگی داشتم و گلوم هم درد می کرد. یه چای لیمو خوردم و رفتیم جلسه. (دستت درد نکنه هیچوقت، میتراجون، که همیشه چایی رو تو درست می کردی عزیزم و مثل یه فرشته، یه خواهر مهربون مراقبمون بودی ).

شب دیگه کاملاً سرماخوردگیم مشخص شد و رفتم درمونگاه (طبقه همکف هتل) و آمپول زدم. خیلی می ترسم که تو ایام تشریق مریض باشم. حسابی خودمو مدیریت می کنم تا انشاءالله واسه اعمال اصلی سالم و سرپا باشم.

در جهت همین اهداف مدیریتانه! الآن نشستم به خوردن پوست سفید پرتقال! و بعد هم خودِ پرتقال. (پوست نارنجی پرتقال رو که مثل سیب، نازک بگیری، اون پوست سفیدش واسه سرفه خیلی خوبه).

میتراجون و مریم جون هم مریضند. لذا نه حرم رفتیم نه دعای کمیل. فقط زهراجون با شوهرش رفت.

 

عکس نوشت: خب دوستان، مارو رویت می کنید  در بین دو ایستگاه اتوبوسهای ایرانی. باید بگم که دست سازمان حج و زیارت درد نکنه. واقعاً در حج شما ایرانی ها، منظورم همون ما ایرانیها  سروری و برتری محسوسی داریم نسبت به همه مسلمونهای کشورهای دیگه از نظر امکانات و رفاه. مثلاً اتوبوسهای رایگانی که البته همه کشورها ازش استفاده می کنند به همت ۴ کشور ایران، اندونزی، ترکیه و عراق برقرار شده که صد البته قسمت عمده هزینه هاش رو هم ایران تقبل می کنه. در همین ایستگاه محبس الجن که شروع حرکت اتوبوسها از حرمه، این ۴ کشور هر کدومشون یه ایستگاه دارند اما ایران عزیز ما (همانگونه که در عکس هم مشاهده می کنید) دو تا. تازه مأمورای حج و زیارت تو همه ایستگاه ها مستقرند و زایرا رو راهنمایی و کمک می کنند. خدا همه شونو اجر و خیر بده و واقعاً از همه شون ممنون.

توضیح حیاتی: دستهای ما که بازه در حال جینگولک بازی و خدای نکرده حرکات موزون و ناموزون نیستیم!   داریم اشاره می کنیم به اسم عزیز "ایران" رو تابلوی ایستگاه ها. بعله


موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات

تاريخ : چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ | 11:5 | نویسنده : میم گلی |

چهارشنبه ۱۷/۷/۹۲

طبق معمول، بعد از صبحانه رفتیم حرم. دیگه شلوغی از ایستگاه اتوبوسها شروع میشه. یه جمعیت زیاد منتظر اتوبوس بودند و هر اتوبوسی هم که میرسید پُر بود و نگه نمی داشت. ده و ربع رسیدیم حرم و یکراست رفتیم مصلی خانمها تا برای نماز جا بگیریم. تو اون ساعت، مصلی تقریباً نیمه پر بود. جا گرفتیم و نشستیم به خوندن قرآن و نماز تا اذان ظهر شد.

خوبیه نماز جماعت ظهر اینه که خیلی سریع می خونندش. صدای خوندن حمد و سوره توسط پیشنماز نمیاد (مثل ما شیعه ها، نماز ظهر و عصر آروم خونده میشه) ولی من که در همه نمازها خودم هم حمد و سوره رو می خونم و تو همه نمازهای دیگه یه عالمه وقت زیاد میارم، اما تو نماز ظهر عقب می افتم و حمد و سوره ام تموم نشده، پیشنماز به رکوع رفته! میتراجون میگه واسه این تند می خونند که زودتر به ناهار برسند آخه گشنشونه!

موقع برگشتن به هتل، باز هم مشکل اتوبوس داشتیم. نیم ساعتی معطل بودیم. از بدشانسی، پاشنه پای راستم از دیشب درد گرفته. این شده که عبور از زیرگذر جلوی هتل رو بیخیال شدیم (هم یه کم راه دورتر میشه هم یه عالمه پله داره، تازه شبا، دستفروشها اونجا می خوابند و کارخرابی می کنند لذا بوی بدم میده) و به جاش، از خیابون، با ترس و لرز رد شدیم و مستقیم رفتیم ناهار و بعد هم به اوجب واجبات یعنی خواب بعدازظهر رسیدیم.

بعد از شام، باز هم رفتیم حرم، اینبار نیم ساعت زودتر از همیشه تا به شلوغیها برخورد نکنیم. تو حیاط با صفای مسجد و روبه روی رکن یمانی  نشستیم و آی صفا کردیم با نگاه به کعبه معظم و نگاه به قرآن مجید و تلاوت آیات و زیارت انبیاء و عبودیت در نماز. نوش در نوش روحمون شد و الهی که قسمت همگیتون و همه آرزومندهاش بشه.

امشب شاهد یک صحنه قشنگ از ابتکار هم وطنامون بودم. آقای جوانی چند بطری آب خنک و لیوان یکبار مصرف همراه آورده بود و در آخرین حلقه طواف کمی جلوتر از رکن حجرالاسود ایستاده بود و به طواف کننده های خسته و تشنه و گرمازده آب خنک می داد. یک روز دیگر هم خانم دیگری ایستاده بود و دستمال کاغذی می داد تا عرق طواف کنندگان بیت الله الحرام را برچیند. به راستی که این چنین است مرام شیعه محبی که زیر پرچم حضرت سیدالشهدا سینه زده، عزاداری کرده و درس آموخته.

وقتی آخر شب برگشتیم هتل، با هم اتاقی ها بحثمون رسید به وجود نازنین امام زمان (عج) که علی الخصوص در این سرزمین مقدس و در مراسم حج ابراهیمی، حضورشون به شدت احساس می شه و از گرمای اون نازنین امیرالحاج، همه مسلمونها و شیعه های مشتاق به خوبی بهره مند میشن. زهرا جون می گفت: امشب که تو مسجد الحرام بودند احساس تشنگی می کنه ولی قبل از اینکه بخواد به همسرش بگه که آب بیاره، آقایی با دو لیوان آب جلو میاد و یکیشو به اون میده. اونم از شوهرش میخواد که از مرد تشکر کنه ولی وقتی بر می گردند برای تشکر، آقا نبوده.

به طور کلی، در این سفر، خیلیها مشتاق زیارت روی آقا هستند و شاید هم یکی از دلایلی که این سفر رو براشون خاص می کنه، همین بودن در کنار یوسف زهرا (س) و بهره مندی از الطاف ایشونه. داشتیم از تجارب دیگران درخصوص دیدن حضرت مهدی (عج) در سفر حج صحبت می کردیم و در حالیکه دلم از اشتیاق و غم دلتنگی مولا فشرده می شد برام اس ام اسی رسید با این متن که: برات دعا می کنم تا اربابمان را ببینی زیرا تا ظهورش دیگر زمانی باقی نیست... بغل

ای ارباب ما، ای آقای حی و حاضر، تو را به ارباب بی کفن کربلا سوگند، تو را به عموی باب الحوائجت عباس سوگند، تو را به جان مادر والامقامت زهرا سوگند، به کلبه دیدگان پرگناه، حقیر اما مشتاق ما هم قدم رنجه فرما.  آقا هرچند روسیاه و گنه کاریم ولی محبت شما در دل ما ارباب است. به این محبت قسم، ما را به دیدار خود مفتخر گردان.

الهی آمیــــــــــن

۸ ورژنهای تازه مکشوف مأموران سعودی در ادامه مطلب 8

 


موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات

خدایا بند از این واژه ها بردار
تاريخ : چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ | 10:31 | نویسنده : میم گلی |
خداوندا

           بهشتت را به آغوشم بسپار

                                                  که زیر پای جهنم له شدم یارب


موضوعات مرتبط: - نامه هایی به خدا

تاريخ : چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ | 9:44 | نویسنده : میم گلی |

سه شنبه ۱۶/۷/۹۲

صبح با هلیم (حلیم؟!) غافلگیر شدیم. به دستور جمع کثیر هموطنان خوزستانی ساکن در هتل ما، امروز صبحانه حلیم دادند و چه حلیمی . بعد صبحانه رفتیم حرم. ساعت ۱۰ بود که داخل مصلی خاص نساء نشستیم به قرآن خوندن. یک تکه از کعبه عزیز هم روبه روی ما پیدا بود. بغل

بعد هم نماز حاجت و نماز قضا خوندیم تا اذان ظهر رو دادند و نماز جماعت اقامه شد. خودمون بعدش نماز عصر رو خوندیم و میوه خوردیم. بعد هم برگشتیم هتل.

اونقدر خسته بودم که بعد از ناهار، جلسه عمومی رو نرفتم و تا حول و حوش ساعت پنج خوابیدم. بعدش هم رفتم لابی و اینترنت بازی کردم.

ساعت یک ربع به هشت، شام خوردیم و دوباره رفتیم حرم. تو این مدت، هرچی آبمیوه، دوغ و نوشابه بهمون دادند رو جمع کردیم و با خودمون بردیم. روبه روی ایستگاه اتوبوس، چند تا رُفتگر داشتند آشغالها رو جمع می کردند که قسمت عمده آبمیوه ها نصیب اونها شد. نوش جونشون. بقیه رو هم تو حرم، بین بچه ها و زنها پخش کردیم. نوش جون اونا هم.

بارمون که سبک شد، تو قسمت منتهی به باب عبدالعزیز نشستیم و قرآن و نماز خوندیم. همون موقع، میتراجون یادآوری کرد که شب سه شنبه است و نماز امام زمان (عج) رو هم خوندیم.

بعد هم به پیشنهاد مریم جون رفتیم طبقات بالا، اول خواستیم بریم مطاف طبقه دوم (همین طبقه فلزیه که جدیداً ساختند و طبقه بالاش افتتاح شده، طبقه وسطشم این روزها از شبکه سعودی که نگاه می کنم، در حال تکمیل شدنه) اما راهمون ندادند و گفتند که فقط مال ویلچری هاست. لذا راهو کج کردیم سمت پشت بوم، پشت بوم خونه خدا  بغل

مطاف فلزی که گفتم اینه، می خواستیم بریم قسمت ضربدر سبز رنگ، اونجایی هم که ضربدر قرمز زدم الآنا ساختند و شده طبقه وسطی و یه چند وقت دیگه افتتاح میشه

آخرین پله ها رو که بالا می رفتیم، جلوی در، یه پسربچه جقله عرب، جلومونو گرفت و دستاشو باز کرد و سد راهمون شد و گفت: ممنوع، بعد الصلوة، بعدالصلوة. اما ما محلش ندادیم و کشیدیمش کنار و گفتیم: همین مونده تو جلومونو بگیری، فسقل! کذاب صغیر، دروغ می گفت. پشت بوم خدا پر بود از جمعیت، اکثریت قریب به اتفاقشونم ایرانی بودند. (می تونم به جرأت بگم کل جمعیت شیعه بود.) صدای صوت دعای توسل، از هر گوشه برپا بود.  آوای دلنشین "یا وجیهاً عند الله.." روحت رو نوازش می کرد. زنها و مردهای غیر ایرانی هم، با زمزمه کردن دعا، نشون می دادند که شیعه و محب اهل بیتند. فضای دل انگیزی بود.

نماز شب رو اونجا خوندیم و بعد هم نشستیم و رو پشت بوم خدا، صفا کردیم. میوه خورنگ و این حرفا  آخر سر، با یه دل آروم و خوش برگشتیم هتل.

اینم پشت بوم با صفایی که اون شب معطر به عطر خوش دعای توسل بود

این روزها ورژنهای جدیدی از مأمورهای عربستانی رو کشف می کنیم. وقتی میخواستیم تو باب عبدالعزیز بشینیم، دنبال صندلی می گشتیم (حرم صندلی تاشو داره و ما به خاطر عادت نداشتن به روی زمین نشستن و پادرد همیشه صندلی برمی داریم) تا اینکه کنار دیوار، یه صندلی خالی پیدا کردیم و خواستیم برش داریم که مأموری که اونجا بود (یه مأمور شیک و پیک عطر زده و جوون) گفت: نه! و به وسایلی که کنار صندلی بود اشاره کرد و فهموند که مال کسیه. ولی گفت: صَبـ ِ ــر! و در کمال تعجب ما رفت و از زیر زمین برامون صندلی آورد. رفتار محترمانه اش باعث تعجبم شد.

ظهر هم از دوتاشون آدرس پرسیدیم که اونا هم مودبانه جوابمونو دادند و تازه! انگلیسی هم بلد بودند. هرچند من به عربی ازشون سوال پرسیدم.

راستی اون مأموری هم بود که یکشنبه ای بهمون گفت: پله برقی تومارو! راه می افته. درست می گفت. دقیقاً پله برقی ها از فرداش شروع به کار کردند. امروز هم مأموره رو دوباره دیدیدم. به بهانه گشتن کیفهامون نگهمون داشت ولی محلش نذاشتیم و رفتیم.

شلوغی حرم و باطبع، استرس اعمال روز به روز بیشتر میشه. خداجون، قربون خودتو، خونه تو و پشت بومش  کمکمون کن لطفاً.


موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات

تاريخ : چهارشنبه دوم بهمن ۱۳۹۲ | 12:10 | نویسنده : میم گلی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.