موضوع: اتفاق و روز تأثیر گذار زندگی
مهمترین روز زندگیم، عرفه امسال بود که در غروبش، با گریه دلتنگیهام در عرفاتِ ضیافت الرحمن، دوباره متولد شدم، اما اینبار خیلی عاشقتر از قبل.

موضوع: سنگ
وقتی راهی شدم، همه می گفتند: کعبه سنگ نشانی است که ره گم نشود، ببین یار کجاست...
حال برگشتم، با دلی که لابه لای سنگهای معطر و تپشدار آن سنگ نشان جا مانده، ره هست، یار هم هست اما "من" گم شده است.
میم گلی از شهرش
موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات
شنبه ۲۰/۷/۹۲
صبح، من و میترا از محبس فرار کردیم و رفتیم حرم. تا ظهر اونجا بودیم و بعد از اقامه نماز برگشتیم. دیگه اتوبوسی نیست و پیاده میریم و میایم. یک راست رفتیم ناهار و وقتی اومدیم اتاق، دیگه تمام انرژیم ته کشیده بود. با حال خراب، یه قرص خوردم و خوابیدم.
هنوز چشمام گرم نشده بود که صدای جیغ میترا از حموم اومد. طفلک دچار مشکل خانومانه ای شده بود که همه حجاج زن در حج، ازش روگردان و ترسانند. گریان اومد زنگ زد به معینه و بعد هم روحانی کاروان و چاره کارش این شد که امشب، با معذورین بره و طوافها و سعیشو، قبل از اعمال عرفات و منا انجام بده. ۱
البته این قضیه برای میتراجون باعث خیره چون دیگه لازم نیست تو شلوغی و ازدحام اعمالشو انجام بده ولی من یکی واسه اعمالم خیلی تنها شدم و گریه ام گرفت. آخه با میترا برنامه چیده بودیم که روز عید قربان یا روز بعدش، پیاده از منا بیایم مسجدالحرام و اعمال مکه مونو قبل از تموم شدن روزهای منا انجام بدیم و دیگه به شلوغی روزهای بعد از اعمال منا برخورد نکنیم. ۲ و حالا همه اون برنامه ریزی ها به باد فنا می رفت. ۳
دیگه کاملاً تنها و بی کمک شدم. به جاست که بگم: ای وکیل من، ای رب و ای مدعو من، امرم را در این عبادت و اجابت دعوت به خودِ تو واگذار می کنم که تو بینا به احوال بندگان و رئوف به امور ایشانی. ![]()
چشم امید من و درب طلای خانه ات ای صاحب پر کرمِ این خانه

عصری، دوتا از هم اتاقی ها که جزء معذورین بودند، لباس احرام پوشیدند و قصد مسجدالحرام کردند. از زیر قرآن ردشون کردم و تا برن طواف و برگردند، کلی دعاشون کردم تا اعمال رو در راحتی و آرامش، و به طور صحیح و کامل انجام بدن و این اعمال مقبول درگاه حق قرار بگیره. خدایا ما را هم در این امر یاری فرما.
امشب کلی وبلاگ دوستامو خوندم. از دلتنگی و غصه های مسافر عزیزم برای همسرش که عین من اینجاست (تو حج) تا خوشگذرونیهای همهمه و سکسکه در غیاب من. بعد به این فکر کردم که من اینجا، دلتنگ و بیمار و افسرده نشستم در حالیکه همه فکر می کنند رو اَبرام. خدایا بنده ناشکری نیستم اما خودت به حال و روزم داناتری. ۴
بعد برای رفع کسالت، پا شدم و یه لیوان پونه واسه خودم دم کردم. میترا جون همیشه زحمت چای و دمنوشها رو برام می کشید که الان رفته طواف. خدا کنه هم اون اعمالشو به خوبی انجام بده و هم من با این جوشونده سلامتیمو به دست بیارم که فردا روز کوچیدنمون به صحرای عرفاته. خدایا مددی ۵ ![]()
مسجدالحرام قبل از شروع اعمال تمتع که تقریباً در مقایسه با روزهای اعمال مکه، ازدحام آن یک دهم هم نیست


۱ در ترتیب اعمال حج تمتع، اول اعمال عرفات و مناست و بعد دو طواف و دو نماز طواف و سعی صفا و مروه که به اعمال مکه مشهوره. معذورین یعنی اونهایی که در شلوغی و ازدحام زیاد (که در روزهای بعد از اعمال عرفات و منا در مسجدالحرام پیش میاد چون همه حجاج میخوان که اعمالشونو انجام بدند) قادر به طواف و سعی نیستند، مثل پیرها، مریضها و یا خانمهایی که احتمال میدند در برگشت از منا دارای عذر شرعی بشن، می تونند این اعمال رو قبل از رفتن به منا انجام بدهند.
۲ در بین اعمال منا، اونهایی که جوان هستند و توانایی دارند میتونند برای اعمال مکه بیان مسجدالحرام و بعد برگردند. حدود ۵ تا ۷ ساعت پیاده روی داره و دو تا سه ساعت هم اعمال مکه طول میکشه. ولی اگه در روزهای ۱۱ و ۱۲ ذی الحجه کسی بتونه که بیاد و این اعمال رو انجام بده، مسجدالحرام شلوغی و ازدحام کمتری داره و خیالش هم زودتر بابت اعمال راحت میشه. البته باید توجه کنید که هرکس به مکه بیاد، باید قبل از غروب آفتاب، منا باشه وگرنه اعمالش خراب خواهد شد. (بیتوته یا همون موندن در منا از غروب آفتاب تا نماز صبح در شبهای ۱۱، ۱۲ و ۱۳ ذی الحجه از جمله اعمال حج تمتع محسوب میشه.)
۳ ما برنامه ریزی کردیم و به قولی بر باد فنا رفت اما خدا برنامه ریزی بهتری برام کرد که حالا در ادامه خاطرات خواهید خوند. خدایا متشکرم که تو بهترین مدبر و مهربون ترین خدا و وکیل عالمی. 
۴ بیماری و کسالت ناشی از یکنواختی حبس در اون هتل و استرس اعمال، خیلی حالم رو بد کرده بود.
۵ نمی دونم چرا اینقدر حجاج رو از ۴ روز اقامت عرفات و منا می ترسونند. از وضعیت سخت و بد اقامتی، بهداشتی، تغذیه و چه و چه، اما خدا خودش شاهده که این ۴ روز، از خوبی و خوشی، جزو عمر من محسوب نمیشه و ماندنی ترین خاطرات و جزء بزرگ حظ من از سفر حج، مربوط به همین قسمت از اعماله. جالبه همه هم کاروانیهام، از پیر و جوون، با هر روحیه و سلیقه هم نظر منو داشتند. خدایا ممنونم، و دعا می کنم از درگاه پر فیض و کرمت که در آن ناامیدی گناهی نابخشودنی است، حلاوت این سفر و آن ۴ روز اقامت بی نظیر را نصیب هر بنده مشتاق و باز هم نصیب مایِ امیدوار درگاهت نمایی. آمین.
آن آمد و رفتهای پر سعی و صفا، آن بی قراریهای عاشقانه: سعی صفا و مروه

موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات
جمعه ۱۹/۷/۹۲
یا من اسمه دواء و ذکره شفاء،
ای طبیب و ای حبیب،
ای صاحبخانه و دعوت کننده،
ای خبیر و بصیر به حال ما،
ای که همه چیز ما در ید قدرت ارحم الراحمینی ات است،
سقم و بیماری را تو عطا کردی، شـُکر،
شفایش را هم از تو مسئلت می کنیم.
خدایا سالممان کن تا اعمال و مناسکی که بر ما امر کردی را به جا آوریم.
خدایا ما را روسیاه و خَسِرَالدنیا و الآخره قرار مده.
خدایا به حال نزار و گرفتار و شفاخواهِ ما رحم کن، به چشمهای مضطر و دلهای لرزانمان یا رب الفاطمه....
امروز در تصرف لشکر بیماری و در حبس این هتل بی روزنه و بدبو، ناتوان و خسته، به سر می بریم و تنها چشم امید به شفای حضرت پرودگار داریم: اللهم اشف کل مریض و اشفنا یا الله..
صبح، سرم رو با پیدا کردن جواب سوالات مسابقه ای که بعثه ترتیب داده، گرم کردم. یکی از هم کاروانیها لطف کرد و برامون پونه آورد. دم کردیم و خوردیم اما الآن دیگه کم آوردم و میخوام برم بخوابم. همه مریضیم. دیشب دوتا آمپول زدم اما هنوز بهتر نشدم. خدایا رحم کن، دو روز دیگه اعمال اصلی شروع میشه، یا الهنا یا طبیبنا یا رحیمنا...
بعدازظهر، از ساعت ۳ کلاس کاروان شروع شد که تا ۶ غروب ادامه داشت. کل توضیحات عرفات و منا رو دادند. آخر کلاس هم اذان مغرب شد و تو راهروی هتل، نماز جماعت به شیوه شیعیان برگزار شد. آخ که چقدر چسبید این نماز جماعت شیعی و به دلمون نشست.
شب از اتاق خفه و بدبوی محبس الانس (هتل) فرار کردیم. توان یک ساعت پیاده روی به حرم رو نداشتیم اما تو بلوار روبه روی هتل قدم زدیم تا رسیدیم به یه پارک. به آدمهای توی پارک که اکثراً در حال خوردن شام بودند، نوشابه و دوغ دادیم. (یک کیسه بزرگ از سهمیه روزانه مون که خودمون نخورده بودیم)
بعد هم جاتون خالی، تاب بازی کردیم. اصلاً صورتتو چین و چروک ننداز و اخم نکن! شک نداشته باش که تاب بازی نیمه شبی، کاملاً هم برازنده حاج خانوماست، بعله! ![]()
تاب بازی حالمونو بهتر کرد...

موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات
پنجشنبه ۱۸/۷/۹۲
دیروز اعلام کردند که اتوبوسهای حرم، فقط تا ظهر پنجشنبه کار می کنند و بعد دیگه اتوبوسی درکار نیست تا بعد از ایام تشریق (سیزدهم چهاردهم ذیحجه به بعد) لذا تصمیم گرفتیم از آخرین سرویسها استفاده کنیم و این شد که صبح زودتر از همیشه رفتیم حرم.
من و میترا ساعت هشت و نیم حرم بودیم. دوباره روبه روی خونه خدا نشسیتم و قرآن خوندیم. وقت اومدن از مأمورهای حج و زیارت ایران که خدا خیرشون بده، تو این مدت خیلی کمکحال زائرا بودند، پرسیده بودیم که اتوبوسها تا کی هستند و گفته بودند تا ۱۰-۱۱. ما هم نماز استغاثه به امام زمان رو خوندیم و ۱۰:۲۰ زدیم بیرون ولی اتوبوسها کار نمی کردند.
خدا رو شکر هتل ما، جزء نزدیکترین هتلهای ایرانی به حرمه و در حالیکه اکثر ایرانیها تو خیابون عزیزیه ساکنند، ما فقط نیم ساعت (پیاده) تا حرم فاصله داریم و درست از تونلها که در میاییم، اونور خیابون هتل ماست.
با توجه به توقف کار اتوبوسها، ظهر پیاده برگشتیم هتل. سر راه از سوپرمارکت نزدیک هتل، برای روزهای عرفات و منا خوراکی خریدیم. یک بسته بیسکوئیت + یک بسته کلوچه شکلاتی + یک بسته چیپس شد ۲۶ ریال ناقابل یا به عبارتی ۲۶ هزار تومن خودمون !!
برگشتیم هتل و از شانسمون ناهار ماهی بود. (تنها غذایی که با لذت میخورم اونم تا تهشو
) بعدِ ناهار خوابیدیم تا یک ربع به چهار که واسه رفتن به جلسه عمومی کاروان آماده بشیم.
از ظهر احساس سرماخوردگی داشتم و گلوم هم درد می کرد. یه چای لیمو خوردم و رفتیم جلسه. (دستت درد نکنه هیچوقت، میتراجون، که همیشه چایی رو تو درست می کردی عزیزم و مثل یه فرشته، یه خواهر مهربون مراقبمون بودی
).
شب دیگه کاملاً سرماخوردگیم مشخص شد و رفتم درمونگاه (طبقه همکف هتل) و آمپول زدم. خیلی می ترسم که تو ایام تشریق مریض باشم. حسابی خودمو مدیریت می کنم تا انشاءالله واسه اعمال اصلی سالم و سرپا باشم.
در جهت همین اهداف مدیریتانه! الآن نشستم به خوردن پوست سفید پرتقال! و بعد هم خودِ پرتقال. (پوست نارنجی پرتقال رو که مثل سیب، نازک بگیری، اون پوست سفیدش واسه سرفه خیلی خوبه).
میتراجون و مریم جون هم مریضند. لذا نه حرم رفتیم نه دعای کمیل. فقط زهراجون با شوهرش رفت.
عکس نوشت: خب دوستان، مارو رویت می کنید
در بین دو ایستگاه اتوبوسهای ایرانی. باید بگم که دست سازمان حج و زیارت درد نکنه. واقعاً در حج شما ایرانی ها، منظورم همون ما ایرانیها
سروری و برتری محسوسی داریم نسبت به همه مسلمونهای کشورهای دیگه از نظر امکانات و رفاه. مثلاً اتوبوسهای رایگانی که البته همه کشورها ازش استفاده می کنند به همت ۴ کشور ایران، اندونزی، ترکیه و عراق برقرار شده که صد البته قسمت عمده هزینه هاش رو هم ایران تقبل می کنه. در همین ایستگاه محبس الجن که شروع حرکت اتوبوسها از حرمه، این ۴ کشور هر کدومشون یه ایستگاه دارند اما ایران عزیز ما (همانگونه که در عکس هم مشاهده می کنید) دو تا. تازه مأمورای حج و زیارت تو همه ایستگاه ها مستقرند و زایرا رو راهنمایی و کمک می کنند. خدا همه شونو اجر و خیر بده و واقعاً از همه شون ممنون.
توضیح حیاتی: دستهای ما که بازه در حال جینگولک بازی و خدای نکرده حرکات موزون و ناموزون نیستیم!
داریم اشاره می کنیم به اسم عزیز "ایران" رو تابلوی ایستگاه ها. بعله ![]()

موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات
چهارشنبه ۱۷/۷/۹۲
طبق معمول، بعد از صبحانه رفتیم حرم. دیگه شلوغی از ایستگاه اتوبوسها شروع میشه. یه جمعیت زیاد منتظر اتوبوس بودند و هر اتوبوسی هم که میرسید پُر بود و نگه نمی داشت. ده و ربع رسیدیم حرم و یکراست رفتیم مصلی خانمها تا برای نماز جا بگیریم. تو اون ساعت، مصلی تقریباً نیمه پر بود. جا گرفتیم و نشستیم به خوندن قرآن و نماز تا اذان ظهر شد.
خوبیه نماز جماعت ظهر اینه که خیلی سریع می خونندش. صدای خوندن حمد و سوره توسط پیشنماز نمیاد (مثل ما شیعه ها، نماز ظهر و عصر آروم خونده میشه) ولی من که در همه نمازها خودم هم حمد و سوره رو می خونم و تو همه نمازهای دیگه یه عالمه وقت زیاد میارم، اما تو نماز ظهر عقب می افتم و حمد و سوره ام تموم نشده، پیشنماز به رکوع رفته! میتراجون میگه واسه این تند می خونند که زودتر به ناهار برسند آخه گشنشونه! ![]()
موقع برگشتن به هتل، باز هم مشکل اتوبوس داشتیم. نیم ساعتی معطل بودیم. از بدشانسی، پاشنه پای راستم از دیشب درد گرفته. این شده که عبور از زیرگذر جلوی هتل رو بیخیال شدیم (هم یه کم راه دورتر میشه هم یه عالمه پله داره، تازه شبا، دستفروشها اونجا می خوابند و کارخرابی می کنند لذا بوی بدم میده) و به جاش، از خیابون، با ترس و لرز رد شدیم و مستقیم رفتیم ناهار و بعد هم به اوجب واجبات یعنی خواب بعدازظهر رسیدیم. ![]()
بعد از شام، باز هم رفتیم حرم، اینبار نیم ساعت زودتر از همیشه تا به شلوغیها برخورد نکنیم. تو حیاط با صفای مسجد و روبه روی رکن یمانی
نشستیم و آی صفا کردیم با نگاه به کعبه معظم و نگاه به قرآن مجید و تلاوت آیات و زیارت انبیاء و عبودیت در نماز. نوش در نوش روحمون شد و الهی که قسمت همگیتون و همه آرزومندهاش بشه.
امشب شاهد یک صحنه قشنگ از ابتکار هم وطنامون بودم. آقای جوانی چند بطری آب خنک و لیوان یکبار مصرف همراه آورده بود و در آخرین حلقه طواف کمی جلوتر از رکن حجرالاسود ایستاده بود و به طواف کننده های خسته و تشنه و گرمازده آب خنک می داد. یک روز دیگر هم خانم دیگری ایستاده بود و دستمال کاغذی می داد تا عرق طواف کنندگان بیت الله الحرام را برچیند. به راستی که این چنین است مرام شیعه محبی که زیر پرچم حضرت سیدالشهدا سینه زده، عزاداری کرده و درس آموخته. ![]()
وقتی آخر شب برگشتیم هتل، با هم اتاقی ها بحثمون رسید به وجود نازنین امام زمان (عج) که علی الخصوص در این سرزمین مقدس و در مراسم حج ابراهیمی، حضورشون به شدت احساس می شه و از گرمای اون نازنین امیرالحاج، همه مسلمونها و شیعه های مشتاق به خوبی بهره مند میشن. زهرا جون می گفت: امشب که تو مسجد الحرام بودند احساس تشنگی می کنه ولی قبل از اینکه بخواد به همسرش بگه که آب بیاره، آقایی با دو لیوان آب جلو میاد و یکیشو به اون میده. اونم از شوهرش میخواد که از مرد تشکر کنه ولی وقتی بر می گردند برای تشکر، آقا نبوده.
به طور کلی، در این سفر، خیلیها مشتاق زیارت روی آقا هستند و شاید هم یکی از دلایلی که این سفر رو براشون خاص می کنه، همین بودن در کنار یوسف زهرا (س) و بهره مندی از الطاف ایشونه. داشتیم از تجارب دیگران درخصوص دیدن حضرت مهدی (عج) در سفر حج صحبت می کردیم و در حالیکه دلم از اشتیاق و غم دلتنگی مولا فشرده می شد برام اس ام اسی رسید با این متن که: برات دعا می کنم تا اربابمان را ببینی زیرا تا ظهورش دیگر زمانی باقی نیست... ![]()
![]()

ای ارباب ما، ای آقای حی و حاضر، تو را به ارباب بی کفن کربلا سوگند، تو را به عموی باب الحوائجت عباس سوگند، تو را به جان مادر والامقامت زهرا سوگند، به کلبه دیدگان پرگناه، حقیر اما مشتاق ما هم قدم رنجه فرما.
آقا هرچند روسیاه و گنه کاریم ولی محبت شما در دل ما ارباب است. به این محبت قسم، ما را به دیدار خود مفتخر گردان.
الهی آمیــــــــــن 
۸ ورژنهای تازه مکشوف مأموران سعودی در ادامه مطلب 8
موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات
خدایا بند از این واژه ها بردار
سه شنبه ۱۶/۷/۹۲
صبح با هلیم (حلیم؟!) غافلگیر شدیم. به دستور جمع کثیر هموطنان خوزستانی ساکن در هتل ما، امروز صبحانه حلیم دادند و چه حلیمی
. بعد صبحانه رفتیم حرم. ساعت ۱۰ بود که داخل مصلی خاص نساء نشستیم به قرآن خوندن. یک تکه از کعبه عزیز هم روبه روی ما پیدا بود. 
بعد هم نماز حاجت و نماز قضا خوندیم تا اذان ظهر رو دادند و نماز جماعت اقامه شد. خودمون بعدش نماز عصر رو خوندیم و میوه خوردیم. بعد هم برگشتیم هتل.
اونقدر خسته بودم که بعد از ناهار، جلسه عمومی رو نرفتم و تا حول و حوش ساعت پنج خوابیدم. بعدش هم رفتم لابی و اینترنت بازی کردم.
ساعت یک ربع به هشت، شام خوردیم و دوباره رفتیم حرم. تو این مدت، هرچی آبمیوه، دوغ و نوشابه بهمون دادند رو جمع کردیم و با خودمون بردیم. روبه روی ایستگاه اتوبوس، چند تا رُفتگر داشتند آشغالها رو جمع می کردند که قسمت عمده آبمیوه ها نصیب اونها شد. نوش جونشون. بقیه رو هم تو حرم، بین بچه ها و زنها پخش کردیم. نوش جون اونا هم.
بارمون که سبک شد، تو قسمت منتهی به باب عبدالعزیز نشستیم و قرآن و نماز خوندیم. همون موقع، میتراجون یادآوری کرد که شب سه شنبه است و نماز امام زمان (عج) رو هم خوندیم.
بعد هم به پیشنهاد مریم جون رفتیم طبقات بالا، اول خواستیم بریم مطاف طبقه دوم (همین طبقه فلزیه که جدیداً ساختند و طبقه بالاش افتتاح شده، طبقه وسطشم این روزها از شبکه سعودی که نگاه می کنم، در حال تکمیل شدنه) اما راهمون ندادند و گفتند که فقط مال ویلچری هاست. لذا راهو کج کردیم سمت پشت بوم، پشت بوم خونه خدا 
مطاف فلزی که گفتم اینه، می خواستیم بریم قسمت ضربدر سبز رنگ، اونجایی هم که ضربدر قرمز زدم الآنا ساختند و شده طبقه وسطی و یه چند وقت دیگه افتتاح میشه

آخرین پله ها رو که بالا می رفتیم، جلوی در، یه پسربچه جقله عرب، جلومونو گرفت و دستاشو باز کرد و سد راهمون شد و گفت: ممنوع، بعد الصلوة، بعدالصلوة. اما ما محلش ندادیم و کشیدیمش کنار و گفتیم: همین مونده تو جلومونو بگیری، فسقل! کذاب صغیر، دروغ می گفت. پشت بوم خدا پر بود از جمعیت، اکثریت قریب به اتفاقشونم ایرانی بودند. (می تونم به جرأت بگم کل جمعیت شیعه بود.) صدای صوت دعای توسل، از هر گوشه برپا بود.
آوای دلنشین "یا وجیهاً عند الله.." روحت رو نوازش می کرد. زنها و مردهای غیر ایرانی هم، با زمزمه کردن دعا، نشون می دادند که شیعه و محب اهل بیتند. فضای دل انگیزی بود.
نماز شب رو اونجا خوندیم و بعد هم نشستیم و رو پشت بوم خدا، صفا کردیم. میوه خورنگ و این حرفا
آخر سر، با یه دل آروم و خوش برگشتیم هتل.
اینم پشت بوم با صفایی که اون شب معطر به عطر خوش دعای توسل بود

این روزها ورژنهای جدیدی از مأمورهای عربستانی رو کشف می کنیم. وقتی میخواستیم تو باب عبدالعزیز بشینیم، دنبال صندلی می گشتیم (حرم صندلی تاشو داره و ما به خاطر عادت نداشتن به روی زمین نشستن و پادرد همیشه صندلی برمی داریم) تا اینکه کنار دیوار، یه صندلی خالی پیدا کردیم و خواستیم برش داریم که مأموری که اونجا بود (یه مأمور شیک و پیک عطر زده و جوون) گفت: نه! و به وسایلی که کنار صندلی بود اشاره کرد و فهموند که مال کسیه. ولی گفت: صَبـ ِ ــر! و در کمال تعجب ما رفت و از زیر زمین برامون صندلی آورد. رفتار محترمانه اش باعث تعجبم شد.
ظهر هم از دوتاشون آدرس پرسیدیم که اونا هم مودبانه جوابمونو دادند و تازه! انگلیسی هم بلد بودند. هرچند من به عربی ازشون سوال پرسیدم. ![]()
راستی اون مأموری هم بود که یکشنبه ای بهمون گفت: پله برقی تومارو! راه می افته. درست می گفت. دقیقاً پله برقی ها از فرداش شروع به کار کردند. امروز هم مأموره رو دوباره دیدیدم. به بهانه گشتن کیفهامون نگهمون داشت ولی محلش نذاشتیم و رفتیم. ![]()
شلوغی حرم و باطبع، استرس اعمال روز به روز بیشتر میشه. خداجون، قربون خودتو، خونه تو و پشت بومش
کمکمون کن لطفاً.
موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات
اولین پیاز خورنگ سه دهه عمر
دوشنبه ۱۵/۷/۹۲
صبح رفتیم سنترپوینت و لباسمو عوض کردیم. وقتی برگشتیم اذان می زدند و شد نماز و ناهار و خواب. امروز برای اولین بار در عمرم، از ترس ویروسها و مریضیهای جور واجور و بین المللی که اینجا غوغا می کنه، پیاز خام خوردم.
یعنی اگه مامانم بفهمه، احتمالاً جشنی، سروری، چیزی برپا می کنه. بسکه من از بچگی از این پیاز نازنین متنفر بودم و تا به حال نه تنها لب به هیچ پیاز خامی نزدم، بلکه تکه های پخته شده موجود در غذاها رو هم جدا می کردم. الآن همه جونم بوی پیاز میده اساسی. ![]()
جلسه بعد از ظهر رو رفتیم و پای صحبتهای شیرین حاج آقا نشستیم. بعد از شام هم رفتیم حرم.
چندتا از دوستام، التماس دعای ویژه گفته بودند. دیشب هم خواب یکی از دوستان قدیمی (شهره) رو دیده بودم که تو خواب باردار بود. (میگن تعبیر بارداری در خواب، داشتن غم و اندوهه) لذا همه شونو دعا کردم.
امشب دو جزء قرآنمو خوندم، یک روز نماز قضا، نماز حاجت و نماز شب. اما مأمورا کلباً کلبا* بودند و هی پاچه می گرفتند و به نشستن کنار ستون و نگاه به کعبه! هم گیر می دادند. اونقدر از دستشون لجم گرفت که گفتم: باید لعنتی ها رو لعنت کرد، اومدم این ورتر نشستم و زیارت عاشورا خوندم، آی چسبید. ![]()
حرم، روز به روز شلوغتر میشه و دیگه طواف رفتن و نماز در حجر اسماعیل، از توانمون خارجه. البته می تونیم بریم ولی می ترسیم اون وسط، خدای نکرده، آسیب جدی ببینیم و از اعمال جا بمونیم. اینه که احتیاط می کنیم و نمی ریم. از اون طرف هم، رعایت حال عده زیادی از ایرانیها و سایر کشورها که تازه وارد مکه شدند و باید حج عمره خودشونو انجام بدند، رو می کنیم و میگیم مطاف شلوغ نشه و راحت تر اعمالشونو انجام بدند.
الآن که کل حیاط مسجدالحرام، مطاف شده، دیدنش دلهره مون رو برای ایام تشریق مضاعف می کنه.
این عکس کل حیاط که مطافه (محل طواف) و تازه خیلی هم شلوغ نیست

خدایا، ای رب کعبه، به حق مولایی که تکیه کلامش "و رب الکعبه" بود و کعبه ولادتگاهش، به حق لحظه شهادتش که فرمود: "فُزت و رب الکعبه" کمکمون کن تا اعمال حج رو بی کم و کاست، بی اضطراب و اذیت، در کمال معرفت و صحت انجام بدیم و به حج مقبول و مشکوری که مورد رضایت درگاهت است، نائل آییم. آمین.
دریای طواف گزاران مشتاق که قطره ای از آن هم، من بودم

بعداً نوشت: خداوندا شکرگزار درگاهت هستم که دعایم را شنیدی و با حسن اجابت، نگاهم کردی.
* کلباً کلبا: یعنی سگِ سگ!
موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات
یکشنبه ۱۴/۷/۹۲
امروز، اول ذی الحجه اعلام شد. صبح، بعد از اینکه مریم جون رو به درمانگاه (طبقه همکف هتل) بردیم، من و میترا رفتیم فروشگاه سنترپوینت و آخرین فلوسهامونو۱ خرج خود کرده و دلی از عزا درآوردیم.
سنترپوینت مکه، نسبتاً جنسهای خوب و شیک و البته گرونی داشت. یعنی سه چهارتا تیکه که برمی داشتی (تازه ۷۰٪ تخفیف هم بهشون خورده بود) میشد بالای صد دلار. (حالا صد دلارو که ببری تاپ تن، سی تیکه بیشتر جنس میخری که البته فقط به درد سوغاتی دادن میخورند.
) ولی باور کنید من و میتراجون، جسماً و روحاً به چنین خریدی احتیاج داشتیم.
برای حساب کردن که رفتیم، صندوقها رو بستند و گفتند: الصلوة الصلوة. حالا بماند که یه ربعی تا اذان مونده بود ولی دیگه نمیشد قانعشون کرد. فروشگاه تعطیل نشد و فقط صندوقها رو بستند و صندوق دارها الکی ول می چرخیدند و هیچکدوم برای خوندن نماز نرفتند. (مثل همه کارهای دیگه شون که فقط ظاهراً در خط اسلامند).
میترا وضو داشت و رفت مصلی که دو طبقه بالاتر بود ولی من زورم میومد برم وضو بگیرم. این شد که دلِ شکسته طلب کردم و رفتم لابه لای لباسها و وسایل هزار رنگ بچگونه و الحق تاپ بخش سیسمونی چرخیدم اونقدر که اشکم دراومد. (از اینا و اینا یا از اینا خریدن دلم میخواد
)

کمتر از نیم ساعت بعد، صندوق باز شد و حساب کردیم. وقتی اومدیم بیرون، تصمیم گرفتیم که یه حال دیگه هم به خودمون بدیم و تو اون ظل آفتاب و با دستهای پر از خرید، واسه اتوبوسهای مجانی که هر صد سال یه بار از اون مسیر عبور می کنند (و احتمالاً اونقدر پُرند که واسه سوار کردن تو نگه نمی دارند) منتظر نمونیم و چند ریالی بیشتر خرج کرده و تاکسی بگیریم. ![]()
اکثر راننده تاکسی هایی که تا به حال سوار شدیم، هندی بودند که سرشون تو کار خودشون بود و نه حرفی می زدند و نه کاری به کارت داشتند. اما این یکی عرب بود و آخر والد سوختگی! اول گفت که ۳۰ ریال میگیره ولی ما که همیشه بدون چونه زدن، ۲۰ ریال می دادیم گفتیم: لا! فقط ۲۰ ریال! که گفت: بیایید بالا. بعد هم آدرس هتل رو دادیم که بلد نبود و زنگ زد از یکی دیگه پرسید.
طی مسیر هم ۲ بار گفت: پولمو بدید که من با جدیت و عربی مثال زدنی خودم
بهش گفتم: اول وصول الی المقصد، ثُمَّ ادفع اجرة۲ که کلی خندید. بعد هم اون ور خیابون و روبه روی هتل نگه داشت که پیاده شید و زورش میومد دور بزنه و جلوی هتل نگه داره. (اینجوری مجبور می شدیم یا از خیابون شلوغ و پُر خطر رد شیم یا اینکه بریم از زیرگذری که یه عالمه پله داره و بوی بد میده، عبور کنیم) که من باز هم با جدیت بهش گفت: دَوّر دَوّر که اشاره کرد: میخوام برم مستقیم و من باز بهش گفتم: دَوُر که مجبور شد دور بزنه و جلوی هتل پیاده مون کنه. (الکی نبود که، ۲۰ ریال بهش پول می دادیم اما یارو زورش میومد و میخواست زرنگی کنه که دید نه! از خودش زرنگتر گیرش افتاده
خب شد پولو زودتر بهش نداده بودیما! وگرنه معلوم نبود وسط راه پیاده مون کنه) خلاصه ما هم به جبران بدجنسی که میخواست درحقمون کنه، هرچی یه ریالی داشتیم جمع کردیم و به عنوان کرایه بهش دادیم. سه ساعت وایساده بود میشمردش یارو ![]()
وقتی رسیدیم هتل، یه راست رفتیم ناهار. ناهارا وقتی سبزی پلو ماهیه، من تا تهشو میخورم
لذا با یه شکم قُلُمبه شده
برگشتیم اتاق و لباسهامونو پرو کردیم. همشون خوب و اندازه بودند الا یکی که یه کم به نظرم تنگ میومد. اولش بهانه آوردم که به خاطر معده پُره ولی بعد هم اتاقیها قانعم کردند که یه روز برم و با یه سایز بزرگتر عوضش کنم.
بعد بیهوش شدم تا عصر. (خوابیدیم). بعد از نماز و شام، دوباره من و میترا رفتیم حرم. روبه روی رکن یمانی نشستیم و قرآن خوندیم. بعد هم نماز و دعا و خوردن میوه.
امشب به نیت چند تا از دوستام که در آرزوی فرزند هستند و همه اونهایی که اولاد صالح میخوان از خدا، آیه: رَبِّ لَا تَذَرْنِي فَرْدًا وَأَنتَ خَيْرُ الْوَارِثِين رو خوندم که روحانی کاروان گفت، خوندنش در جوار کعبه برای داشتن اولاد صالح خیلی خوب و چاره سازه. انشاءالله که خدا با اجابتش منو شرمنده نکنه.

دو روزه که یه در جدید به مسجدالحرام باز شده که از زیر پل اتوبوسرانی یه کم جلوتر، مستقیم جلوی رکن حجرالاسود درمیاد. قبلاً از در شماره ۲۲ وارد مسعی (= مسعا، همون محل سعی یعنی فاصله بین صفا تا مروه) می شدیم و از بین جمعیت سعی کننده ها باید با طی مسافتی به طرف مطاف می رفتیم ما با این در جدید که تازه کشفش کردیم، کارمون خیلی راحت شده. پله برقی هاش رو هم کار گذاشتند اما روشن نیست. از مأمور جوان عربستانی که جلوی در نشسته بود، پرسیدیم: چرا پله برقی ها رو روشن نمی کنید؟ (به انگلیسی) گفت: تومارو! (فردا) گفتیم: انشاءالله، گفت: انشاءالله! و پرسید: ایرانی؟ گفتیم: بعله
اولین مأموریه که دیدم علاوه بر اینکه رفتار مناسبی داره، انگلیسی هم بلده.
۱ فلوس در عربی = پول
۲ معنی: اول برس به مقصد، سپس کرایه رو پرداخت کن.
۳ وَزَكَرِيَّا إِذْ نَادَىٰ رَبَّهُ رَبِّ لَا تَذَرْنِي فَرْدًا وَأَنتَ خَيْرُ الْوَارِثِينَ ﴿الأنبياء: ٨٩﴾
موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات
مثل سيمرغ برآييم و به قافت برسيم
دست در حلقه آن خانه و آن در بزنيم
بوسه بر خاک سر قبر پيمبر بزنيم
به سر آريم شبي را به سر خاکي که
رازهايي است در آن از بدن پاکي که...
رازهايي که ... چه سر بسته و پنهان و بديع!
اسم اين خاک بقيع است، بقيع است، بقيع
برگرفته از وب عطر بهار نارنج
موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات
توضیح ابتدایی: فقط به رسم امانت داری، عین خاطراتی که تو دفترچه خاطرات حجم نوشتم رو اینجا میارم. اما در اصل، الآن دیگه در مورد این روز، نظری عین اونچه در خود اون روز داشتم و نوشتم ندارم.
الآن شکرگزار و دلتنگ همه اون روزها، دقایق و اتفاقاتش هستم. دلم برای همه هم کاروانیهام، حتی اونایی که تو خاطراتم نوشتم اذیتمون کردند، تنگ شده. همه شونو دوست دارم و برای همه دوستان و عزیزان آرزو می کنم که در جوونی و خیلی جوونی به سفر حج تمتع مشرف بشن و حظ و بهره شو ببرند. پس بعضی نوشته های زیر رو خیلی جدی نگیرید. ![]()
مریم جون همچنان بیماره و زهرا جون هم که از صبح میره بیرون با شوهرش. صبح من و میترا که دیگه طاقت موندن تو "محبس الانس" (هتلمون) رو نداریم، زدیم بیرون به طرف حرم. باز هم یکی از مُسنهای کاروان، جلوی در خِفتمون کرد.
جالبه همه شون برای خرید، دست و پا دارند اما برای زیارت نه! و آویزون این و اون میشن. تازه اصلنم رعایت نمی کنند و هرچی بهشون میگیم: بذارید یه وقت مناسب مثل شب که هم خنکه هم خلوت شما رو می بریم، گوششون بدهکار نیست و میگن الآن میخوایم بیایم!
چون عجله داشتیم (علاوه بر گرمی هوا و شلوغی صبحهای مسجد) و اگر با خودمون می بردیم، به خاطر کندی حرکتش به نماز نمی رسیدیم، جوابش کردیم. گمونم ناراحت شد. ولی به خدا دیگه طاقت ما هم تموم شده.
هر دقیقه، یکیشون آویزون ماست، اونم برای کارهای مختلف و جالبه که دستورات متفاوتی هم می دن. مثلاً وقتی دسته جمعی بیرون میریم، هیچکدومشون آب و خوراکی بر نمی دارند و وقتی به ما می رسند، سهمیه ما رو ازمون می گیرند. حالا حسابشو بکن تو اون گرما، تو یه کیف دستی که ظرفیت محدودی هم داره، به زور یکی دوتا بطری آب چپوندی به همراه یکی دو تا میوه، اما در عین تشنگی و درحالیکه داری از حال میری و میخوای یه قُلپ آب بخوری از راه می رسند و از ما آب و خوراکی طلب می کنند.
درصورتیکه سهمیه میوه که برای همه یکسانه و اندازه شم اونقدری هست که در طول روز بتونه نیاز تو رو تأمین کنه، بطری آب هم که به وفور تو راهروها چیده شده، فقط زورشون میاد با خودشون بر دارند و این وسط تو میمونی و یه شونه خسته از بار، یه کام خشکیده و تن ضعف رفته، اعصاب به هم ریخته و احساسی که مدام بهت گوشزد میکنه حمال این عزیزان بودی و بس. ![]()
یا مثلاً از منی که دستم لای در مونده و کبود شده و به گفته دکترای هتل باید می رفتم بیمارستان و عکس می گرفتم و می بستمش و استراحت می کردم (اما نرفتم!) توقع دارند که براشون بارکشی کنم یا با پررویی تمام میگن: برو واسه ما سنگ جمع کن! (سنگ برای رمی جمرات)
یا یکیشون اومده و بعد از گذشت دو هفته از شروع سفرمون، دستور میده: بشین واسه من خاطرات بنویس!
میگم: من خاطرات شما رو از کجا بدونم بنویسم؟ میگه: همونی که واسه خودت مینویسی رو بنویس!!! میگم: خاطرات من چه به درد شما میخوره؟ تازه من بیکار که نیستم، میگه: شب بنویس! میگم: شبا میرم حرم، میگه یه شب نرو! ![]()
چند نفری هم گیر دادند: واسمون فروشگاه های خوب پیدا کن و ما رو ببر خرید! (البته خرید از اونا و احتمالاً حمالی و بارکشیش مال ما) میگم: من خرید ندارم و اینجا رو اولین باره میام و بلد نیستم. میگن: خب واسه ما پیدا کن. بعد یکیشون میگه: فروشگاهش ارزون باشه ها، اون یکی میگه: نه! گرون و مرغوب باشه، بعد خودشون به جون هم می افتند و من فقط نگاشون می کنم. مظلوم وار!
خلاصه بساطی داریم باهاشون. تازه هر دقیقه از چشم زدنها و نگاه های حسرت بار ِ بی محبتشون (حسرت اینو که ما جوون اومدیم مکه و مدام می گن: خـــــ ووو ش به حــــآلتـــ ون
) یه بلا و اتفاق سرمون میاد و هر روز یکیمون مریضه و چشم میخوره. ![]()
اونقدر اذیت شدم که میخوام به همه توصیه کنم تو جوونی مکه نرن. بذارید عین اینا پیر بشید و همه عشق و کیفاتونو کنید، بعد تازه یادتون بیفته که باید دین رو تکمیل کنید. بیایید حج و نصف اعمالتونو نائب بگیرید و بقیه شو هم بندازید گردن جوونا. کلی خرید کنید و خوش و خرم برگردید وطن و واسه همه نوه نتیجه نبیره هاتون کلی سوغات ببرید و دلتونم خوش باشه که حج رفتید، واللا.
*** طبق نوشته بالا این قسمتها رو زیاد جدی نگیرید، اون روز خیلی عصبانی و داغون بودم که اینا رو نوشتم. ![]()
خلاصه که، من و میترا، تصمیم گرفتیم از همین امروز به همشون "نه" بگیم. بگذریم.
دو تایی راهی حرم شدیم و رفتیم مصلی خاص نساء۱ رو پیدا کردیم و نشستیم به قرآن خوندن. من دور دوم ختم قرآن رو دست گرفتم و تا خود اذان خوندیم. بعد از نماز جماعت هم برگشتیم هتل و یکراست رفتیم ناهار.
وقتی اومدیم اتاق، هم اتاقی ها گفتند که ساعت ۳ زیارت دوره داریم. چون ساعت ۲ بود لذا خواب نازنین تعطیل شد.
البته برای من و میترا چون زهرا جون و میترا جون گفتند که برای زیارت دوره نمیان.
حاضر شدیم و باز هم دوتایی رفتیم۲. اول بردنمون به جایی که مثل محله های خارج از شهر بود، پر از خونه و دورتر یه کوه، و گفتند که این کوه جبل النوره و اون بالاشم غار حرا، حالا برگردید تو ماشین!!!۳
بعد هم رفتیم قبرستان ابوطالب. مراسم اینجا بهتر بود. زیارت نامه اجداد پیغمبر، حضرت ابوطاب، حضرات آمنه و خدیجه و پسر پیغمبر (قاسم) قرائت شد. جالب اینجاست که ما از بالا (قبرستون پایین و توی دره مانندی قرار داشت) زیارت نامه می خوندیم و وهابی با بلندگو از پایین ارشادمون می کردند! ![]()
برگشتنی به یه زن سائل سیاه پوست که دختر بچه بانمکی داشت، برخوردیم. طبق معمول که با دیدن بچه ها، غش و ضعف می کنم، شروع کردم به قربون صدقه رفتنش. اونم خندید و از مادرش گرفتم و بغلش کردم. کل کاروان، دوربین به دست! دور ما جمع شدند و عکس گرفتند. کلی مهم شدیم و عکسمونم تو تمام خبرگزاریها مخابره شد.
(به جان خودم الآن اگه گوشی کل کاروان رو نگاه کنی این عکس رو دارند.)
عکس جهانی شده ما!!

این نانازیِ خوش خنده

برگشتیم هتل و شام خوردیم. خیلی خسته بودیم اما علیرغم خستگی و خواب آلودگی، دوباره من و میترا، دوتایی رفتیم حرم. اما نه حس طواف داشتیم نه نماز. فقط روبه روی رکن یمانی نشستیم و قرآن خوندیم.
حرم، امشب خیلی شلوغ بود. در حالیکه دلهره اعمال دوباره افتاده به جونمون، زودی راهی هتل شدیم که بخوابیم. ![]()
خدایا مثل همیشه کمکمون کن.
خدایا صبر بده با این بنده هات، بی جدال و دلخوری کنار بیاییم.
خدایا مریضی و ضعف و رنج رو اَزَمون دور کن.
خدایا قوت و معرفت و توفیق بده تا اعمالمونو درست و صحیح و اثرگزار به جا بیاریم.
خدایا بیش از پیش محتاج تواَم ای پروردگار یکی یه دونه عالم.
دستمو بگیر و اون یکی دستتو به روی شونه ام بگذار و هدایت و راحت و امنیتم بده.
ممنونم ای صاحبخانه مهمان نواز، ای رحمان، ای اله بیت الله الحرام. ![]()
۱ خانمها دور کعبه و در حیاط اجازه خوندن نماز جماعت ندارند و برای نماز جماعت، یه جاهای خاصی از مسجد سرپوشیده، به اسم مصلی خاص نساء هست که حتماً باید اونجا بشینید وگرنه موقع نماز بلندتون می کنند. یادتون باشه حداقل یک ساعت قبل نماز برید اونجا جا بگیرید چون زود پر میشه. جای دقیقشم از مأمورین مربوطه سوال کنید به این صورت که به عربی بهشون بگید:
أینَ مصلی خاص نساء لـِ صلاة الجماعه؟
عربی رو حال کردید؟ ![]()
۲ میترای عزیزم بابت همه دو نفره های قشنگی که با هم داشتیم و همه قشنگیش هم مدیون حضور تو بود، به خاطر همه زحمتایی که برام کشیدی و همه لطفها و مهربونی ها و خواهری هات ممنونتم قشنگم. 
۳ البته گفتند هرکی میخواد بره غار رو از نزدیک بره، بعد از اعمال حج واجب یعنی بعد برگشتن از عرفات و منا و انجام طوافها، می تونید خودتون دسته جمعی ماشین بگیرید و بیایید. خیلی هم سعی می کردند منصرفتون کنند و می گفتند: میمون داره، اذیت می کنند، راه سخته، آشغال ریختند و کثیفه و این حرفها. خلاصه که ما بعد اعمال هم زیاد وقت نداشتیم و زود برمیگشتیم ایران. لذا غار حرا رو از نزدیک ندیدیم و شد عین حج عمره (که به دلیل شلوغی مطاف و طبق فتوای مراجع که فرموده بودند: تا وقتی اعمال واجب مردم تمام نشده برای احرام حج عمره نرید، و ما هم نرفتیم) طلب من از خدا تا انشاءالله تو یه سفر عمره خانوادگی که به زودی می طلبه
بریم و انجامش بدیم.
موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات
جمعه ۱۲/۷/۹۲
صبح که بیدار شدیم، من و میترا تصمیم گرفتیم که به افسردگی و کرختی این یکی دو روزه غلبه کنیم و بزنیم بیرون. زهرا جون زودتر با شوهرش رفت و مریم جون هم که همچنان بیماره، خوابیده بود و گفت که نمیاد.
۹:۳۰ رفتیم سوار اتوبوسها شدیم و ده دقیقه بعد جلوی ورودی مسجدالحرام بودیم. راهنماهای ایرانی بهمون گفتند که برگردید. چون تمام درها بسته است و مردم هم گوش تا گوش، حتی تو آفتاب، تا جلوی ورودی و زیر پل اتوبوسرانی نشسته بودند. گفتند زیر آفتاب، گرمازده میشید و نیم ساعت دیگه هم حرکت اتوبوسها تعطیل میشه (به خاطر نماز) و تا ساعت ۲ بعدازظهر هم حرکت نمی کنند. نماز جمعه اینا هم به درد شما نمیخوره. برید استراحت کنید و شب بیایید.
این شد که برگشتیم. خدا خیرشون بده، چون زهرا جون که با شوهرش، یک ساعت زودتر از ما رفته بودند، نیم ساعت بعد از ما، آش و لاش و خسته و دست از پا درازتر برگشتند بسکه شلوغ بوده.
بعد از برگشتن به هتل، نشستیم قرآن خوندیم. همین رفت و برگشت و به قولی اتوبوس سواری، کلی حال و هوامونو عوض کرد.
بعد از ناهار، همگی خوابیدیم و به جلسه عمومی کاروان نرفتیم. بعد از شام، باز هم من و میترا شال و کلاه کردیم و ۸:۳۰ از هتل زدیم بیرون.
وقتی رسیدیم مسجدالحرام، تصمیم گرفتیم که بریم و در هر چهار رکن کعبه، نماز بخونیم. من در هر رکن، نماز قضا و نماز حاجت خوندم (به نیت حاجت خودم، خانواده، دوستان، سفارش کننده ها و ملتمسین دعا).
نمایی از کعبه و رُکن های اون

بعد هم رفتیم حجر اسماعیل و سربه دیوار کعبه گذاشتم و عطر باشکوهشو به مشام کشیدم.
اونجا هم نماز حاجت و نماز برای اموات خوندم و چون خیلی شلوغ بود، زودی اومدیم بیرون.
تو حیاط مسجد نشستیم به خوندن قرآن. خدا رو شکر، همت کردم و یک دور ختم قرآنم، امشب تموم شد و به امید خدا از فردا، دومیشو دست می گیرم. برای شیرینی ختم قرآن، به زائرانی که اطرافمون نشسته و اکثراً هم ایرانی بودند، آجیل و شکلات تعارف کردم.
شکر خدا شب خوبی بود و ساعت ۱۲ به هتل برگشتیم و خوابیدیم.
موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات
بر چشم بد لعنت
پنجشنبه ۱۱/۷/۹۲صبح با میترا، خانم هنرمندی و همسرش رفتیم خرید (تاب تن شارع منصور). شروع خرید با لای در تاکسی موندنِ انگشت من شروع شد. ضعف رفتم
اما خودمو کنترل کردم. بی صدا و در حالیکه عینک آفتابی به چشمم بود، گریه کردم.
انگشت سیاه شده من (++ کارت شناساییم و صدالبته عکسم!)

رفتیم تو و خریدهای خوبی کردیم. با انگشت سیاه شده و دستی که تا مچ درد می کرد، برگشتیم هتل. زهرا جون (اون یکی هم اتاقی) هم رفته بود خرید و پاهاش از پیاده روی زیاد درد می کرد. مریم جون هم شدیداً سرماخورده و تب داشت. کُلَنه سگی می زد و گربه ای می رقصید.
همه مون درپیت شده بودیم.
افسردگی و دلتنگی هم از اون طرف بیداد میکرد. این شد که تو محبس الانس۱ موندیم و فقط غُر زدیم و اشک ریختیم.
محبس الجن: ایستگاه اتوبوسها روبه روی مسجدالحرام

اینقدر روز بدی بود و اینقدر آدم و عالم و در و دیوار چشممون می کنند
که زنگ زدم ایران و به مامانم اینا گفتم که هم اسفند دود کنند و هم صدقه بذارند.
شب تو هتل، دعای کمیل داشتیم اما هیشکی حس رفتن نداشت. خسته تر از اونی بودیم که بشه شرحش داد. خوابیدیم به امید خدایی که مهمان نواز پر فضله.
الهی مددی ![]()
ــــــــــــــــــــــــــــ
حالا نوشتها:
الان افسوس همه اون روزها رو می خورم حتی روزی که اینجوری، پر از گریه و درد و دلتنگی گذشت.
هنوز انگشتم سیاهه اما هر هفته که ناخن کوتاه می کنم، یه تیکه از سیاهیش گرفته میشه. الآن خیلی دوستش دارم این سیاهی رو. منو یاد اون روزها و اون حال و هوا میندازه.
شده حتی می بوسمش (انگشتمو) و دوست دارم زودی ترکم نکنه. کاش بیشتر با من بمونه. الآن تقریباً نصف شده.
۱ ورودی مسجدالحرام اسمش ایستگاه محبس الجنه، هتل ما، ساختمون جالبی نداره و اتاقهامون هم خیلی خفه، بی روزنه، بی نور و بی هوای تازه و شدیداً دلگیره. ما به شوخی اسمشو گذاشتیم: محبس الانس یعنی زندان انسانهایی که ما باشیم. ![]()
موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات
چهارشنبه ۱۰/۷/۹۲
صبح رفتیم و از دامه کوهی که پشت هتل قرار داره، سنگ جمع کردیم. وقتی سنگها رو شستم دیدم که خیلی قشنگند. سنگهای سیاه با خالهای سفید. سنگهایی که قراره به طرف شیطان درون و بیرون نشانه برم.
بعدازظهر و در جلسه عمومی کاروان قرار شد که بعد از جلسه، دسته جمعی برای ختم قرآن به مسجدالحرام بریم که به خاطر شلوغی وقت نمازهای جماعت عصر و مغرب و عشاء، این قرار به ساعت ۹ شب موکول شد.
بعد از شام و تجدید وضو راه افتادیم. ۲ تا اتوبوس مخصوص گرفتند و به مسجد رفتیم. اول بیرون مسجد ایستادیم و روحانی کاروان در مود شعب ابی طالب، محل ولادت حضرت محمد (ص) که الآن کتابخانه شده و محل ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) توضیح داد. اونجا هم کاروانی ها از ساعت شیطان هم پرسیدند که من به جای روحانی (فضول باشی ام دیگه
) توضیحات کاملی دادم و آخر سر گفتم: انشاءالله آقامون میاد و خرابش می کنه. برای تعجیل در این امر مبارک صلوات بفرستید.
ورودی مسجدالحرام روبه روی محل ولادت حضرت رسول و حضرت زهرا

به طبقه بالای مسجد رفتیم و در قسمت کولردار نشستیم و جزءهای قرآن رو پخش کردند. جزء ۱۸ به من افتاد اما آخر سر باز یک جزء ۲۶ رو هم بهمون دادند و گفتند: شما السابقون السابقونید، چطور جایزه ها رو درو می کنید، قرآنم بیشتر بخونید!! ما هم گفتیم چشم و با میترا نصفش کردیم و خوندیم.
بعد دوتایی به طواف رفتیم. تو طواف حال میترا خراب شد و طواف بهمون نچسبید. اومدیم پشت مقام ابراهیم نماز خوندیم و نشستیم منتظر مریم جون.
با نگاه به خونه کعبه و در طلاییش که درست روبه روش نشسته بودم، بغضم شکست. قطرات اشکم پایین می ریخت و به شدت احساس غریبی می کردم. یاد امام رضا (ع) و حرم با صفاش افتادم و دلم هوایی شد. باورتون نمیشه ولی تو خونه خدا و در جوار کعبه، دلم بدجور حرم امام رضا رو خواست.
قربون آقایی که تو مسجدالنبی و مسجدالحرام سخت مشتاق زیارتش بودم

امشب، شب حسرت من بود. بذار بگم هرچند تلخه ولی خیلی احساس تنهایی و غم کردم. همیشه از خدا یه جفت همراه می خواستم که تو شادی و غم، راحت و هَمّ، کوچ و اقامت و سفر و خلاصه همه مراحل زندگیم همراهم باشه. اما الآن در مهمترین سفر و هجرت زندگیم تنهام... ![]()
حسرت اون زوج جوون عرب و حتی اون پیرمرد و پیرزن دشتستانی رو خوردم که در کنار هم به طواف رفتند.
خدایا به هرچه تو خواستی، آرزوی من بود یا نبود، شـُکر.
موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات
می دانی برای چه چادر سر می کنم؟
برای اینکه شبیه تو باشم ای دلبر چادر به سرم، ای سرو قامت مشکی پوشم، ای با اُبهت مستورم.

موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات ، - چادرم، حرم مشکی من
سه شنبه ۹/۷/۹۲
امروز دحوالارضه و به امید خدا روزه هستم. (چه حس خوبیه در روزیکه زمین از زیر کعبه گسترده شده، روز تولد حضرت ابراهیم و حضرت عیسی، در کنار کعبه عزیز باشی
)
نصفه شب بلند شدیم و اومدیم مسجدالحرام. نماز شب خوندیم و من چند تا لقمه کوچیک نون و کره مربا و نون و پنیر همراهم بود، به عنوان سحری خوردم.
نماز صبح رو هم به جماعت خوندیم. بعد از نماز، به شیوه مسلمین سایر ملل! نیم ساعتی طبقه بالای مسجد خوابیدیم. ۱ بعد، هم اتاقی ها برگشتند هتل ولی من تنها برای طواف رفتم.
هیس، مسلمونها خوابند. 

اون آقایی که کیسه آبی داره، ایرانیه. از رو همین کیسه آبی میشه تشخیص داد، آخه همه ایرانیها از این کیسه ها داشتند.
(تبلیغات یکی از شرکتهای بیمه بود که به حجاج همه استانها داده شده بود و اتفاقاً خیلی هم به دردمون می خورد.)

اول نماز مخصوص روز دحوالارض رو خوندم و بعد با یه کاروان اصفهانی که تازه مُحرم شده بودند (برای حج عمره تمتع) وارد طواف شدم. کاروان، مداح خوبی داشت و کلاً با حس و حال قشنگی طواف می کردند. با وجود شلوغی، طواف خوبی داشتم.
بعد از طواف رفتم کنار مقام ابراهیم و به ایشون تولدشو تبریک گفتم. و بعد هم کلی دعای خیر کردم و برگشتم هتل، از خستگی زیاد خوابیدم.
عصری تو جلسه عمومی کاروان، روحانی عزیز، سنگ تموم گذاشت. اول تاریخ و زندگینامه حضرت ابراهیم (ع) رو گفت و رسید به حضرت اسماعیل و جریان تشنگی و جاری شدن زمزم و بعد هم روضه حضرت علی اصغر امام حسین (ع) رو خوند و حال قشنگی بهمون داد.
آخر جلسه هم زیارت نامه امام رضا (ع) رو دسته جمعی خوندیم. چون دحوالارض روز زیارتی خاص آقا امام رضا (ع) هم هست. ۲ بعد یک مسابقه گذاشتند (از این سوالهای مربوط به مناسک) و من توش برنده شدم. (کادو: یک قواره پارچه
)
شب دوباره رفتیم مسجدالحرام و یک خانم مسن از هم کاروانی ها رو هم با خودمون بردیم. مطاف خیلی شلوغ بود و با سلام و صلوات وارد حلقه شدیم. خدا به راه راست هدایتشون کنه، برخی زائرها خیلی بدجور طواف می کنند. (بیشتر اندونزیایی ها و ترکهای ترکیه) هُل می دن و فشار میارن و زنجیره ای همدیگه رو می گیرند و به هیچ عنوان راه عبور نمی دن، علی الخصوص در رکن حجرالاسود که این فشار و ازدحام به حد اعلی می رسه. اونجاست که از عجز، لب به صدا زدن مولایت باز می کنی: یا صاحب الزمان، یابن الزهرا به دادم برس .... و لحظاتی بعد آرامش و راحتی تو را در بر می گیرد..۳ 
در طواف، پسر جوانی که به گمانم هندی یا پاکستانی و در احرام بود، متوجه ما شد. (۴ زن که یکیمون مسن و از پا افتاده است و داریم با سختی طواف می کنیم) خودشو جلوی ما رسوند و حریم ما قرار داد و به این صورت که جلوی ما طواف می کرد و هروقت بیم افتادن ما می رفت، خودشو سپر و سد قرار می داد تا زمین نخوریم. خدا خیرش بده، یکبار از زمین خوردن حتمی، نجاتمون داد و با کمکش به راحتی طواف کردیم. دعا می کنم، خداوند خیر دنیا و آخرتشو نصیبش کنه. گمونم شیعه بود. (آخه وقتی دعای فرج می خوندیم، متوجه ما شد و به سمتمون اومد.)
بعد از نماز طواف پشت مقام ابراهیم، به نیم طبقه مسجد رفتیم و دعای توسل و حدیث کساء خوندیم.۴ کمی خوراکی (آجیل و میوه) خوردیم، قرآن خوندیم و بعد هم برگشتیم هتل.
۱ کلاً مسلمونهای همه کشورها در مسجدالحرام و مسجدالنبی می خوابند و کسی هم اذیتشون نمی کنه و مانعشون نمیشه. (برخلاف مثلاً حرم امام رضا (ع)) البته من به شخصه اصلاً از این قضیه خوشم نمیاد. مخصوصاً که خودم بخوام، دراز به دراز جلوی اون همه نامحرم بخوابم. این دفعه، اولین بار و آخرین بارم بود که چنین کاری کردم. هرچند ما یه گوشه و سه نفری در کنار هم خوابیده بودیم و مسجد هم خیلی خلوت بود و جلب توجه نمی کردیم.
۲ یادش به خیر، یکسال خیلی بیتاب امام هشتم بودم و به کمک برخی دوستان، چهارشنبه عصر و بعد از کار، بلیط قطار مشهد گرفتم و رفتم زیارت. پنجشنبه صبح رسیدم و رفتم حرم تا بعداز ظهر و بعد هم بلیط برگشت قطار گرفتم و جمعه تهران بودم. درست وقتی داخل حرم شدم، فهمیدم که اون روز دحوالارضه و زیارت امام رضا (ع) خیلی سفارش شده و کلنه خیلی خوش به حالم شد. ![]()
۳ دعا می کنم انشاءالله قسمت همه تون بشه و این ازدحام و بعد این راحتی و اجابت از سوی مولایتان را تجربه کنید.
۴ میترا جان، یکی از هم اتاقی ها، کل مفاتیح رو داخل گوشیش ریخته بود و اینجوری شد که ما برای خوندن دعا، زیارات و برخی نمازها، هیچ مشکلی نداشتیم و به راحتی به گوشی اون رجوع می کردیم. این پیشنهاد خوبیه برای اونایی که میخوان به این سفر مشرف بشند. هرچند من خودم مفاتیح برده بودم اما هم بیم اون می رفت که تو فرودگاه ازم بگیرنش هم اینکه حمل و نقلش سخت بود. اما مفاتیح تو گوشی موبایل، خیلی راحت تر و کاربردی تره. البته اینم بگم که تو منا و عرفات، که به دلیل کمبود پریز برق، شارژ موبایل خیلی سخته، مفاتیح من خیلی به دردمون خورد. ![]()
موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات
دوشنبه ۸/۷/۹۲
امروز صبح رفتیم فروشگاه ده ریالی (تاپ تن) مکه، شعبه عزیزیه.۱ اشتباه کردیم چون فقط یه مشت آشغال داشت و بس. برخورد فروشنده هاش که افتضاح بود و چونه زدنهای خانمهای ایرانی حالمو به هم می زد.
دو ساعتی معطل دوستام بودم تا بالاخره خریدهاشون تموم شد. تازه از نماز مسجدالحرام هم افتادیم. ![]()
عکس تاپ تن مدینه

بعد از ناهار همگی احساس سرماخوردگی و کسالت می کردیم. یک ساعتی خوابیدیم و بعد رفتیم جلسه عمومی که هر روز ساعت ۴ برگزار میشه. به لطف این جلسات عمومی، نماز جماعت مغرب و عشاء هم تو راهروی هتل برقراره. نماز جماعتی که خیلی بیشتر از نماز مسجدالحرام به دلمون میشینه.
بعد از نماز قرار بود که بریم پشت هتل و برای جمرات، سنگ جمع کنیم.۲ اما به خاطر مریضی و بیحالی اونم کنسل شد.
بعد گفتیم که به حرم بریم اما متأسفانه بچه ها خسته بودند و توانی برامون نبود. بقیه اوقاتمون به نت گردی و نت بازی گذشت. ![]()
حالا بی حرف پیش و اگه خدا بخواد، قرار گذاشتیم که صبح زود (در حقیقت نصف شب) بریم حرم. دعا می کنم فردا بتونم روزه بگیرم. آخه فردا روز دحوالارضه.۳
۱ برای خرید از فروشگاه های تاپ تن، فقط شعبه مدینه و شعبه شارع منصور مکه رو پیشنهاد می کنم.
۲ از جمله اعمال حج واجب، رمی (سنگ زدن) به جمرات سه گانه یا همون شیطانهاست که در سه روز دهم (عید قربان)، یازدهم و دوازدهم ذی الحجه انجام میشه. روز اول فقط به جمره عقبی و در روزهای بعدی، به هر سه جمره، هفت سنگ زده میشه. یعنی جمعاً ۴۹ سنگ لازمه که البته با در نظر گرفتن اینکه ممکنه بعضی سنگها به ستون نخوره و بیشتر از هفت سنگ نیاز باشه، ما حدود ۱۰۰ سنگ جمع کردیم و شستیم و داخل کیسه های مخصوص، با خودمون به عرفات و منا بردیم. سنگها حتماً باید از محدوده حرم یعنی شهر مکه و نهایتاً منا جمع آوری بشه و با توجه به اینکه پشت هتل ما، کوه بود، ما سنگهامونو از اونجا جمع کردیم.
برای دانستن بیشتر در مورد دحو الارض، اینجا و اینجا را ببینید.
موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات
ماهر معیقلی ۱ می خواند، حمدی بدون بسم الله الرحمن الرحیم، ایستاده رو به روی در کعبه، در حلقه های نمازگزاران بیت الله. از چارچوب سیاه تلویزیون می بینم.
دلم می لرزد، بند بند وجودم، از صوت قرآنش می لرزد، ته گلویم می لرزد و پرده اشکی که صحنه نماز جماعت روبه رویم را تار کرده، می لرزد ...
می اندیشم، مولایم رو به کعبه ایستاده و با صوت زیبای حجازی اش، قرآنی را می خواند که خود آینه تمام نمای آیات و عمل به آن استــــ
دلم می لرزد، بند بند وجودم، از تصورش می لرزد، اشکم می لرزد و اگر این تصور به واقعیت برسد، جانم می لرزد و از بدن، پرواز خواهد کرد ...
خدایا چگونه می شود در جوار کعبه، صوت قرآن مهدی (عج) را شنید و جان نداد؟
خدایا چگونه شد که به ظاهر اسلام آورده هایی، صوت قرآن خورشید بالای نیزه و چشمان غرق اشک و خون و جمال معصومانه اش را دیدند و جان ندادند؟
اُف بر کوردلان و گنگ روحان تمام تاریخ
و مباد که باشیم از آنها
۱ ماهر معیقلی، یکی از امامان جماعت مسجدالحرام و قاریان قرآن است. صوتش بسیار دلنشین و روحبخش است. برای شنیدن یا دریافت فایل تلاوت قرآنش اینجا را کلیک کنید.
موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات
وقتی در طواف یا سکون، خانه خدا را نگاه می کردم و کتیبه های اذکار و آیات قرآنی پرده کعبه، چشمانم را می نواخت، متوجه شدم در قسمتی از کتیبه، در لابلای اذکار، دو عبارت: علی ابن ابی طالب و صالح المهدی را می بینم.
توهم نبود، واقعاً وجود داشت، به صورت یک ذکر پنهان میان اذکار آشکار. البته تا آن زمان فکر می کردم که فقط خودم می بینمش.
چند شب پیش، کانال قرآن کریم سعودی، که پخش مستقیم ۲۴ ساعته از مسجدالحرام است را می دیدیم. دوربین، پرده کعبه را از نزدیک رصد می کرد، تصویر را نگه داشتم و از اهالی خانه پرسیدم: تو این کتیبه چی می بینید؟
و در کمال تعجب دیدم که آنها هم، عبارت زیبای "علی ابن ابی طالب" را می بینند!
کتیبه های قرآنی و ولایی کعبه

خدایا، پرده داران معاصر کعبه، نه اسلام می شناسند و نه مسلمان، بغض نبی و آلش در سینه هاشان می جوشد. در عاشورا عروسی می گیرند *** تا ثابت کنند به سلاخی آل الله نه تنها راضی که مفتخر و خوشنودند.
آنها در میان تمام شعائر، بتهای خود را نصب کرده اند، نشانه های پرستش ابلیس را در جای جای سرزمین وحی نشانده اند. بر بالای جبل الرحمه، آبلیسک گذاشته اند و .... اما دست تو بالای همه دستها و مکر تو بالاترین مکرهاستــــ
جبل الرحمه در صحرای عرفات، مکان دعای انبیاء و اولیاء که حالا در تصرف ابلیسک شیطان است

قربان عشق خداییت، اگر تو بخواهی، نشانه های ولایت اولیاء معصومت را در میان پرده تهیه شده توسط وهابی ها هم می گنجانی، خدایا تو نقاط اولی و آخری راه سعادت را نشان داده ای: علی و مهدی (سلام الله علیهما) ما را به این راه منتهی به رضوانت، هدایت و بعد ثابت قدم و استوار نگه دار. آمین.
*** باور نمی کنید؟ اینجا و اینجا را بخوانید.
منبع عکسها: حوزه نمایندگی ولی فقیه در حج و زیارت و تابناک
موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات
اینکه دلم در لابه لای تار و پود سنگی کعبه، جا مانده
اینکه بی دل و شیدا و رسوا بازگشتم
اینکه دیگر توهین های آن شکم گنده وهابی و نگاه نفرت بارش برایم به هیچ نمی ارزد
اینکه شب و روز در فکر بازگشتم و دیدار آن چهار دیواری معظم و معطر و محبوبـــــــ
بر من خرده نگیرید، زودتر از اینها دعای پدرم ابراهیم ۱ به اجابت رسیده بود. ۲
خدایا، به حق ابراهیم، خلیلی که دوستش می داری و در جای جای کتابت مدحش را گفته ای، دریاب هر دل عاشق و دلتنگ و مشتاقی را ![]()
موضوعات مرتبط: - نامه هایی به خدا ، - دعوت شده به میقات
یکشنبه ۷/۷/۹۲
امروز نماز ظهر، مسجدالحرام بودیم. درسته که بعضی تفاوتهای بین نماز ما و نماز سنی ها، صف های بعضاً غلط غلوط و اتصال ندار! و طولانی بودن برخی قسمتهای نماز جماعت، باعث میشه که خیلی غرق لذت این نماز باشکوه نباشیم (برخلاف نماز جماعت اماکن مقدسی چون مشهد الرضا (ع))، اما بازم یه حس خوبیه که در عبادت، با این همه بنده های رنگارنگ خدا، شریک و متحد باشی.
بعدازظهرم که جلسه عمومی کاروان بود. لذا بعد از شام، باز هم به حرم رفتیم.
یکی از خانمهای پیر و از دست و پا افتاده ازمون خواهش کرد که با خودمون ببریمش. دو تا دیگه از خانمهای کاروان هم همراهمون اومدند. شش تایی رفتیم و اون خانم مسن، نمی تونست که برای طواف بیاد. فقط گفت که یه جایی بنشینه و نماز بخونه. ما هم بردیمش تو حیاط و زیر طبقه فلزی، پشت مقام ابراهیم و روبه روی کعبه نشوندیمش و وسایلمون دادیم بهش و خودمون رفتیم طواف.
طواف امشب رو به نیت دوست درگذشته ام نسترن، که چند روز قبل از پرکشیدنش در تاسوعای یازده سال قبل، با هم همسفر مشهد بودیم، انجام دادم. نسترنم روحت شاد.
بعد از طواف رفتیم و پشت مقام ابراهیم نماز خوندیم و بعد داخل حجر اسماعیل رفتیم. من، تسبیح هایی که از مدینه خریده بودم به همراه یک تسبیح دیگر که اون خانم مسن بهم داد رو بردم و تبرک کردم.
وقتی برمی گشتیم، خانوم مسنه کلی دعامون کرد. طفلک می گفت: پا ندارم برم بیرون، هم اتاقیهام هم اصلاً ملاحظه نمی کنند و مدام کولر روشنه و اتاق سرد، منم مریض و سرماخورده! کسی هم نیست حداقل وَرَم داره ببرتم حرم. موندم تو این زندان! خدا خیرتون بده امشب کلی دلم وا شد.
امشب از ساعت شیطان بالای سر کعبه، عکس گرفتم و می خوام از اون براتون حرف بزنم. (به قول مدیر کاروانمون: ساعت کوفتی و لعنتی!)

راستش من تا پام به مکه نرسیده بود، چیزی از ساعت شیطان نمی دونستم. البته توی سخنرانی های آقای رائفی پور یه چیزایی شنیده بودم اما درست یادم نبود. به خدا قسم، بدون هیچ زمینه ذهنی قبلی (آخه بعضی ها میگن اینا که شما میگید توهمه و چون از قبلش تو ذهنتونو پُر کردند، به نظرتون میاد) وقتی برای اولین بار ساعت شیطان رو دیدم، به خودم لرزیدم. درست بالای جمله الله اکبر که به عمد لـِ لله اکبر نوشته شده (برای اینکه معنی اصلی کلمه الله اکبر رو نده!) بز شیطان یا همون بافومت (اسم دیگه اش بز مندس و نماد کهن و بسیار مقدسی در آیین شیطان پرستی) رو مشاهده کردم. مخصوصاً تو شب، این تصویر کاملاً واضح و مبرهن بود.
بز بافومت با خط قرمز مشخص شده است.

ساعت شیطان، بالاتر از گلدسته های مسجدالحرام و درست بالای سر کعبه

همونجا، انگشت اشاره دست راستم رو گرفتم به طرفش و گفتم: وَ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا ۱ بعد به چشمهای مه گرفته شیطان، که به نظرم بیشتر از شرارت و کبر، ازشون ترس و حقارت می ریخت، خیره شدم و گفتم: بالاخره میاد، میاد پسر فاطمه اطهر که تو رو رو سر هواداران و پرستندگانت خراب کنه. ای عبدالعزیز لعنتی! صبر کن. هدیه خوش خدمتیت به شیطان، عمر طولانی بالای سر کعبه سایه کفر و نفاق نخواهد افکند! ۲

وقتی به ایران برگشتم، سرچ کردم و یه مطالبی در مورد ساعت شیطان یافتم که اگه دوست داشتید، برای خوندنش به لینکهای زیر مراجعه کنید:
8برج ساعت مکه (آفرین به غیرت و صداقت اهل سنت مریوان)
8برج ساعت مکه، شاهکار جدید وهابیت صهیونیستی
8بافومت در داستانهای اصیل سیستانی
8ماجرای برج شیطان در مکه و سایه شیطان بر کعبه
ـــــــــــــــــــــــــــ
۱ وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا ﴿الإسراء: ٨١﴾ ترجمه: و بگو حق آمد و باطل نابود شد، یقیناً باطل نابود شدنی است.
۲ در زیر ساعت شیطان نوشته شده که این ساعت وقف خادمین حرمین شریفین (خیر سر عمه شون خودشونو خادم کعبه و مدینه می دونند) ملک عبدالعزیزه. وهابی صهیونیست شیطان پرست!
موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات
رمز برای دیدن عکسها، همان رمز دوم وبلاگ سیمرغ (خاطرات یک مستخدم) است.
برای دیدن عکسها کلیک کنید.
موضوعات مرتبط: - یادگار نگار (آلبوم عکس) ، - دعوت شده به میقات
خدایا بند از این واژه ها بردار
آن بی نظیر مهربان

چترهای زیبای حیاط حرم نبوی


داخل مسجد پیغمبر




دری که با افتخار و لرزش دست و دل از آن می گذشتیم-فدای اسم قشنگش


بانوی مسلمان هندی در حال نیایش

بانوی مسلمان قد خمیده آفریقایی

گربه های مدینه، جای امن و خنکی برای چُرت خود یافته اند.


موضوعات مرتبط: - یادگار نگار (آلبوم عکس) ، - دعوت شده به میقات
رمز برای دیدن عکسها، همان رمز دوم وبلاگ سیمرغ (خاطرات یک مستخدم) است.
برای دیدن عکسها کلیک کنید.
موضوعات مرتبط: - یادگار نگار (آلبوم عکس) ، - دعوت شده به میقات
خدایا بند از این واژه ها بردار
شنبه ۶/۷/۹۲ --- اولین روز مکه
امروز از صبح که از طواف برگشتیم و از احرام دراومدیم، بعد از چند ساعتی خواب، شروع کردیم به بشور بشور! یک طناب بزرگ بستیم تو اتاق و مدام رخت شسته آوردیم و پهن و خشک و جمع کردیم. طنابی که به فاصله چند ساعت، هی خالی و آناً پُر می شد.
طناب رختها!!

شب، با فراغت خیال و لباس و تنی تمیز و ذهنی خالی از تشویش، عزم بیت الله الحرام کردیم. (دیشب هم نگران اعمال بودیم و هم در احرام، که ملاحظات و توجه خاص خود را می طلبید.)
اول رفتیم و پشت مقام ابراهیم، نماز مغرب و عشاء را خواندیم و بعد داخل جمعیت شدیم برای طواف. دایره مطوفین خیلی ازدحام نداشت و تقریباً به راحتی طواف کردیم.
پشت مقام ابراهیم و روبه روی در خانه خدا

اینبار عاشقانه دور کعبه معظم می گشتم در حالیکه من و میترا همدیگه رو گرفته بودیم و دعای فرج خوان، دور کعبه مولای خود را جستجو می کردیم.
کعبه، مقام ابراهیم خلیل الله و ستونهای طبقه فلزی که دامنه دید را محدود کرده اند.

بعد از نماز طواف که پشت مقام ابراهیم خوندیم، برای نماز حاجت و لمس کعبه مکرم، دوباره به داخل حلقه طواف کنندگان وارد شدیم و به داخل حجر اسماعیل رفتیم. اول داخل حجر، چند نماز دو رکعتی خوندیم و بعد هم به پای دیوار خانه خدا رسیدیمــــ. جایی که در خواب هم بودن در آنجا را نمی دیدمـ. 
خدای من! این دیوار خانه پاک و شریف توست که دستانم را به آغوش می گیرد.
سر به روی سنگهای طپش دارش می گذارم و عطر گلاب نابی که از دیوار می تراود را به جان می کشمـــ.
خدایا شکرت!
خدایا من کجا و اینجا کجا؟! این منم و این کعبه مکرم! و این سرانگشتانم که با جوهر اشک، بر روی سنگهای چیده شده به دستان برترین انبیاءت، نام دوستان و عزیزان و حوائجشان را می نویسد.
اللهم عجل لمولانا، ابن امیرالمومنین و ابن رحمۀ للعالمین، الفرج
اللهم فرّج عنا بفرجه
اللهم اشف کل مریض
اللهم اقض حوائجنا و سولتنا فی الدنیا و الاخره
....
و بعد دو رکعت نماز بندگی زیر ناودون طلا...
سنگهای طپش دار و معطر کعبه

خدایا، با اینکه همیشه، قلباً و عقلاً فضل و رحمت نامتنهای تو را باور داشتم اما هیچگاه به باورم نمی رسید که این همه فضل و کرم تو را از نزدیک لمس و نظاره گر باشم.
بعد به زیارت جای پای خلیل الله رفتیم. (مقام ابراهیم)
بعد از زلال جاری زیر پاهای ذبیح الله نوشیدیم. (آب زمزم)
آخر سر به تراس مسجدالحرام (طبقه دوم) رفتیم و رو به حیاط، چرخش طواف و سیاهپوش با عظمت (کعبه) را به نظاره نشستیم.
وقتی برمی گشتیم، ساعت هتل روی ۱۲ نیمه شب بود.
کعبه و چرخش پروانه هایش از بالای پشت بام

پ ن: طواف مستحبی امروز، به نیابت خانواده، عزیزان و دوستانم انجام شد.
موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات
که تمام قد، در عزای سالار شهیدان، حسین بن علی، سبط رسول، سیاه پوشیده ای.
پ ن: وهابی ها خود خبر ندارند، در ایام تاسوعا و عاشورای حسینی، پرده کعبه را که تا نیمه های دیوار، بالا زده شده بود، پایین کشیده اند، دیگر کعبه تماماً عزادار حسین است. ولو آنها در جوارش، سفره افطار از شادی عید عاشورا!!!! بگسترانند.
پ ن۲: بیشتر عاشقتم بیت عتیق.
موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات
جمعه ۵/۷/۹۲
چون امروز قرار بود که بعدازظهر حرکت کنیم به سمت مکه، مدیر کاروان گفت که فقط تا ظهر بیرون هتل باشید.
بعد از صبحانه رفتیم حرم به نیت زیارت روضه اما متأسفانه درها رو بسته بودند. (شاید به خاطر نماز جمعه) این شد که با دل شکسته نشستیم تو مسجد النبی و قرآن و نماز خوندیم و راز و نیاز کردیم.
وقت وداع با حضرت رسول و ائمه بقیع قرا رسیده بود و اشکها بی مجال سرازیر می شد.
یاد وداع بانو با پدر افتادم و شاید، شاید خداوند لیاقت داد و شمه ای ناچیز از غم هجرانی که حضرت زهرا (س) کشید را تجربه نمایم.
نماز جمعه برگزار شد. امام جمعه، تند تند و بدون وقفه، خطبه های کوتاهی رو از روی نوشته خوند و بعد هم نمازهای ظهر و عصر رو خوندیم. حالا نوبت به زیارت نامه وداع رسیده بود که با اشک چشم و سوز دل قرائت کردیم و به هتل برگشتیم.
بعد از ناهار، اندک وسایل باقیمونده رو در ساکهای دستی گذاشتیم و جمع و جور کردیم. حالا نوبت پوشیدن لباس احرام بود. ![]()
وقتی کسوت سفید تقوا و تسلیم در برابر دعوت و امر پروردگار رو در بر کردیم، شدیم فرشته های سپید پوش. نوای تبریک به یکدیگر بابت ملبس شدن به لباس بندگی در جریان بود. 
حدود ساعت ۴:۳۰ دقیقه، با بدرقه اهالی هتل، سوار اتوبوسها شدیم و حرکت کردیم به سمت مسجد شجره. همین که آخرین نگاه ها بر بقیع خاموش و بقعه نورانی رسول افتاد، دوباره اشکها جوشیدن گرفت. دلم در غم و شادی گنگی دست و پا می زد. در سکوت به آنچه در این مدت بر من رفته بود و نیز به روزهایی که در پیش داشتم، می اندیشیدم.
برای اذان مغرب به مسجد شجره رسیدیم. البته تا هم کاروانی ها بجنبند، نماز جماعت تموم شده بود و به ناچار نمازها رو خودمون به فرادی خوندیم. حالا نوبت اظهار علنی اجابت دعوت حضرت پروردگار رسیده بود. 
(اسمایلی که احساسمو نشون بده نیافتم)
احساس می کردم روح از بدنم در حال پرواز است. من! حقیر و کوچک و سراپا نیاز و تقصیر! منی که از رحمانیت حضرت رحمان به این ضیافت دعوت شده ام! آخر من کجا و لبیک گفتن به آن کریمِ بزرگِ سراپا رحمت کجا!
تا به خود آمدم، لبیکها بر لبانم جاری بود: لبیک، اللهم لبیک، لبیک، لا شریک لک لبیک، ان الحمد و النعمه لک و الملک، لا شریک لک، لبیک
ای صاحب حمد و نعمت، از تو شایسته است که در به روی بنده ملتمس و عذرخواه و عفوطلبت باز نمایی، ای بی شریکِ با اُبهت، به در هیچ کسی جز تو نرفتم و نخواهم رفت ای همه چیز و تنها خدایم.
شجره و فرشته های سپیدپوشش

بعد از نماز و احرام و لبیک، به طرف اتوبوسها حرکت کردیم و شام در میان راه سرو شد. همیشه شنیده بودیم که شام شب مُحرم شدن، عدس پلویی سرد است اما به ما ناگت مرغ و سیب زمینی سرخ کرده دادند و آب خنک زمزم.
بقیه شب در اتوبوس، غرق گرما و خواب آلودگی گذشت و گه گاه، نوای لبیکهایی که من و میترا با هم زمزمه می کردیم. خدایا با این تن به عرق نشسته و چشمان از خواب پریده، کجا می کشانی ام؟
حدود ساعت ۲ هتل بودیم. یک استراحت کوتاه یک ربعه و بعد هم حرکت به سمت مسجدالحرام. ۲:۳۰ مسجد بودیم. از وصف لحظات وصال چشم با کعبه و عبد با معبود در شهادتگاه بیت العتیق قاصرم. سجده شکر و اشکی بی امان و به خاک افتادن و بعد دست محبتی که تو را به آغوش آن دریای مواج بندگی فرا می خواند.
ای خدای من، این کعبه معظم و بیت توست. این سیاه پوش که در نهایت سادگی، با اُبُهت است اکنون در جلوی چشمانم قرار گرفته. خدایا چقدر به آن نزدیکم، اینقدر نزدیک، اینقدر نزدیک که اگر دست دراز کنم، لمسش خواهم کرد. اما نه! من در طوافم و اجازه لمس خانه ات را ندارم. اول باید چرخ بزنم و چرخ بزنم و چرخ بزنم و پروانه پر سوخته شمع عشق تو شوم، آنقدر که هفت آسمان را با چرخ زدنهایم بپیمایم، بعد برم و پشت جای پای گرامی خلیلت، به خاک بندگی بیفتم.
ناودون طلا و دیوار کعبه ای که اینقدر نزدیک توست

اکنون وقت سعی فرا رسیده. باید مرام آن مادر دلسوخته از عطش جگرگوشه را در پیش بگیرم. هفت بار بروم و برگردم به امید نوشیدن از چشمه معرفتی که می گوید: های بنده من، همه چیز تو در دستان من است، من صاحب ید قدرت این جهان خلقتم.
حالا باید که خود را کوچک و تقصیر کنم. موی را که نمادی از درازی آرزوهای مادی است کوتاه و ناخنی که بلندی اش یادآور وحوش غیرآدمیزادی است، بچینم.
خدایا من اکنون، قاصر و مشتاق، اجازه لمس آن سنگهای معطر به عطر بهشت را خواهم داشت. اکنون اجازه دست کشیدن به حجری که می گویند آرامگاه بانو هاجر و پیغمبرانی چند است و به منزله حیاط خلوت خانه خداست و آن دیواره ساده اما با شکوه کعبه قبله گاه را دارم ۱، اما دیگر توانی در من نیست. پس طواف مستحبی را برای شبهای بعد می گذارم. ۲
بعد از طواف عمره که با میترا و خانم و آقای مجیدی و چند نفر دیگر از هم کاروانیها انجام دادیم، به طرف سعی صفا و مروه رفتیم که چون وقت نماز شب رسیده بود، درها رو بستند و موندیم علاف و سرگردون پشت درهایی که ورودش ممنوع بود. ۲ ساعتی منتظر بودیم تا اذان صبح شد. (البته این مدت به ذکر و نماز گذشت، رو به روی باب اسماعیل و باب صفا) نماز صبح رو که خوندیم و درها باز شد، سعی و تقصیر رو انجام دادیم و به هتل برگشتیم.
اولین طواف عمرم خیلی خوب گذشت. چرخه مطوفین خلوت بود و اصلاً اذیت نشدم. اما چون دعاخون همکاروانی هایی که با هم طواف می کردیم، من بودم (دعاهای طواف) زیاد از این چرخش عاشقانه، اون بهره ای که باید می بردم و نبردم. (همش استرس داشتم و حواسم بیشتر به دعاها بود تا به خود کعبه).
دلم یک دل سیر، کعبه دیدن می خواست ولی گرما، خستگی و ... مجال نداد بیشتر بمونیم. هتل هم که رسیدیم، بشور و بساب و تغییر دکور اتاق و باز کردن وسایل و بعد هم خواب ما رو در خودش فرو برد.
۱ در هنگام طوافهای واجب، دست زدن به حجر و خانه خدا ممنوع است.
۲ اولین عمل از سری اعمال حجه الاسلام یا همون حج واجب، به جا آوردن عمره تمتع است که شامل: احرام، طواف، نماز طواف پشت مقام ابراهیم (ع)، سعی صفا و مروه و تقصیر است.
موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات
رمز برای دیدن عکسها، همان رمز دوم وبلاگ سیمرغ (خاطرات یک مستخدم) است.
برای دیدن عکسها کلیک کنید.
موضوعات مرتبط: - یادگار نگار (آلبوم عکس) ، - دعوت شده به میقات
خدایا بند از این واژه ها بردار
پنجشنبه ۴/۷/۹۲
به جبران دیشب، امروز صبح رفتیم حرم. (خدا پدرشونو بیامرزه که زود ساکها رو بردند و از شر خرید کردن نجاتمون دادند، واللا
-سیمرغی نوشتماـ
)
نمایی از مدینه از پنجره هتل

ساعت هشت و نیم، حرم بودیم و روضه تا ساعت یازده در اختیار خانمها بود ولی از ساعت ۹ به بعد، ورود به صف انتظار روضه بسته می شد. رفتیم و نشستیم به انتظار و البته قرآن خوندن. من که نتونستم بر خلاف میلم، تو مدینه یه قرآن ختم کنم. چون روز اول، معینه کاروان به هر کدوممون ۶ تا جزء قرآن داد تا شریک ۶ بار ختم قرآن گروهی به نیت رسول الله و ائمه بقیع و حضرت زهرا باشیم. این شد که ختم قرآن خودم عقب افتاد. هرچند تو یه هفته یه قرآن ختم کردن، از اولشم سخت به نظر می رسید.
خلاصه ساعت ده و نیم نوبتمون شد و رفتیم تو ولی روضه خیلی شلوغ بود. منم همش می افتادم تو تله مسلمونای اندونزی که دستاشونو به هم می گرفتند و یک فضایی که داخلشون خالی می موند، هموطناشون یکی یکی نماز می خوندند. اینطوری منم شانس میاوردم و نمازمو تو اون فضای تقریباً امن می خوندم.
خدایا شکر، زیارت روضه امروزم با اشک شروع شد و خدا منو شرمنده خانوم زهرا نکرد. (شاید به این خاطر که این آخرین زیارت روضه و در حقیقت زیارت وداعم بود، هرچند خودم نمی دونستم
) خدا یاری ام کرد و پنج تا نماز دو رکعتی خوندم که دوتاش نماز حاجت بود و یکی از این دوتا، به نیت حاجات خونواده، دوستان و دوستای وبلاگیم علی الخصوص و همه ملتمسین دعا بود.
خروج از روضه، مصادف شد با تدارک نماز ظهر. برای اولین بار، یه جای خوب تو مسجد گیرمون اومد و خدا قسمتتون کنه، نماز ظهر رو به جماعت و نماز عصر رو فرادی خوندیم و اومدیم هتل برای ناهار و استراحت.
تو صف نماز ظهر که جا گرفتم و سجاده پهن کردم، پا شدم و اومدم روی نیمکتهای مسجد (یه نیمکتهایی داره که دو طبقه پایینش جا کفشیه و میشه روش نشست) نشستم و قرآن خوندم. دو تا خانم پاکستانی که یکیشون عین ایرانیها چادر نماز سر کرده بود و فقط از گل طلایی گوشه دماغش می شد تشخیص داد پاکستانیه، دنبال جا می گشتند که من تو صف جاشون دادم. همون خانم چادر نمازیه نشست به زیارت امین الله خوندن. شیعه بود. بهش التماس دعا گفتم که سخاوتمندانه زیارت نامه شو پیشکشم کرد. (البته بهش برگردوندم و گفتم: تو بخون و ما رو هم دعا کن. چون ما تو ایران بیشتر به کتب ادعیه دسترسی داریم تا اونا.)
اجتماع مسلمانان از همه رنگ، در صف نماز جماعت حیاط مسجدالنبی

عصری دوباره رفتیم حرم پیغمبر و تو حیاطش، نماز مغرب و عشا رو خوندیم و زود برگشتیم هتل. امشب شام زودتر سرو می شد. آخه ساعت ۹ شب، بین الحرمین مراسم دعای کمیل برقرار بود. ![]()
![]()
(خداوند انشاءالله قسمت همه تون کنه)
وقتی بعد از شام اومدیم حرم، همه جا مأمور می دیدی، انگاری که یه لشکر مأمور پیاده کرده بودند. کل حرم، مسجدالنبی و بین الحرمین ۱ رو خالی کردند تا ایرانی ها بتونند دعای کمیل بخونند. البته فکر نکنید که جا نبودا، که جمعیت ایرانی تو همون بین الحرمین جا می شد و نیازی به تخلیه مسجد و حیاط بزرگ اون نبود، فقط آقایون وهابی وحشت داشتند از اینکه صدای دعاهای شیعه به گوش بقیه مسلمونها برسه.
یکی دوتا خانوم پاکستانی بین ما خودشونو گم کردند و قاچاقی وارد جمعمون شدند. تازه مأموره به من هم گیر داد (چون چادرم شبیه چادر عربیه و خب زائر جوون هم تو ایرانی ها کمه، فکر کرد شاید عرب باشم) که آیا ایرانی هستی؟ و تا فارسی صحبت کردم و کارتمو نشون دادم، گذاشت برم تو.
جمع صمیمی ایرانی ها، با تعارف خرما، شکلات و آجیل مشکل گشا گرمتر می شد و کلمات ملکوتی مولای متقیان، جان و دل را به صفا صیقل می داد. ما تقریباً روبه روی مزار امامان بقیع بودیم و این مسأله بیشتر دل را به بالاها پرواز می داد. ![]()
هرچه از این دعا و اون فضا بگم، کم گفتم و فقط می تونم که آرزو کنم، تک تکتون این لحظات رو درک و تجربه کنید. لازم به ذکر نیست که همه عزیزان، دوستان، گرفتاران و ملتمسین دعا رو در اون لحظات دعا کردم.
امسال، به یمن قدوم رئیس جمهور روحانی شاید، آزار وهابی ها کمتر بود. حتی در دعای کمیل به راحتی اسامی ائمه ذکر می شد.
احساس می کردم لبخند رضایت حضرت رسول و ائمه اطهار را می بینم. احساس می کردم بانو فاطمه زهرا سلام الله علیها، کنار در مسجد ایستاده و شیعیان و محبینشان را با دعای خیر بدرقه می کند. دستان حاجت طلبم را بعد از دعای رو به آسمان، پـُر و لبریز حس می کردم. آقام امام حسن مجتبی را چون اربابی که دستمزد کنیز خود را پُر و پیمان و چندین هزار برابر و بی شمار می پردازد می دیدم.
خدایا این اولین، آخرین و تنها شب جمعه ای است که مهمان مدینه النبی هستم. زیارت باصفایی که بر من نصیب کردی را شکر می گویم و از درگاهت می خواهم، چنین زیارتی را نصیب دیگر آرزومندان این مکان شریف هم نمایی. آمــیــن.
این هم پنجره های رنگی حرم، رو به بین الحرمین و بقیع خاموش

۱ بین الحرمین مدینه، میشه همون کوچه بنی هاشم، که بین مسجد النبی و قبرستان بقیع واقع شده.
موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات
چهارشنبه ۳/۷/۹۲
صبح، شال و کلاه و کوله! کردیم و پیاده رفتیم تاپ تن ۱. (به قول عربها توب تن). از روی برگه تبلیغاتش که تو لابی هتل بود و آدرس و کروکی داشت، پرسون پرسون پیداش کردیم. اکثر جنساش به درد نخور و بُنجل بود ولی میشد یه تیکه های خوب هم توش پیدا کرد. مخصوصاً لباس بچگونه و دمپایی صندلهاش خوب بود.
مسیری بین دنیا و آخرت (یک سرش حرم و مسجد نبوی و یک سر دیگرش تاب تن)

ظهر خریدامون تموم شد و چون هم بارمون سنگین و هم خودمون خسته بودیم، تصمیم گرفتیم با تاکسی برگردیم. سر طی کردن مبلغ تاکسی، راننده که جوانکی عرب بود می گفت: هتلتون خیلی دوره، حداقل ۲۰ ریال بدید. ما هم می گفتیم: نه، دیگه یک قرون بیشتر از ۱۵ ریال نخواهیم داد. کجاش دوره، ما همین راهی که میگی دوره، صبح پیاده اومدیم. راننده فکر می کرد دروغ میگیم و ناراحت شد و گفت: حجی خانوم، أنت الحاج، لا کذب. گفتیم نه به جون خودمون پیاده اومدیم. دوباره گفت: شاید فقط همین طریق مستقیم (از حرم تا فروشگاه) رو پیاده اومدید نه از هتل. ولی ما گفتیم: نخیرم، از خودِ خودِ هتل تا اینجا رو پیاده اومدیم.
گفت: یک ساعت راهه،
گفتیم: خب آره، یه ساعت شد.
یارو کُپ کرد و دیگه هیچی نگفت.
شایدم تو دلش گفت: اینا دیگه کی اَن، یه سااااااااااعت!! کی میره این همه راهو! ![]()
خلاصه که از بس خانومای عربی که قدم از قدم بر نمی دارند، دیده بود، هضمش براش سخت بود که بشنوه خانومهایی هم هستند که راحت یک ساعت پیاده روی می کنند.
تازه سوار که شدیم گفت: اگر کولر میخواید باید ۲۰ ریال بدید. که ما سه تایی گفتیم: نه نمی خوایم، تازه اون شیشه رو هم بده بالا، سردمونه!
(اینبار دیگه راست راستی کُپ کرد، آخه یکی از دلایل خنده های هر روزه ما اینه که ماشاالله هر سه تاییمون (من و مریم جون و میترا) سرمایی هستیم و نه تنها تو اتاق خودمون کولر روشن نمی کنیم، که اگه تو ماشین، لابی یا رستورانم کولر روشن باشه، چپ و راست میگیم: سرده، سوز میاد، سوز میاد
)
طریقی که به سمت تاب تن می رفت، موقف سیدالشهدا داشت!!!

عصر رفتیم حرم و تا نماز مغرب اونجا بودیم. نماز و کلی قرآن خوندیم و برگشتنی آخرین خریدها رو انجام دادیم (البته فکر نکنم آخریاش باشه
) و زود برگشتیم هتل. آخه باید ساکها رو ببندیم و ۹ شب تحویل بدیم تا ببرند مکه. خودمون هم جمعه میریم.
شب، دلمون پر می کشید واسه روضه رضوان، ولی همه خسته بودند لذا نرفتیم و خوابیدیم.
۱ فروشگاه Top Ten، هم تو مدینه شعبه داره (طریق ملک فهد که همون اتوبانیه که از در روبه روی هتل هیلتون حرم که بیرون بری، یه نیم ساعتی پیاده تا اونجا راه هست) هم تو مکه، از شعبه های مکه اش، شعبه عزیزیه جنساش آشغاله، عتیبیه هم نرفتم اما فکر نکنم خوب باشه، ولی شعبه شارع منصور خیلی خوب بود.
موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات
یاد میقات همچنان در ذهنم زنده است. یاد آن مسجد سپید و آن همه سپیدپوشــ
یاد لبیک و اجابت و توبه
در پسِ پرده اشک، باز هم می طلبم از درگاهش، یک ضیافتی دیگر
صدای اذان می آید
چشم را می بندم، پرده اشک فرو می چکد
آستین بالا می زنم، ذکر وضوهایم تازگیها شده: لبیک، اللهم لبیکـــ
تمنای زیارت خانه خدا در دلم جاریست
به زیارت خدا می رومــــ
موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات
سه شنبه ۲/۷/۹۲
صبح با خرید شروع شد. با تاکسی های جلو در هتل رفتیم هرم بلازا. اجناس بی کیفیت، گرون و زشت چینی از سر و کولش بالا می رفت. طبقه پایین شعبه ر ِدتاگ جنسهای بهتری داشت و برخی رو هم تخفیف زده بود. چند تیکه لباس بچه خریدم سوغاتی عزیزکم بهراد
که صبح همون روز خواهرم شیرین زبونی جدیدشو برام مسیج کرده بود: خدمت تون عرررض کنم که که که تشریف بیاررید خونه مون. ![]()
دو جفت جوراب نوزادی نانازی هم خریدم که تبرک کنم و ببرم واسه اونایی که چشم انتظار نی نی هستند.
بعد از ظهر خانم رئیس کاروان (مامان جان ۱) زنگ زد و گفت که همگی بریم اتاق ۲۰۵. میخواست نشونهای مخصوص چادرهامونو بهمون بده. رفتیم و اهالی مهربون اتاق که چهارتا خانوم دوست داشتنی و صمیمی بودند (دو تا خواهر و یک عروس و خواهر شوهر) ازمون پذیرایی کردند. گروه هشت نفره مون هم برای میقات، به سرپرستی خانم ایران منش، مشخص شد. ۲
بعد هم ختم انعام گرفتیم و اینگونه به خواست خدا، خواب بعدازظهرمون تعطیل و ختم به خیر قرآنی شد.
نشونه ای که به چادرهامون دوختیم: سبزه تکه ای تبرکی از کربلاست.

ساعت پنج، تندتند حاضر شدیم و برای نماز به مسجدالنبی رفتیم. بعد نماز هم چرخی در بازارهای اطراف زدیم و رفتیم هتل برای شام. هم اتاقی ها، بعد شام رفتند سنترپوینت
اما من موندم و استراحت کردم. راستی از امشب گربه های اطراف هتل عروسی می گیرن، آخه گوشتها و مرغهای مونده از غذای زائرا رو براشون می برم و تو کوچه تنگه منتهی به حرم که پاتوق اونهاست میریزم. گربه هایی که اصلاً به زیبایی گربه های ایران نیستند و مفهوم "پیش پیش" رو هم نمی دونند و بهش عکس العملی نشون نمی دن! (شاید باید بهشون گفت: البیش! البیش! تا متوجه بشن
)
ساعت به یازده شب نزدیک می شد و دلم پر می کشید برای روضه. به همت میترا (مریم جون خسته بود و نیومد) رفتیم حرم. چون ساعت خوبی رو انتخاب کرده بودیم، زیاد معطل نشدیم و همون معطلی یک ساعت و نیمه! به قرائت قرآن و نماز گذشت. (گفتم که از ساعت ۸:۳۰ روضه به روی خانمها باز میشه ولی هر ساعتی هم که بری، ایرانیها رو آخرین گروه و نزدیک های ساعت ۱۲ می فرستند تو
)
خانمهای ایرانی، در انتظار صدور مجوز ورود به روضه رضوان

نمی دونم چه حکمتیه که اینجا، درست برخلاف تمام حرمها و مکانهای شریفی که برای زیارت رفتم، با دل قرص و آروم می رم تو و با دل شکسته بیرون میام. (در زیارت حرمهای دیگه، اول دلم میشکنه و با اشک چشم می رم تو و بعد با دل آروم و سبک شده میام بیرون.) می گن اشک چشم زائر، نشونه قبول اذن دخول به حرمه اما اینجا به هنگام ورود، چشمم خساست میکنه و قطره ای اشک هم نمیاد. اما صدای "بیرون، بیرون، ایران خانم بیرون" عمال حرم که میاد، دلم مثل شیشه ای به روی زمین سبزپوش روضه می افته و تکه تکه میشه. سیلاب اشکم سرازیر میاد و من از روضه بیرون میشم. عین آدم ابوالبشر که از رضوانی دیگر بیرون شد. ![]()
ای بانویی که تو را صاحب حرم روضه می دانند، ای جانم به قربان خودتو شوهر و بابایت، ای همه جان و عمرم فدای فرزندانت، نکند مرا به جای اذن دخول، اذن خروج می دهی بانـــو ![]()
۱ خانم رئیس کاروان خیلی جوونه (چهل و خورده ای که خیلی کمتر بهش میخوره) خیلی هم مهربونه و همه رو با عبارت: مامان جان، خطاب قرار میده.
۲ البته بعداً گروه و سرگروهمون به طور کل عوض شد و ما تحت سرپرستی خانم امیرکیایی، که مامان صداش می کردیم و حاج خانوم نازنینی بود، قرار گرفتیم.
موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات
پیشنماز اداره قنوت می خواند: رَبَّنَا آتِنَا فِی الدُّنْیَا حَسَنَةً وَفِی الآخِرَةِ حَسَنَةً وَ ....
آرام می خوانم: اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ....
یاد آن چرخیدنهایی می افتم که همه می خواندند: رَبَّنَا آتِنَا فِی الدُّنْیَا حَسَنَةً وَفِی الآخِرَةِ حَسَنَةً وَ ....
و من می خواندم: اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ....
و عده ای در اطراف، همراهیم می کردند.
آقا خودت هم می خواندی!؟
موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات
دوشنبه ۱/۷/۹۲
امروز صبح به زیارت دوره رفتیم. به عبارت خودم دوره افتادیم و دم در خونه های خدا رو یکی یکی زدیم، به نیت حاجت خودمون و دیگران که مهمترینش فرج مولامونه.
اولیشم کوه احد و زیارت شهدا بود. خدای من، از دور نگاه کردن قبور شهدا هم ممنوع شده. دور قبرستان احد که نرده بود، حالا ایرانیت هم کشیده اند. فقط چند جایی رو زائرا با سنگ سوراخ کرده بودند که می تونستی بشینی و نگاه کنی.
دلم شکست. دلم مثل بانو زهرا (س) که برای زیارت عموی بزرگوارش می آمد شکست و گریست. مگر نه اینکه حضرت حمزه، عموی من هم هست. ای عموی شهیدم به زیارتت اومدم. السلام علیک یا سیدالشهدا...
به قول روحانی کاروان، وهابی ها اینجا قلاده شون باز نبود و گذاشتند دسته جمعی حرکت کنیم. ایشون زیارت نامه خوند و ما تکرار کردیم. هرچند برخی هم بودند که ترجیح دادند تو اون مکان مقدس خرید کنند.
شهدای گرانقدر احد و حضرت حمزه، مثل دیگر مرواریدهای غریب در صدف مدینه، در حصار و اسارت بودند. قلبم فریاد می کشید و اشک چشم همراهیش می کرد. روحانی می گفت که بانو زهرا (س) هم دوشنبه ها به زیارت عموی گرامی اش می آمد و امروز هم دوشنبه بود. با اشک و قلب شکسته، به درگاه خداوند حضرت حمزه سیدالشهدا و دیگر شهدای مخلص احد رو به شفاعت گرفتم که هرچه زودتر با ظهور آقا و سرورمان، قبور مطهر سرزمین وحی، از اسارت در بیان و زیارتی با معرفت و در پناه حکومت عدل جهانی اون حضرت، نصیب همه مون بشه. الهی آمین.
بعد رفتیم مسجد ذوقبلتین و نماز خوندیم. اینجا بود که من هم یکی دو تکه خرید کردم.
البته بعد از نماز.
مسجد بعدی که رفتیم، مسجد خندق یا مسجد فتح بود. یک خونه خیلی قشنگ خدا که انرژی زیادی هم داشت.
نمایی از درون مسجد زیبای فتح



اینم نمای بیرون

بعد برای نماز ظهر و عصر به مسجد قبا رفتیم. اولین مسجد تأسیس شده در اسلام. مثلاً میخواستیم نماز جماعت بخونیم که صدای مکبر و پیش نماز به ما نمی رسید، این شد که به ناچار نمازها رو فُرادی خوندیم.
تو زیارت دوره، دوستان، خونواده و ملتمسین دعا رو خیلی دعا کردم. اگر انشاءالله مقبول حق قرار بگیره، تو هر مسجد دو رکعت نماز حاجتم برای همه عزیزان خوندم.
شب با وجود خستگی، رفتیم روضه رضوان ۱. انشاءالله که قسمتتون بشه و ببینید که علیرغم همه آزارها، توهین ها و ظلمها، این بهشت سبزپوش چنان تو رو به سوی خود می کشه که در اوج خستگی هم باز برای رفتن به اونجا، انرژی و شوقی عظیم داری.
به دوستان وبلاگیم قول داده بودم که براشون دعا کنم. در اون قطعه از بهشت، نه فقط دعا، که براشون نماز حاجت هم خوندم. روضه رضوان با فرشهای سبزی که عطر خاص و خوشایند بهشتی اون در هر سجده به مشامت می رسه، تو رو از زمین کنده و به بالا بالاهایی می بره که فقط خدا می دونه کجاست.
هرچند دیگه نشونی از خونه و مسجد قدیم پیغمبر نیست و جلوی همه رو دیوار کشیدند، هرچند نشونی از بانوی بی نشانی ها نیست الا همین بوی بهشتی، هرچند دیدن ستون و منبر و ضریح پیغمبر بر چشم ما زنها حرام اعلام شده همچون دیدار از راه دور بقیع
ولی باز هم هیچکس را یارای اون نیست که دل و روحت رو از پرواز تا بهشتی که از جنت الاعلی هم بالاتره، باز بداره. مگر نه اینکه رضوان الهی بالاتر از جنت اوست.
۱ اکثراً می دونید که روضه رضوان کجاست، فقط من بابِ احتیاط عرض کنم که روضه رضوان قسمتی از مسجد و حرم پیغمبره که در قدیم جزء مسجد پیغمبر و خونه اون حضرت و خونه حضرت زهرا بوده و یه مکان خیلی مقدس و بنابر احادیث قطعه ای از بهشته. به احتمال بسیار قوی و طبق نظر تشیع، مزار حضرت زهرا هم اونجاست.
موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات
یکشنبه ۳۱/۶/۹۲
امروز صبح بهم پیام دادند که برام آش پشت پا پختند. چقدر دلم آش خواستـــــ ![]()
به به، چه آشی می پزند برام

صبح برای خرید رفتیم و تقریباً سوغاتی نزدیکترین عزیزانمو تهیه کردم و فقط مونده سوغاتی همکاران و فامیل. ظهر از همون در روبه روی پاساژ طیبه، وارد مسجدالنبی شدیم و شکرخدا داخل مسجد جا گیرمون اومد. البته به لطف جمعی از هموطنان کرمانی که جامون دادند.
سر صف نماز به اطرافیانم (کرمانی ها و اندونزیایی ها و هندی ها) آجیل و شکلات تعارف کردم و این شد که در یک جمع صمیمانه نماز را خوندیم. خارجی ها کلنه میخ ما شده بودند و لبخند رضایت و محبت می زدند. به نظر رفتار محبت آمیز بهترین راه تبلیغ تشیعه. یک شیعه مهربان، خوش لباس، مودب، خوشرو، خوش اخلاق و خوش سیما (بگیر منو
) بهترین اثر رو بر روی مسلمونای کشورهای دیگه می ذاره. اون پاچه گیر وهابی تو فرودگاه، باید آجیل و شکلاتهامو توقیف می کرد نه قرآن هم کاروانیهامو.
جلسات کاروان هر روز ساعت ۴ در راهرو طبقه ما که میشه طبقه دوم هتل منازل الاسواف، برگزار می شه. امروز، روحانی عزیز ما رو به روضه حضرت زهرا (س) مهمان کرد. خدایا شکرت. فردا کاروان برنامه زیارت دوره مدینه رو داره.
شب بعد از نماز عشاء از حرم برمی گشتیم که به ازدحام خوردیم. مردها راه رو قرق کرده بودند و ما برای رسیدن به درب خروجی، باید صف طویل به هم فشرده اونا رو می شکستیم. دستم را جلو گرفتم و خواستار راه شدم و تقریباً هیچکدوم راه نمی دادند. الا یه جوون با لباس عربی که مودبانه ایستاد و راه داد. دوستام پشت سرم بودند و ناگهان وجود یه زن کوچک اندام را در پشت و پهلوم احساس کردم. برگشتم دیدم یه خانم ریزه میزه اندونزیاییه که چسبیده به من حرکت می کنه. تنها بود و بعد از چند لحظه شروع به صحبت کرد:
- کَن یو اسپیک اینگلیش؟
و ارتباطمون آغاز شد. از سنم پرسید از تأهل و اسمم. خودشم گفت که اسمش اولیفیا است، ۳۷ سالشه (اصلاً بهش نمی خورد) و ۳ تا هم بچه داشت! گفت که اولین سفر حجشه و خیلی دلشوره داره. براش حجی مقبول مسئلت کرد و به درب خروجی که رسید دیدم شوهرش منتظرشه. خداحافظی کرد و رفت.
کلنه از ارتباط دوستانه با دیگر مسلمونا خوشحال میشم. خدایا نباشه هیچ درگیری و دلخوری تو این سفر، آمین.
تمام شب و وقت شاممون به خنده و شوخی گذشت. (قضیه شلوار خریدن ما که روزی دوبار میریم سنترپوینت و فقطم شلوار می خریم
) باز هم ممنونم ای حضرت منان.
موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات
جمعه 29/6/92
با نیم ساعت تأخیر پریدیم. خدا رو شکر پرواز خوبی بود (هواپیمایی ماهان) اما همینکه به مدینه رسیدیم، اذیتها شروع شد. اولش تو صف کنترل پاسپورت و مهر ورود که ایستادیم گفتند انگشت نگاری هم می کنند. بنده خدا مأمور کاروان (آقای آقاجانی) مدام میومد و تذکر می داد که چه جوری انگشتها رو بذارید تا اونا نخوان به دستتون دست بزنند. اما خدارو شکر یه خورده که گذشت، از خیر انگشت نگاری خانمها گذشتند و فقط از آقایون انگشت نگاری می کردند. در گیت خروجی، تو مانیتور اگر کتابی در ساکت بود، متوقفت می کردند و کل ساکو بیرون می ریختند. امان از اون شیطانکِ یک وجب ریش دارِ پاچه شلوار کوتاهِ پاچه گیر!
(نشونه های یک وهابی کامل) البته به جوونها گیـر کامل می دادند. از نظر اونها، هر جوون ایرانی مساوی بود با یه مُبَلغ شیعه. تو یکی از ساکهام، کلی کتاب داشتم. قرآنی که کاروان داده بود، مفاتیح الجنان، کتاب دعای کوچیکی که حج و زیارت داده بود و همینطور کتاب مناسک حج. همه شون داخل یک نایلون و روی وسایلم قرار داشت الا مفاتیح که در نایلون لباسهای احرامم، زیر همه وسایل قایم کرده بودم آخه مادرم خاطره بدی از کشف مفاتیحش توسط مأموران سعودی تعریف کرده بود که مفاتیحو پرت کرده و کلی توهین کرده بودند.
از شانسم همینکه در ساکو باز کرد به صورت افقی خوابوند، نایلون حاوی کتابها سُر خورد و به ته ساک رفت. دونه دونه نایلونهای وسایلمو گشت تا به نایلون لباس احرام رسید و مفاتیحمو در آورد. خدا میدونه قلبم به دهنم اومد، البته از اینکه مفاتیحو بگیرند ناراحت نبودم چون از وقتی تو وسایلم گذاشتمش، باهاش خداحافظی کردم و دل ازش بریدم. فقط از توهینها و آزارشون می ترسیدم. تو دلم آیه "وجعلنا ..." خوندم. ![]()
مأمور جوان که همون پاچه گیرِ وهابی هم کنارش ایستاده بود، مفاتیحو نگاه کرد و ورق زد و داد به مأمور کناری. اون هم نگاهی انداخت و کاغذهایی که لای مفاتیح بود و برای نشونه گذاشته بودم و نگاه کرد و دوباره به مأمور اولی برگردوند. در کمال تعجب من، مأمور مفاتیحو به همون نایلون لباسها برگردوند و کمک کرد تا ساکو ببندم. در میون بهت من، مأمور به سه جفت کفشی که تو ساک داشتم، خندید.
در تمام این مدت، علیرغم طوفان درونم، به ظاهر آرامش داشتم و هیچ نگاهی به هیچکدومشون نکردم و کلامی هم به فارسی، عربی یا انگلیسی به زبون نیاوردم. فقط در آخر که کمک کرد ساکو ببندم، یه "ممنون" به فارسی گفتم و همین. اونقدر هول بودم که برای برگرداندن پاسپورت صدایم کرد. اما ساک میترا (هم اتاقیم) رو که بیرون ریختند و قرآنشو ازش گرفتند، با انگلیسی درخواست کرد که پسش بدند اما کو گوش شنوا.
هیچکدوم از سلامها رو جواب نمی دادند. در چشم برخی شون، اوج بدبختی و نداشتن اراده و حقارت رسوخ کرده از عقاید تار عنکبوت بسته را می شد دید. همه جوون و کم سن و سال، اسیر در چنگال کریه وهابیت!
راستی اولین نماز در سرزمین وحی رو، اینجا، فرودگاه مدینه و روی سجاده ای که همراه داشتم، خوندیم. البته اولش دو رکعت تو نمازخونه اقامه کردیم و وقتی از اون همه ازدحام جلوی در نمازخونه بیرون اومدیم، مدیر کاروان اعلام کرد که هنوز اذان نشده! مجبور شدیم یک ربع بعد و در گوشه سالن فرودگاه دوباره نماز صبح بخونیم.
بعدِ سه ساعت معطلی در فرودگاه، حول و حوش ساعت 7:30 به طرف هتل حرکت کردیم. مدینه سفید و آرام در زیر انوار طلایی خورشید صبحگاهی، چشمها را می نواخت. اولین نگاهم که از پنجره اتوبوس، به بقیع خاموش افتاد، دلم را به لرزه آورد و اشکها جوشیدن گرفت.
جواز ورود به حرم و اذن دخول را گرفته بودم اما نمی دانستم سهمم از زیارت بقیع، همین نگاه از آن سرِ نرده های هنوز به دیوار نشسته است و در بین الحرمین، راهی به زیارت جگرگوشه های زهرای اطهر نخواهم داشت. 
گنبد و حرم پیغمبر (ص)

بعد، تاج سر جهان اسلام، گنبد زمردین رسول هویدا شد. خدا می داند پس از "السلام علیک یا رسول الله" تنها دعایی که به قلبم آمد این بود: خدایا، چشمان هر مشتاق و هر ملتمس دعا و همه عزیزانم را به دیدار این گنبد سبز حبیبت نایل کند و نیز از رسول بزرگوار خواستم تا به زودیِ زود و در زیر لوای حکومت قائم آلش (عج)، به زیارت و پابوسی او و فرزندانش مفتخر گردم. الهی آمین.
نمایی از گنبد و حیاط حرم پیغمبر (ص) در شب

برخلاف فرودگاه، هموطنان مشهدی در هتل سنگ تموم گذاشتند. (مدیریت و پرسنل ایرانی هتل مدینه، مشهدی بودند). استقبال با چای و لیمو، بسته های شکلات و تسبیح یادگاری و چهره های خندان و بوی اسفند و بعد هم دعوت به صبحانه.
ما اول اتاق و ساکها رو تحویل گرفتیم و بعدِ صبحانه و حمام، خوابیدیم. مدیر کاروان اعلام کرده بود که برای اولین بار، عصر، دسته جمعی به حرم خواهیم رفت و مسیر رو که یاد گرفتیم، دیگه خودمون می تونیم هروقت خواستیم بریم زیارت. بیدار که شدیم، ظهر بود. نماز رو تو هتل خوندیم و برای ناهار به رستوران رفتیم. بعد ازظهر، جلسه روزانه کاروان برگزار شد و بعدش دسته جمعی و در حالیکه روحانی کاروانی، دعا و زیارت نامه می خوند به فیض زیارت رحمه للعالمین نائل شدیم.
صبحدمان زیبای مدینه النبی

ساعاتی بعد و با نمایان شدن خورشید، چترها باز می شوند

شب و بعد شام، برای زیارت روضه رضوان رفتیم. از ساعت 8:30 تا 12، روضه مختص به خانمهاست. شمه ای از رنجهای ائمه اطهار رو میشه در این زیارت چشید. اولاً که در گوشه ای از مسجد النبی، خانمهای مشتاق زیارت، به تفکیک ملیت!!! جدا می شدند. مثلاً ایرانی ها، ترکها، عربها و آفریقایی ها. بعد دسته دسته در جایی نشانده و به نوبت برای زیارت روضه فرستاده می شدند. خب مسلمه که ایرانی ها، به جرم فرهنگ غنی و اولین کشور تأسیس شده در تاریخ و نیز به جرم غیرقابل بخشش شیعه بودن، آخرین کشوری هستند که اجازه زیارت روضه رو می گرفتند.
یعنی ساعتها می نشستی به انتظار و به چشم خود می دیدی، دسته دسته خانمهای سایر ملیتها که تازه از راه رسیده و بی هیچ زحمتی وارد روضه می شوند اما مأمور سراپا سیاهپوش سعودی، خانمهای ایرانی را جدا کرده و می نشاند. حالا وای به آنکه خانمی بخواهد دو قدم جلوتر برود یا برای اقامه نماز بلند شود که فریاد: بشین، بشین، ایران بشینشان به آسمان می رفت.
ساعتی که گذشت، صدای اعتراض بلند شد. مأمورها دستپاچه بلندت می کردند و در جای دیگری، نزدیکتر به روضه می نشاندند. ساعت 20 دقیقه به 12 بود که رفتم و از یکیشان پرسیدم: روضه تا کی بازه؟ گفت: تا 12. گفتم: پس چرا مارو تو نمیفرستی؟ گفت: صـَبـِر، می فرستیم. گفتم: متی هذا الوعد ان کنتم صادقین؟
باز صدای اعتراض خانمها بلند شد. مأمور سیاهپوش دیگری که به او مرشده می گفتند، آمد و به فارسی ارشادمان کرد.
مدام می گفت: رسول خدا و هیچ بنده ای نمی توانند شفاعت شما را کنند مگر در روز قیامت و پس از اجازه از خدا. پس اینجا او را وسیله و شفیع قرار ندهید و فقط از خودِ خدا بخواهید و از کسی دیگری نه. داخل روضه هم دنبال چیزی نگردید چون خانه حضرت زهرا (س) و مقبره پیغمبر (ص) را دیوار کشیده اند و چیزی نخواهید دید.
2 رکعت نماز نافله!! بخوانید نه هیچ چیز دیگر. این نماز را هم به کسی هدیه نکنید. (ما معمولاً 2 رکعت نماز هدیه به حضرت زهرا (س) آنجا می خونیم و اونها هم اینو می دونستند و به خیال خودشون می خواستند از هدایای حضرت زهرا (س) کم کنند.) خلاصه از این جور شست و شوهای مغزی از جنس وهابی که تموم شد، بالاخره اجازه ورود به روضه مملو از خانمها سایر کشورها صادر شد. (یعنی آخر خباثت، دیرتر از همه بری و ببینی هنوز کشورهای دیگه رو بیرون نفرستاند و تازه یک دقیقه نگذشته به تو گیر می دند که یالا برو بیرون وقتت تمومه) 
فرشهای سبز رنگ غرق در عطر بهشت، آغوشش را به روی شیعیان گشود. (به احتمال خیلی زیاد، مزار حضرت فاطمه (س) اینجاست.)
البته ازدحام به قدری بود که اگر کسی برات حریم نگه نمی داشت و مواظب نبود که هُلت ندن، عملاً خوندان نماز غیرممکن بود. به لطف هم اتاقی های نازنینم (میترا و مریم) دو تا دو رکعتی نماز زیارت و حاجت خوندم. نماز حاجت به نیت حاجت همه دوستان، ملتمسین دعا، عزیزان و خودم.
به ده دقیقه نکشید که بیرونمون کردند و البته اول از همه هم گیر به ایرانی ها می دادند. (یعنی خارچشمی هستیم براشونا). خانمهای هم وطنی که زیر لب شکایت می کردند را اینگونه آروم کردم: غصه نخور خواهر، عاقبت امر نزد ماست. مولایمان که بیاید، پسر صاحب اصلی این روضه، حقانیت شیعه برای همه آشکار خواهد شد و با مرهمی که اون یار سفرکرده به دل داغدارمون خواهد نشاند، بار دیگه به زیارتی به شیرینی عسل، نائل خواهیم شد انشاءالله. ![]()
برگشتنی و در راهروی هتل، روحانی کاروان و دیدیم که پرسید: زیارت روضه رفتید؟ جواب دادیم بله، و گلایه کردیم از ظلم و توهین عمال وهابی. آخر سر هم به خنده گفتیم: آقا چنان سخنرانی برای ما کردند که هرچی شما روحانیون معزز رشته بودید، پنبه شد.
لبخند زد و گفت: اشکال نداره، شما به اونا بگید حرف شما درسته، بذارید ما زیارتمونو بکنیم و بعد کار خودتونو انجام بدید. قبول باشه.
شنبه 30/6/92
عین قحطی زده ها صبح و ظهر و عصر و شب میریم زیارت و نماز.
تا الان که تو مسجد جا گیرمون نیومده واسه نماز جماعت و همش تو حیاط خوندیم.
امروز اولین سوغاتی ها رو هم خریدم. می گفتم چیزی نخواهم خرید اما انگاری خیلی زود تسلیم شدم. ![]()
موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات
پنجشنبه 28/6/92
از صبح کلی کار واسه انجام دادن داشتم. برای برنامه عصر و شب (مراسم بدرقه) عصرونه درست کردم. (بابیشکا) بعد هم رفتم و بهراد و دیدم. دلم هنوز نرفته واسه این دردونه تنگ شده. ![]()
ناهار مهمون مامان بودم. برام والک پلو و کوکو سبزی که عشق همیشگی منه، درست کرده بود. طرفهای عصر، بچه ها به اتفاق خاله ها اومدن خونمون و دسته جمعی راهی شدیم. پسر همسایه بالایی لطف کرد و با ماشینش همراهمون اومد تا مشکل گرفتن آژانس نداشته باشیم.
تو خیابونِ روبه روی دفتر کاروان، قرار بود همه جمع بشن و یکجا با اتوبوس به فرودگاه بریم. البته فقط حاجیها و خانواده هاشون همونجا خداحافظی می کردند. ما زودتر از همه رسیدیم و بهترین جای کوچه رو قُرُق کردیم. زیرانداز و سبد پیک نیک و بند و بساط گستردیم. چای و عصرونه به راه بود. در این اثنا اذان هم گفته شد و نماز رو همونجا خوندیم. کم کم بقیه هم کاروانی ها هم از راه می رسیدند.
یک ساعت بعد، بازار دیده بوسی و در آغوش کشیدن و اشک خداحافظی داغ بود. سوار اولین اتوبوس شدم و جلوی درِ وسطی، کنار یک خانم تنها (مریم خانم گل کرمونشاهی) نشستم. در بین بدرقه کننده ها، کسی که تا لحظه آخر دستش روی شیشه اتوبوس بود و با نگاه خیسش همراهیم می کرد، برادرم بود. 
به سختی دل کندم و با سرعت گرفتن اتوبوس، اشکهام سرازیر شد.
حدود یک ساعت بعد فرودگاه (مهرآباد) بودیم. بلیط و پاسپورتهامونو تحویل دادند و دوستانی که تو مدت برگزاری کلاسها پیدا کرده بودم و قرار بود هم اتاقی باشیم و دیدم و در کنار هم نشستیم.
یواش یواش وقت سوار شدن از راه می رسید و بعد از گشتنهای شدید و مراقبتهای زیاد (بیشتر به خاطر مواد مخدر)، بالاخره سوار هواپیما شدیم. پروازمون ساعت 2:45 بامداد بود.
خدایا دارم میامـــــ
بار سفر بسته و سبکبارم



موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات
راستی روحانی کاروانمان در سعی صفا و مروه پرسید بچه ها میدانید چرا ما این قسمت را هروله میکنیم؟
چون هاجر به اینجا فاصله از دو کوه که می رسید فرزندش را که کنار خانه کعبه گذاشته بود نمی دید. می دوید تا زودتر از یک ارتفاع اسماعیلش را ببیند و مطمئن شود هنوز از تشنگی هلاک نشده ... و این یکی از زیباترین شعرهای هستی است!
موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات
حالم خیلی بده، استرس شدیدم، به کلافگی، تهوع و سردرد رسیده. همش فکر می کنم که چیز مهمی رو جا گذاشتم و ذهنم یاری نمی کنه به خاطر بیارم که چی برداشتم و چه چیزی نیاز خواهم داشت.
جدای از این وسواس شدید، بماند فکر و خیال یک ماه بریدن از همه چیز و همه کس، و زندگی در شرایطی سخت و کاملاً جدید و بیگانه. با اعمالی که چون راه رفتن بر روی مو می ماند.
بعضی ها به پابوسی امام رضا رفته اند و با آرامش و شوق به انتظار پریدن نشسته اند اما منِ جامانده از پابوسی آقا، غمگین و کلافه بار سفر می بندم.
حتی وقت ندارم به امامزاده ای بروم.
خدایا دلم گریه می خواهد، دلم خواب می خواهد، دلم آرامش می خواهد و دلم هوایی برای نفس کشیدن می خواهد...
خدایا کمکم کن
بعداً نوشت: الآن که این خاطره رو اینجا درج می کنم، خنده ام می گیرد. خدایا چقدر هجرت به سوی تو راحت و آرامش بخش و زیبا بود. این سفر هیچ چیز نمی خواست، چون تو میزبان رحمان، خود فکر همه چیز را کرده بودی.
خدایا دلم می خواهد، آن هجرت همیشگی به سوی تو هم (مرگ) همینقدر زیبا، راحت، آرامش بخش و با شکوه باشد.
خدایا به امید تو یا کریم.
موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات
کعبه سنگ نشانی است که ره گم نشود
حاجی احرام دگر بند، ببین یــــار کجاست
خدایـا
دلم می خواهد سبکبال و پاکدل به خانه ات وارد شوم
می خواهم آینه ای بی خش و صاف باشم
اما انگار مرام زنگار گرفتن از آینه، شکسته آن است.
خدایـا
دلم می خواهد همه کینه ها را با آب حیاتی نو بشویم
اما چه کنم با برخی بندگانت
که کینه را با چنگ و نیش از دل می کنند
و من می مانم و دلی مجروح و تیره از خون!
خدایـا
مهمانی ام زخم بر دل و داغ بر سینه، خسته، غمگین، سنگین
مرا به خانه ات راه می دهی ای بزرگتریــن؟
موضوعات مرتبط: - نامه هایی به خدا ، - دعوت شده به میقات
