این ختم مجرب رو خانم اکبری در روضه های اخیر محرم، بیان کردند. بدین صورت که:

متوسل شوید به حضرت علی اکبر (ع)، به مدت چهارده روز، روزی دو مرتبه، یکبار در صبح و یکبار در شب، سوره یاسین رو تلاوت کنید.

هر روز این تلاوت یاسین را به یکی از ائمه (حضرت رسول الله، حضرت امیرالمومنین، حضرت فاطمه زهرا، امام حسن مجتبی، امام حسین و ..... تا امام عصر عج) هدیه دهید.

در هر روز ۱۰۰ صلوات هم به نیت هدیه به حضرت علی اکبر (ع) بفرستید.

این ختم برای شفای بیماران، بسیار مجرب و سفارش شده است.

انشاءالله که خداوند همه بیماران اسلام را به شفا و راحت و سلامت می رساند. آمین.



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۲ | 11:56 | نویسنده : میم گلی |

شنبه ۶/۷/۹۲  --- اولین روز مکه

امروز از صبح که از طواف برگشتیم و از احرام دراومدیم، بعد از چند ساعتی خواب، شروع کردیم به بشور بشور! یک طناب بزرگ بستیم تو اتاق و مدام رخت شسته آوردیم و پهن و خشک و جمع کردیم. طنابی که به فاصله چند ساعت، هی خالی و آناً پُر می شد.

طناب رختها!!

شب، با فراغت خیال و لباس و تنی تمیز و ذهنی خالی از تشویش، عزم بیت الله الحرام کردیم. (دیشب هم نگران اعمال بودیم و هم در احرام، که ملاحظات و توجه خاص خود را می طلبید.)

اول رفتیم و پشت مقام ابراهیم، نماز مغرب و عشاء را خواندیم و بعد داخل جمعیت شدیم برای طواف. دایره مطوفین خیلی ازدحام نداشت و تقریباً به راحتی طواف کردیم.

پشت مقام ابراهیم و روبه روی در خانه خدا

اینبار عاشقانه دور کعبه معظم می گشتم در حالیکه من و میترا همدیگه رو گرفته بودیم و دعای فرج خوان، دور کعبه مولای خود را جستجو می کردیم.

کعبه، مقام ابراهیم خلیل الله و ستونهای طبقه فلزی که دامنه دید را محدود کرده اند.

بعد از نماز طواف که پشت مقام ابراهیم خوندیم، برای نماز حاجت و لمس کعبه مکرم، دوباره به داخل حلقه طواف کنندگان وارد شدیم و به داخل حجر اسماعیل رفتیم. اول داخل حجر، چند نماز دو رکعتی خوندیم و بعد هم به پای دیوار خانه خدا رسیدیمــــ. جایی که در خواب هم بودن در آنجا را نمی دیدمـ. بغل

خدای من! این دیوار خانه پاک و شریف توست که دستانم را به آغوش می گیرد.

سر به روی سنگهای طپش دارش می گذارم و عطر گلاب نابی که از دیوار می تراود را به جان می کشمـــ.

خدایا شکرت!

خدایا من کجا و اینجا کجا؟! این منم و این کعبه مکرم! و این سرانگشتانم که با جوهر اشک، بر روی سنگهای چیده شده به دستان برترین انبیاءت، نام دوستان و عزیزان و حوائجشان را می نویسد.

اللهم عجل لمولانا، ابن امیرالمومنین و ابن رحمۀ للعالمین، الفرج  اللهم فرّج عنا بفرجه  اللهم اشف کل مریض  اللهم اقض حوائجنا و سولتنا فی الدنیا و الاخره  ....

و بعد دو رکعت نماز بندگی زیر ناودون طلا...

سنگهای طپش دار و معطر کعبه

خدایا، با اینکه همیشه، قلباً و عقلاً فضل و رحمت نامتنهای تو را باور داشتم اما هیچگاه به باورم نمی رسید که این همه فضل و کرم تو را از نزدیک لمس و نظاره گر باشم.

بعد به زیارت جای پای خلیل الله رفتیم. (مقام ابراهیم)

بعد از زلال جاری زیر پاهای ذبیح الله نوشیدیم. (آب زمزم)

آخر سر به تراس مسجدالحرام (طبقه دوم) رفتیم و رو به حیاط، چرخش طواف و سیاهپوش با عظمت (کعبه) را به نظاره نشستیم.

وقتی برمی گشتیم، ساعت هتل روی ۱۲ نیمه شب بود.

 کعبه و چرخش پروانه هایش از بالای پشت بام

پ ن: طواف مستحبی امروز، به نیابت خانواده، عزیزان و دوستانم انجام شد.


موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات

تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۲ | 11:21 | نویسنده : میم گلی |
سلام ای بیت مطهر و معظم خدا

که تمام قد، در عزای سالار شهیدان، حسین بن علی، سبط رسول، سیاه پوشیده ای.

 

 

پ ن: وهابی ها خود خبر ندارند، در ایام تاسوعا و عاشورای حسینی، پرده کعبه را که تا نیمه های دیوار، بالا زده شده بود، پایین کشیده اند، دیگر کعبه تماماً عزادار حسین است. ولو آنها در جوارش، سفره افطار از شادی عید عاشورا!!!! بگسترانند.

پ ن۲: بیشتر عاشقتم بیت عتیق.


موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات

تاريخ : شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۲ | 9:59 | نویسنده : میم گلی |

جمعه ۵/۷/۹۲

چون امروز قرار بود که بعدازظهر حرکت کنیم به سمت مکه، مدیر کاروان گفت که فقط تا ظهر بیرون هتل باشید.

بعد از صبحانه رفتیم حرم به نیت زیارت روضه اما متأسفانه درها رو بسته بودند. (شاید به خاطر نماز جمعه) این شد که با دل شکسته نشستیم تو مسجد النبی و قرآن و نماز خوندیم و راز و نیاز کردیم.

وقت وداع با حضرت رسول و ائمه بقیع قرا رسیده بود و اشکها بی مجال سرازیر می شد.  یاد وداع بانو با پدر افتادم و شاید، شاید خداوند لیاقت داد و شمه ای ناچیز از غم هجرانی که حضرت زهرا (س) کشید را تجربه نمایم.

نماز جمعه برگزار شد. امام جمعه، تند تند و بدون وقفه، خطبه های کوتاهی رو از روی نوشته خوند و بعد هم نمازهای ظهر و عصر رو خوندیم. حالا نوبت به زیارت نامه وداع رسیده بود که با اشک چشم و سوز دل قرائت کردیم و به هتل برگشتیم.

بعد از ناهار، اندک وسایل باقیمونده رو در ساکهای دستی گذاشتیم و جمع و جور کردیم. حالا نوبت پوشیدن لباس احرام بود.

وقتی کسوت سفید تقوا و تسلیم در برابر دعوت و امر پروردگار رو در بر کردیم، شدیم فرشته های سپید پوش. نوای تبریک به یکدیگر بابت ملبس شدن به لباس بندگی در جریان بود. بغل

حدود ساعت ۴:۳۰ دقیقه، با بدرقه اهالی هتل، سوار اتوبوسها شدیم و حرکت کردیم به سمت مسجد شجره. همین که آخرین نگاه ها بر بقیع خاموش و بقعه نورانی رسول افتاد، دوباره اشکها جوشیدن گرفت. دلم در غم و شادی گنگی دست و پا می زد. در سکوت به آنچه در این مدت بر من رفته بود و نیز به روزهایی که در پیش داشتم، می اندیشیدم.

برای اذان مغرب به مسجد شجره رسیدیم. البته تا هم کاروانی ها بجنبند، نماز جماعت تموم شده بود و به ناچار نمازها رو خودمون به فرادی خوندیم. حالا نوبت اظهار علنی اجابت دعوت حضرت پروردگار رسیده بود. بغل (اسمایلی که احساسمو نشون بده نیافتم)

احساس می کردم روح از بدنم در حال پرواز است. من! حقیر و کوچک و سراپا نیاز و تقصیر! منی که از رحمانیت حضرت رحمان به این ضیافت دعوت شده ام! آخر من کجا و لبیک گفتن به آن کریمِ بزرگِ سراپا رحمت کجا!

تا به خود آمدم، لبیکها بر لبانم جاری بود: لبیک، اللهم لبیک، لبیک، لا شریک لک لبیک، ان الحمد و النعمه لک و الملک، لا شریک لک، لبیک

ای صاحب حمد و نعمت، از تو شایسته است که در به روی بنده ملتمس و عذرخواه و عفوطلبت باز نمایی، ای بی شریکِ با اُبهت، به در هیچ کسی جز تو نرفتم و نخواهم رفت ای همه چیز و تنها خدایم.

شجره و فرشته های سپیدپوشش

مسجد شجره

بعد از نماز و احرام و لبیک، به طرف اتوبوسها حرکت کردیم و شام در میان راه سرو شد. همیشه شنیده بودیم که شام شب مُحرم شدن، عدس پلویی سرد است اما به ما ناگت مرغ و سیب زمینی سرخ کرده دادند و آب خنک زمزم.

بقیه شب در اتوبوس، غرق گرما و خواب آلودگی گذشت و گه گاه، نوای لبیکهایی که من و میترا با هم زمزمه می کردیم. خدایا با این تن به عرق نشسته و چشمان از خواب پریده، کجا می کشانی ام؟

حدود ساعت ۲ هتل بودیم. یک استراحت کوتاه یک ربعه و بعد هم حرکت به سمت مسجدالحرام. ۲:۳۰ مسجد بودیم. از وصف لحظات وصال چشم با کعبه و عبد با معبود در شهادتگاه بیت العتیق قاصرم. سجده شکر و اشکی بی امان و به خاک افتادن و بعد دست محبتی که تو را به آغوش آن دریای مواج بندگی فرا می خواند.

ای خدای من، این کعبه معظم و بیت توست. این سیاه پوش که در نهایت سادگی، با اُبُهت است اکنون در جلوی چشمانم قرار گرفته. خدایا چقدر به آن نزدیکم، اینقدر نزدیک، اینقدر نزدیک که اگر دست دراز کنم، لمسش خواهم کرد. اما نه! من در طوافم و اجازه لمس خانه ات را ندارم. اول باید چرخ بزنم و چرخ بزنم و چرخ بزنم و پروانه پر سوخته شمع عشق تو شوم، آنقدر که هفت آسمان را با چرخ زدنهایم بپیمایم، بعد برم و پشت جای پای گرامی خلیلت، به خاک بندگی بیفتم.

ناودون طلا و دیوار کعبه ای که اینقدر نزدیک توست

کعبه و ناودون طلا

اکنون وقت سعی فرا رسیده. باید مرام آن مادر دلسوخته از عطش جگرگوشه را در پیش بگیرم. هفت بار بروم و برگردم به امید نوشیدن از چشمه معرفتی که می گوید: های بنده من، همه چیز تو در دستان من است، من صاحب ید قدرت این جهان خلقتم.

حالا باید که خود را کوچک و تقصیر کنم. موی را که نمادی از درازی آرزوهای مادی است کوتاه و ناخنی که بلندی اش یادآور وحوش غیرآدمیزادی است، بچینم.

خدایا من اکنون، قاصر و مشتاق، اجازه لمس آن سنگهای معطر به عطر بهشت را خواهم داشت. اکنون اجازه دست کشیدن به حجری که می گویند آرامگاه بانو هاجر و پیغمبرانی چند است و به منزله حیاط خلوت خانه خداست و آن دیواره ساده اما با شکوه کعبه قبله گاه را دارم ۱، اما دیگر توانی در من نیست. پس طواف مستحبی را برای شبهای بعد می گذارم. ۲

بعد از طواف عمره که با میترا و خانم و آقای مجیدی و چند نفر دیگر از هم کاروانیها انجام دادیم، به طرف سعی صفا و مروه رفتیم که چون وقت نماز شب رسیده بود، درها رو بستند و موندیم علاف و سرگردون پشت درهایی که ورودش ممنوع بود. ۲ ساعتی منتظر بودیم تا اذان صبح شد. (البته این مدت به ذکر و نماز گذشت، رو به روی باب اسماعیل و باب صفا) نماز صبح رو که خوندیم و درها باز شد، سعی و تقصیر رو انجام دادیم و به هتل برگشتیم.

اولین طواف عمرم خیلی خوب گذشت. چرخه مطوفین خلوت بود و اصلاً اذیت نشدم. اما چون دعاخون همکاروانی هایی که با هم طواف می کردیم، من بودم (دعاهای طواف) زیاد از این چرخش عاشقانه، اون بهره ای که باید می بردم و نبردم. (همش استرس داشتم و حواسم بیشتر به دعاها بود تا به خود کعبه).

دلم یک دل سیر، کعبه دیدن می خواست ولی گرما، خستگی و ... مجال نداد بیشتر بمونیم. هتل هم که رسیدیم، بشور و بساب و تغییر دکور اتاق و باز کردن وسایل و بعد هم خواب ما رو در خودش فرو برد.

۱ در هنگام طوافهای واجب، دست زدن به حجر و خانه خدا ممنوع است.

۲ اولین عمل از سری اعمال حجه الاسلام یا همون حج واجب، به جا آوردن عمره تمتع است که شامل: احرام، طواف، نماز طواف پشت مقام ابراهیم (ع)، سعی صفا و مروه و تقصیر است.


موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات

تاريخ : یکشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۲ | 9:59 | نویسنده : میم گلی |

رمز برای دیدن عکسها، همان رمز دوم وبلاگ سیمرغ (خاطرات یک مستخدم) است. 

برای دیدن عکسها  کلیک کنید.


موضوعات مرتبط: - یادگار نگار (آلبوم عکس) ، - دعوت شده به میقات

خدایا بند از این واژه ها بردار
تاريخ : چهارشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۲ | 10:5 | نویسنده : میم گلی |

پنجشنبه ۴/۷/۹۲

به جبران دیشب، امروز صبح رفتیم حرم. (خدا پدرشونو بیامرزه که زود ساکها رو بردند و از شر خرید کردن نجاتمون دادند، واللا -سیمرغی نوشتماـ)

نمایی از مدینه از پنجره هتل

پنجره ای رو به مدینه

ساعت هشت و نیم، حرم بودیم و روضه تا ساعت یازده در اختیار خانمها بود ولی از ساعت ۹ به بعد، ورود به صف انتظار روضه بسته می شد. رفتیم و نشستیم به انتظار و البته قرآن خوندن. من که نتونستم بر خلاف میلم، تو مدینه یه قرآن ختم کنم. چون روز اول، معینه کاروان به هر کدوممون ۶ تا جزء قرآن داد تا شریک ۶ بار ختم قرآن گروهی به نیت رسول الله و ائمه بقیع و حضرت زهرا باشیم. این شد که ختم قرآن خودم عقب افتاد. هرچند تو یه هفته یه قرآن ختم کردن، از اولشم سخت به نظر می رسید.

خلاصه ساعت ده و نیم نوبتمون شد و رفتیم تو ولی روضه خیلی شلوغ بود. منم همش می افتادم تو تله مسلمونای اندونزی که دستاشونو به هم می گرفتند و یک فضایی که داخلشون خالی می موند، هموطناشون یکی یکی نماز می خوندند. اینطوری منم شانس میاوردم و نمازمو تو اون فضای تقریباً امن می خوندم.

خدایا شکر، زیارت روضه امروزم با اشک شروع شد و خدا منو شرمنده خانوم زهرا نکرد. (شاید به این خاطر که این آخرین زیارت روضه و در حقیقت زیارت وداعم بود، هرچند خودم نمی دونستم ) خدا یاری ام کرد و پنج تا نماز دو رکعتی خوندم که دوتاش نماز حاجت بود و یکی از این دوتا، به نیت حاجات خونواده، دوستان و دوستای وبلاگیم علی الخصوص و همه ملتمسین دعا بود.

خروج از روضه، مصادف شد با تدارک نماز ظهر. برای اولین بار، یه جای خوب تو مسجد گیرمون اومد و خدا قسمتتون کنه، نماز ظهر رو به جماعت و نماز عصر رو فرادی خوندیم و اومدیم هتل برای ناهار و استراحت.

تو صف نماز ظهر که جا گرفتم و سجاده پهن کردم، پا شدم و اومدم روی نیمکتهای مسجد (یه نیمکتهایی داره که دو طبقه پایینش جا کفشیه و میشه روش نشست) نشستم و قرآن خوندم. دو تا خانم پاکستانی که یکیشون عین ایرانیها چادر نماز سر کرده بود و فقط از گل طلایی گوشه دماغش می شد تشخیص داد پاکستانیه، دنبال جا می گشتند که من تو صف جاشون دادم. همون خانم چادر نمازیه نشست به زیارت امین الله خوندن. شیعه بود. بهش التماس دعا گفتم که سخاوتمندانه زیارت نامه شو پیشکشم کرد. (البته بهش برگردوندم و گفتم: تو بخون و ما رو هم دعا کن. چون ما تو ایران بیشتر به کتب ادعیه دسترسی داریم تا اونا.)

اجتماع مسلمانان از همه رنگ، در صف نماز جماعت حیاط مسجدالنبی

مسلمانان از همه رنگ!

عصری دوباره رفتیم حرم پیغمبر و تو حیاطش، نماز مغرب و عشا رو خوندیم و زود برگشتیم هتل. امشب شام زودتر سرو می شد. آخه ساعت ۹ شب، بین الحرمین مراسم دعای کمیل برقرار بود.  (خداوند انشاءالله قسمت همه تون کنه)

وقتی بعد از شام اومدیم حرم، همه جا مأمور می دیدی، انگاری که یه لشکر مأمور پیاده کرده بودند. کل حرم، مسجدالنبی و بین الحرمین ۱ رو خالی کردند تا ایرانی ها بتونند دعای کمیل بخونند. البته فکر نکنید که جا نبودا، که جمعیت ایرانی تو همون بین الحرمین جا می شد و نیازی به تخلیه مسجد و حیاط بزرگ اون نبود، فقط آقایون وهابی وحشت داشتند از اینکه صدای دعاهای شیعه به گوش بقیه مسلمونها برسه.

یکی دوتا خانوم پاکستانی بین ما خودشونو گم کردند و قاچاقی وارد جمعمون شدند. تازه مأموره به من هم گیر داد (چون چادرم شبیه چادر عربیه و خب زائر جوون هم تو ایرانی ها کمه، فکر کرد شاید عرب باشم) که آیا ایرانی هستی؟ و تا فارسی صحبت کردم و کارتمو نشون دادم، گذاشت برم تو.

جمع صمیمی ایرانی ها، با تعارف خرما، شکلات و آجیل مشکل گشا گرمتر می شد و کلمات ملکوتی مولای متقیان، جان و دل را به صفا صیقل می داد. ما تقریباً روبه روی مزار امامان بقیع بودیم و این مسأله بیشتر دل را به بالاها پرواز می داد.

هرچه از این دعا و اون فضا بگم، کم گفتم و فقط می تونم که آرزو کنم، تک تکتون این لحظات رو درک و تجربه کنید. لازم به ذکر نیست که همه عزیزان، دوستان، گرفتاران و ملتمسین دعا رو در اون لحظات دعا کردم.

امسال، به یمن قدوم رئیس جمهور روحانی شاید، آزار وهابی ها کمتر بود. حتی در دعای کمیل به راحتی اسامی ائمه ذکر می شد.

احساس می کردم لبخند رضایت حضرت رسول و ائمه اطهار را می بینم. احساس می کردم بانو فاطمه زهرا سلام الله علیها، کنار در مسجد ایستاده و شیعیان و محبینشان را با دعای خیر بدرقه می کند. دستان حاجت طلبم را بعد از دعای رو به آسمان، پـُر و لبریز حس می کردم. آقام امام حسن مجتبی را چون اربابی که دستمزد کنیز خود را پُر و پیمان و چندین هزار برابر و بی شمار می پردازد می دیدم.

خدایا این اولین، آخرین و تنها شب جمعه ای است که مهمان مدینه النبی هستم. زیارت باصفایی که بر من نصیب کردی را شکر می گویم و از درگاهت می خواهم، چنین زیارتی را نصیب دیگر آرزومندان این مکان شریف هم نمایی. آمــیــن.

 

 این هم پنجره های رنگی حرم، رو به بین الحرمین و بقیع خاموش

پنجره هایی رو به بین الحرمین

۱ بین الحرمین مدینه، میشه همون کوچه بنی هاشم، که بین مسجد النبی و قبرستان بقیع واقع شده.


موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات

تاريخ : سه شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۲ | 11:32 | نویسنده : میم گلی |
بر سر از غم زهرا (س)

                         خاک می کند مریم

اگر دین ندارید، لااقل آزاده باشید.



تاريخ : دوشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۲ | 15:35 | نویسنده : میم گلی |

چهارشنبه ۳/۷/۹۲

صبح، شال و کلاه و کوله! کردیم و پیاده رفتیم تاپ تن ۱. (به قول عربها توب تن). از روی برگه تبلیغاتش که تو لابی هتل بود و آدرس و کروکی داشت، پرسون پرسون پیداش کردیم. اکثر جنساش به درد نخور و بُنجل بود ولی میشد یه تیکه های خوب هم توش پیدا کرد. مخصوصاً لباس بچگونه و دمپایی صندلهاش خوب بود.

مسیری بین دنیا و آخرت (یک سرش حرم و مسجد نبوی و یک سر دیگرش تاب تن)

ظهر خریدامون تموم شد و چون هم بارمون سنگین و هم خودمون خسته بودیم، تصمیم گرفتیم با تاکسی برگردیم. سر طی کردن مبلغ تاکسی، راننده که جوانکی عرب بود می گفت: هتلتون خیلی دوره، حداقل ۲۰ ریال بدید. ما هم می گفتیم: نه، دیگه یک قرون بیشتر از ۱۵ ریال نخواهیم داد. کجاش دوره، ما همین راهی که میگی دوره، صبح پیاده اومدیم. راننده فکر می کرد دروغ میگیم و ناراحت شد و گفت: حجی خانوم، أنت الحاج، لا کذب. گفتیم نه به جون خودمون پیاده اومدیم. دوباره گفت: شاید فقط همین طریق مستقیم (از حرم تا فروشگاه) رو پیاده اومدید نه از هتل. ولی ما گفتیم: نخیرم، از خودِ خودِ هتل تا اینجا رو پیاده اومدیم.  گفت: یک ساعت راهه، گفتیم: خب آره، یه ساعت شد.  یارو کُپ کرد و دیگه هیچی نگفت.  شایدم تو دلش گفت: اینا دیگه کی اَن، یه سااااااااااعت!! کی میره این همه راهو! whistling

خلاصه که از بس خانومای عربی که قدم از قدم بر نمی دارند، دیده بود، هضمش براش سخت بود که بشنوه خانومهایی هم هستند که راحت یک ساعت پیاده روی می کنند.

تازه سوار که شدیم گفت: اگر کولر میخواید باید ۲۰ ریال بدید. که ما سه تایی گفتیم: نه نمی خوایم، تازه اون شیشه رو هم بده بالا، سردمونه!  (اینبار دیگه راست راستی کُپ کرد، آخه یکی از دلایل خنده های هر روزه ما اینه که ماشاالله هر سه تاییمون (من و مریم جون و میترا) سرمایی هستیم و نه تنها تو اتاق خودمون کولر روشن نمی کنیم، که اگه تو ماشین، لابی یا رستورانم کولر روشن باشه، چپ و راست میگیم: سرده، سوز میاد، سوز میاد )

طریقی که به سمت تاب تن می رفت، موقف سیدالشهدا داشت!!!

عصر رفتیم حرم و تا نماز مغرب اونجا بودیم. نماز و کلی قرآن خوندیم و برگشتنی آخرین خریدها رو انجام دادیم (البته فکر نکنم آخریاش باشه چشم) و زود برگشتیم هتل. آخه باید ساکها رو ببندیم و ۹ شب تحویل بدیم تا ببرند مکه. خودمون هم جمعه میریم.

شب، دلمون پر می کشید واسه روضه رضوان، ولی همه خسته بودند لذا نرفتیم و خوابیدیم.

۱ فروشگاه Top Ten، هم تو مدینه شعبه داره (طریق ملک فهد که همون اتوبانیه که از در روبه روی هتل هیلتون حرم که بیرون بری، یه نیم ساعتی پیاده تا اونجا راه هست) هم تو مکه، از شعبه های مکه اش، شعبه عزیزیه جنساش آشغاله، عتیبیه هم نرفتم اما فکر نکنم خوب باشه، ولی شعبه شارع منصور خیلی خوب بود.


موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات

تاريخ : یکشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۲ | 14:31 | نویسنده : میم گلی |

یاد میقات همچنان در ذهنم زنده است. یاد آن مسجد سپید و آن همه سپیدپوشــ

یاد لبیک و اجابت و توبه

در پسِ پرده اشک، باز هم می طلبم از درگاهش، یک ضیافتی دیگر

صدای اذان می آید

چشم را می بندم، پرده اشک فرو می چکد

آستین بالا می زنم، ذکر وضوهایم تازگیها شده: لبیک، اللهم لبیکـــ

تمنای زیارت خانه خدا در دلم جاریست

به زیارت خدا می رومــــ

 


موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات

تاريخ : یکشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۲ | 12:31 | نویسنده : میم گلی |

سه شنبه ۲/۷/۹۲

صبح با خرید شروع شد. با تاکسی های جلو در هتل رفتیم هرم بلازا. اجناس بی کیفیت، گرون و زشت چینی از سر و کولش بالا می رفت. طبقه پایین شعبه ر ِدتاگ جنسهای بهتری داشت و برخی رو هم تخفیف زده بود. چند تیکه لباس بچه خریدم سوغاتی عزیزکم بهراد بغل که صبح همون روز خواهرم شیرین زبونی جدیدشو برام مسیج کرده بود: خدمت تون عرررض کنم که که که تشریف بیاررید خونه مون. 

دو جفت جوراب نوزادی نانازی هم خریدم که تبرک کنم و ببرم واسه اونایی که چشم انتظار نی نی هستند.

بعد از ظهر خانم رئیس کاروان (مامان جان ۱) زنگ زد و گفت که همگی بریم اتاق ۲۰۵. میخواست نشونهای مخصوص چادرهامونو بهمون بده. رفتیم و اهالی مهربون اتاق که چهارتا خانوم دوست داشتنی و صمیمی بودند (دو تا خواهر و یک عروس و خواهر شوهر) ازمون پذیرایی کردند. گروه هشت نفره مون هم برای میقات، به سرپرستی خانم ایران منش، مشخص شد. ۲

بعد هم ختم انعام گرفتیم و اینگونه به خواست خدا، خواب بعدازظهرمون تعطیل و ختم به خیر قرآنی شد.

 

نشونه ای که به چادرهامون دوختیم: سبزه تکه ای تبرکی از کربلاست.

ساعت پنج، تندتند حاضر شدیم و برای نماز به مسجدالنبی رفتیم. بعد نماز هم چرخی در بازارهای اطراف زدیم و رفتیم هتل برای شام. هم اتاقی ها، بعد شام رفتند سنترپوینت  اما من موندم و استراحت کردم. راستی از امشب گربه های اطراف هتل عروسی می گیرن، آخه گوشتها و مرغهای مونده از غذای زائرا رو براشون می برم و تو کوچه تنگه منتهی به حرم که پاتوق اونهاست میریزم. گربه هایی که اصلاً به زیبایی گربه های ایران نیستند و مفهوم "پیش پیش" رو هم نمی دونند و بهش عکس العملی نشون نمی دن! (شاید باید بهشون گفت: البیش! البیش! تا متوجه بشن )

ساعت به یازده شب نزدیک می شد و دلم پر می کشید برای روضه. به همت میترا (مریم جون خسته بود و نیومد) رفتیم حرم. چون ساعت خوبی رو انتخاب کرده بودیم، زیاد معطل نشدیم و همون معطلی یک ساعت و نیمه! به قرائت قرآن و نماز گذشت. (گفتم که از ساعت ۸:۳۰ روضه به روی خانمها باز میشه ولی هر ساعتی هم که بری، ایرانیها رو آخرین گروه و نزدیک های ساعت ۱۲ می فرستند تو )

خانمهای ایرانی، در انتظار صدور مجوز ورود به روضه رضوان

به انتظار روضه رضوان

نمی دونم چه حکمتیه که اینجا، درست برخلاف تمام حرمها و مکانهای شریفی که برای زیارت رفتم، با دل قرص و آروم می رم تو و با دل شکسته بیرون میام. (در زیارت حرمهای دیگه، اول دلم میشکنه و با اشک چشم می رم تو و بعد با دل آروم و سبک شده میام بیرون.) می گن اشک چشم زائر، نشونه قبول اذن دخول به حرمه اما اینجا به هنگام ورود، چشمم خساست میکنه و قطره ای اشک هم نمیاد. اما صدای "بیرون، بیرون، ایران خانم بیرون" عمال حرم که میاد، دلم مثل شیشه ای به روی زمین سبزپوش روضه می افته و تکه تکه میشه. سیلاب اشکم سرازیر میاد و من از روضه بیرون میشم. عین آدم ابوالبشر که از رضوانی دیگر بیرون شد.

ای بانویی که تو را صاحب حرم روضه می دانند، ای جانم به قربان خودتو شوهر و بابایت، ای همه جان و عمرم فدای فرزندانت، نکند مرا به جای اذن دخول، اذن خروج می دهی بانـــو

۱ خانم رئیس کاروان خیلی جوونه (چهل و خورده ای که خیلی کمتر بهش میخوره) خیلی هم مهربونه و همه رو با عبارت: مامان جان، خطاب قرار میده.

۲ البته بعداً گروه و سرگروهمون به طور کل عوض شد و ما تحت سرپرستی خانم امیرکیایی، که مامان صداش می کردیم و حاج خانوم نازنینی بود، قرار گرفتیم.


موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات

تاريخ : شنبه یازدهم آبان ۱۳۹۲ | 15:32 | نویسنده : میم گلی |

یا امام رئوف سلام

آقا بطلب بیام پابوست، بیام و اول یه دو رکعت نماز شکر به جا بیارم که اینقده زیارتت با صفاست. که اونجا، تو حرم قشنگت، همه چی درست و به جاست. که کسی کسی رو اذیت نمی کنه، که خادمات مهربونند، که غربت از سر روی ضریح و زوارات نمی باره.

یا امام رضا بطلب بابت زیارتی با معرفت و از شُکر لبریز

 

ـــــــــــــــــــــــ

خدایا داره اینجا بارون میاد، اجابتی با رب


موضوعات مرتبط: - نامه هایی به خدا

تاريخ : شنبه یازدهم آبان ۱۳۹۲ | 12:33 | نویسنده : میم گلی |

پیشنماز اداره قنوت می خواند: رَبَّنَا آتِنَا فِی الدُّنْیَا حَسَنَةً وَفِی الآخِرَةِ حَسَنَةً وَ ....

آرام می خوانم: اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ....

یاد آن چرخیدنهایی می افتم که همه می خواندند: رَبَّنَا آتِنَا فِی الدُّنْیَا حَسَنَةً وَفِی الآخِرَةِ حَسَنَةً وَ ....

و من می خواندم: اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ....

و عده ای در اطراف، همراهیم می کردند.

آقا خودت هم می خواندی!؟


موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات

تاريخ : چهارشنبه هشتم آبان ۱۳۹۲ | 15:44 | نویسنده : میم گلی |

دوشنبه ۱/۷/۹۲

امروز صبح به زیارت دوره رفتیم. به عبارت خودم دوره افتادیم و دم در خونه های خدا رو یکی یکی زدیم، به نیت حاجت خودمون و دیگران که مهمترینش فرج مولامونه.

اولیشم کوه احد و زیارت شهدا بود. خدای من، از دور نگاه کردن قبور شهدا هم ممنوع شده. دور قبرستان احد که نرده بود، حالا ایرانیت هم کشیده اند. فقط چند جایی رو زائرا با سنگ سوراخ کرده بودند که می تونستی بشینی و نگاه کنی.

دلم شکست. دلم مثل بانو زهرا (س) که برای زیارت عموی بزرگوارش می آمد شکست و گریست. مگر نه اینکه حضرت حمزه، عموی من هم هست. ای عموی شهیدم به زیارتت اومدم. السلام علیک یا سیدالشهدا...

به قول روحانی کاروان، وهابی ها اینجا قلاده شون باز نبود و گذاشتند دسته جمعی حرکت کنیم. ایشون زیارت نامه خوند و ما تکرار کردیم. هرچند برخی هم بودند که ترجیح دادند تو اون مکان مقدس خرید کنند.

شهدای گرانقدر احد و حضرت حمزه، مثل دیگر مرواریدهای غریب در صدف مدینه، در حصار و اسارت بودند. قلبم فریاد می کشید و اشک چشم همراهیش می کرد. روحانی می گفت که بانو زهرا (س) هم دوشنبه ها به زیارت عموی گرامی اش می آمد و امروز هم دوشنبه بود. با اشک و قلب شکسته، به درگاه خداوند حضرت حمزه سیدالشهدا و دیگر شهدای مخلص احد رو به شفاعت گرفتم که هرچه زودتر با ظهور آقا و سرورمان، قبور مطهر سرزمین وحی، از اسارت در بیان و زیارتی با معرفت و در پناه حکومت عدل جهانی اون حضرت، نصیب همه مون بشه. الهی آمین.

بعد رفتیم مسجد ذوقبلتین و نماز خوندیم. اینجا بود که من هم یکی دو تکه خرید کردم.  البته بعد از نماز.

مسجد بعدی که رفتیم، مسجد خندق یا مسجد فتح بود. یک خونه خیلی قشنگ خدا که انرژی زیادی هم داشت.

نمایی از درون مسجد زیبای فتح

اینم نمای بیرون

بعد برای نماز ظهر و عصر به مسجد قبا رفتیم. اولین مسجد تأسیس شده در اسلام. مثلاً میخواستیم نماز جماعت بخونیم که صدای مکبر و پیش نماز به ما نمی رسید، این شد که به ناچار نمازها رو فُرادی خوندیم.

تو زیارت دوره، دوستان، خونواده و ملتمسین دعا رو خیلی دعا کردم. اگر انشاءالله مقبول حق قرار بگیره، تو هر مسجد دو رکعت نماز حاجتم برای همه عزیزان خوندم.

شب با وجود خستگی، رفتیم روضه رضوان ۱. انشاءالله که قسمتتون بشه و ببینید که علیرغم همه آزارها، توهین ها و ظلمها، این بهشت سبزپوش چنان تو رو به سوی خود می کشه که در اوج خستگی هم باز برای رفتن به اونجا، انرژی و شوقی عظیم داری.

به دوستان وبلاگیم قول داده بودم که براشون دعا کنم. در اون قطعه از بهشت، نه فقط دعا، که براشون نماز حاجت هم خوندم. روضه رضوان با فرشهای سبزی که عطر خاص و خوشایند بهشتی اون در هر سجده به مشامت می رسه، تو رو از زمین کنده و به بالا بالاهایی می بره که فقط خدا می دونه کجاست.

هرچند دیگه نشونی از خونه و مسجد قدیم پیغمبر نیست و جلوی همه رو دیوار کشیدند، هرچند نشونی از بانوی بی نشانی ها نیست الا همین بوی بهشتی، هرچند دیدن ستون و منبر و ضریح پیغمبر بر چشم ما زنها حرام اعلام شده همچون دیدار از راه دور بقیع  ولی باز هم هیچکس را یارای اون نیست که دل و روحت رو از پرواز تا بهشتی که از جنت الاعلی هم بالاتره، باز بداره. مگر نه اینکه رضوان الهی بالاتر از جنت اوست.

۱ اکثراً می دونید که روضه رضوان کجاست، فقط من بابِ احتیاط عرض کنم که روضه رضوان قسمتی از مسجد و حرم پیغمبره که در قدیم جزء مسجد پیغمبر و خونه اون حضرت و خونه حضرت زهرا بوده و یه مکان خیلی مقدس و بنابر احادیث قطعه ای از بهشته. به احتمال بسیار قوی و طبق نظر تشیع، مزار حضرت زهرا هم اونجاست.


موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات

تاريخ : چهارشنبه هشتم آبان ۱۳۹۲ | 15:26 | نویسنده : میم گلی |

یکشنبه ۳۱/۶/۹۲

امروز صبح بهم پیام دادند که برام آش پشت پا پختند. چقدر دلم آش خواستـــــ

به به، چه آشی می پزند برام

چه آشی می پزند برام

صبح برای خرید رفتیم و تقریباً سوغاتی نزدیکترین عزیزانمو تهیه کردم و فقط مونده سوغاتی همکاران و فامیل. ظهر از همون در روبه روی پاساژ طیبه، وارد مسجدالنبی شدیم و شکرخدا داخل مسجد جا گیرمون اومد. البته به لطف جمعی از هموطنان کرمانی که جامون دادند.

سر صف نماز به اطرافیانم (کرمانی ها و اندونزیایی ها و هندی ها) آجیل و شکلات تعارف کردم و این شد که در یک جمع صمیمانه نماز را خوندیم. خارجی ها کلنه میخ ما شده بودند و لبخند رضایت و محبت می زدند. به نظر رفتار محبت آمیز بهترین راه تبلیغ تشیعه. یک شیعه مهربان، خوش لباس، مودب، خوشرو، خوش اخلاق و خوش سیما (بگیر منو ) بهترین اثر رو بر روی مسلمونای کشورهای دیگه می ذاره. اون پاچه گیر وهابی تو فرودگاه، باید آجیل و شکلاتهامو توقیف می کرد نه قرآن هم کاروانیهامو.

جلسات کاروان هر روز ساعت ۴ در راهرو طبقه ما که میشه طبقه دوم هتل منازل الاسواف، برگزار می شه. امروز، روحانی عزیز ما رو به روضه حضرت زهرا (س) مهمان کرد. خدایا شکرت. فردا کاروان برنامه زیارت دوره مدینه رو داره.

شب بعد از نماز عشاء از حرم برمی گشتیم که به ازدحام خوردیم. مردها راه رو قرق کرده بودند و ما برای رسیدن به درب خروجی، باید صف طویل به هم فشرده اونا رو می شکستیم. دستم را جلو گرفتم و خواستار راه شدم و تقریباً هیچکدوم راه نمی دادند. الا یه جوون با لباس عربی که مودبانه ایستاد و راه داد. دوستام پشت سرم بودند و ناگهان وجود یه زن کوچک اندام را در پشت و پهلوم احساس کردم. برگشتم دیدم یه خانم ریزه میزه اندونزیاییه که چسبیده به من حرکت می کنه. تنها بود و بعد از چند لحظه شروع به صحبت کرد:

- کَن یو اسپیک اینگلیش؟

و ارتباطمون آغاز شد. از سنم پرسید از تأهل و اسمم. خودشم گفت که اسمش اولیفیا است، ۳۷ سالشه (اصلاً بهش نمی خورد) و ۳ تا هم بچه داشت! گفت که اولین سفر حجشه و خیلی دلشوره داره. براش حجی مقبول مسئلت کرد و به درب خروجی که رسید دیدم شوهرش منتظرشه. خداحافظی کرد و رفت.

کلنه از ارتباط دوستانه با دیگر مسلمونا خوشحال میشم. خدایا نباشه هیچ درگیری و دلخوری تو این سفر، آمین.

تمام شب و وقت شاممون به خنده و شوخی گذشت. (قضیه شلوار خریدن ما که روزی دوبار میریم سنترپوینت و فقطم شلوار می خریم ) باز هم ممنونم ای حضرت منان.


موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات

تاريخ : چهارشنبه هشتم آبان ۱۳۹۲ | 14:39 | نویسنده : میم گلی |

جمعه 29/6/92

با نیم ساعت تأخیر پریدیم. خدا رو شکر پرواز خوبی بود (هواپیمایی ماهان) اما همینکه به مدینه رسیدیم، اذیتها شروع شد. اولش تو صف کنترل پاسپورت و مهر ورود که ایستادیم گفتند انگشت نگاری هم می کنند. بنده خدا مأمور کاروان (آقای آقاجانی) مدام میومد و تذکر می داد که چه جوری انگشتها رو بذارید تا اونا نخوان به دستتون دست بزنند. اما خدارو شکر یه خورده که گذشت، از خیر انگشت نگاری خانمها گذشتند و فقط از آقایون انگشت نگاری می کردند. در گیت خروجی، تو مانیتور اگر کتابی در ساکت بود، متوقفت می کردند و کل ساکو بیرون می ریختند. امان از اون شیطانکِ یک وجب ریش دارِ پاچه شلوار کوتاهِ پاچه گیر! زبان (نشونه های یک وهابی کامل) البته به جوونها گیـر کامل می دادند. از نظر اونها، هر جوون ایرانی مساوی بود با یه مُبَلغ شیعه. تو یکی از ساکهام، کلی کتاب داشتم. قرآنی که کاروان داده بود، مفاتیح الجنان، کتاب دعای کوچیکی که حج و زیارت داده بود و همینطور کتاب مناسک حج. همه شون داخل یک نایلون و روی وسایلم قرار داشت الا مفاتیح که در نایلون لباسهای احرامم، زیر همه وسایل قایم کرده بودم آخه مادرم خاطره بدی از کشف مفاتیحش توسط مأموران سعودی تعریف کرده بود که مفاتیحو پرت کرده و کلی توهین کرده بودند.

از شانسم همینکه در ساکو باز کرد به صورت افقی خوابوند، نایلون حاوی کتابها سُر خورد و به ته ساک رفت. دونه دونه نایلونهای وسایلمو گشت تا به نایلون لباس احرام رسید و مفاتیحمو در آورد. خدا میدونه قلبم به دهنم اومد، البته از اینکه مفاتیحو بگیرند ناراحت نبودم چون از وقتی تو وسایلم گذاشتمش، باهاش خداحافظی کردم و دل ازش بریدم. فقط از توهینها و آزارشون می ترسیدم. تو دلم آیه "وجعلنا ..." خوندم. praying

مأمور جوان که همون پاچه گیرِ وهابی هم کنارش ایستاده بود، مفاتیحو نگاه کرد و ورق زد و داد به مأمور کناری. اون هم نگاهی انداخت و کاغذهایی که لای مفاتیح بود و برای نشونه گذاشته بودم و نگاه کرد و دوباره به مأمور اولی برگردوند. در کمال تعجب من، مأمور مفاتیحو به همون نایلون لباسها برگردوند و کمک کرد تا ساکو ببندم. در میون بهت من، مأمور به سه جفت کفشی که تو ساک داشتم، خندید.

در تمام این مدت، علیرغم طوفان درونم، به ظاهر آرامش داشتم و هیچ نگاهی به هیچکدومشون نکردم و کلامی هم به فارسی، عربی یا انگلیسی به زبون نیاوردم. فقط در آخر که کمک کرد ساکو ببندم، یه "ممنون" به فارسی گفتم و همین. اونقدر هول بودم که برای برگرداندن پاسپورت صدایم کرد. اما ساک میترا (هم اتاقیم) رو که بیرون ریختند و قرآنشو ازش گرفتند، با انگلیسی درخواست کرد که پسش بدند اما کو گوش شنوا.

هیچکدوم از سلامها رو جواب نمی دادند. در چشم برخی شون، اوج بدبختی و نداشتن اراده و حقارت رسوخ کرده از عقاید تار عنکبوت بسته را می شد دید. همه جوون و کم سن و سال، اسیر در چنگال کریه وهابیت!

راستی اولین نماز در سرزمین وحی رو، اینجا، فرودگاه مدینه و روی سجاده ای که همراه داشتم، خوندیم. البته اولش دو رکعت تو نمازخونه اقامه کردیم و وقتی از اون همه ازدحام جلوی در نمازخونه بیرون اومدیم، مدیر کاروان اعلام کرد که هنوز اذان نشده! مجبور شدیم یک ربع بعد و در گوشه سالن فرودگاه دوباره نماز صبح بخونیم.

بعدِ سه ساعت معطلی در فرودگاه، حول و حوش ساعت 7:30 به طرف هتل حرکت کردیم. مدینه سفید و آرام در زیر انوار طلایی خورشید صبحگاهی، چشمها را می نواخت. اولین نگاهم که از پنجره اتوبوس، به بقیع خاموش افتاد، دلم را به لرزه آورد و اشکها جوشیدن گرفت. گریه جواز ورود به حرم و اذن دخول را گرفته بودم اما نمی دانستم سهمم از زیارت بقیع، همین نگاه از آن سرِ نرده های هنوز به دیوار نشسته است و در بین الحرمین، راهی به زیارت جگرگوشه های زهرای اطهر نخواهم داشت. گریه

گنبد و حرم پیغمبر (ص)

گنبد سبز رسول در روز

بعد، تاج سر جهان اسلام، گنبد زمردین رسول هویدا شد. خدا می داند پس از "السلام علیک یا رسول الله" تنها دعایی که به قلبم آمد این بود: خدایا، چشمان هر مشتاق و هر ملتمس دعا و همه عزیزانم را به دیدار این گنبد سبز حبیبت نایل کند و نیز از رسول بزرگوار خواستم تا به زودیِ زود و در زیر لوای حکومت قائم آلش (عج)، به زیارت و پابوسی او و فرزندانش مفتخر گردم. الهی آمین.

نمایی از گنبد و حیاط حرم پیغمبر (ص) در شب

گنبد سبز رسول در شب

برخلاف فرودگاه، هموطنان مشهدی در هتل سنگ تموم گذاشتند. (مدیریت و پرسنل ایرانی هتل مدینه، مشهدی بودند). استقبال با چای و لیمو، بسته های شکلات و تسبیح یادگاری و چهره های خندان و بوی اسفند و بعد هم دعوت به صبحانه.

ما اول اتاق و ساکها رو تحویل گرفتیم و بعدِ صبحانه و حمام، خوابیدیم. مدیر کاروان اعلام کرده بود که برای اولین بار، عصر، دسته جمعی به حرم خواهیم رفت و مسیر رو که یاد گرفتیم، دیگه خودمون می تونیم هروقت خواستیم بریم زیارت. بیدار که شدیم، ظهر بود. نماز رو تو هتل خوندیم و برای ناهار به رستوران رفتیم. بعد ازظهر، جلسه روزانه کاروان برگزار شد و بعدش دسته جمعی و در حالیکه روحانی کاروانی، دعا و زیارت نامه می خوند به فیض زیارت رحمه للعالمین نائل شدیم.

صبحدمان زیبای مدینه النبی

صبحدمان زیبای مدینه

ساعاتی بعد و با نمایان شدن خورشید، چترها باز می شوند

ساعاتی بعد و با نمایان شدن خورشید، چترها باز می شوند

شب و بعد شام، برای زیارت روضه رضوان رفتیم. از ساعت 8:30 تا 12، روضه مختص به خانمهاست. شمه ای از رنجهای ائمه اطهار رو میشه در این زیارت چشید. اولاً که در گوشه ای از مسجد النبی، خانمهای مشتاق زیارت، به تفکیک ملیت!!! جدا می شدند. مثلاً ایرانی ها، ترکها، عربها و آفریقایی ها. بعد دسته دسته در جایی نشانده و به نوبت برای زیارت روضه فرستاده می شدند. خب مسلمه که ایرانی ها، به جرم فرهنگ غنی و اولین کشور تأسیس شده در تاریخ و نیز به جرم غیرقابل بخشش شیعه بودن، آخرین کشوری هستند که اجازه زیارت روضه رو می گرفتند. منتظر یعنی ساعتها می نشستی به انتظار و به چشم خود می دیدی، دسته دسته خانمهای سایر ملیتها که تازه از راه رسیده و بی هیچ زحمتی وارد روضه می شوند اما مأمور سراپا سیاهپوش سعودی، خانمهای ایرانی را جدا کرده و می نشاند. حالا وای به آنکه خانمی بخواهد دو قدم جلوتر برود یا برای اقامه نماز بلند شود که فریاد: بشین، بشین، ایران بشینشان به آسمان می رفت.

ساعتی که گذشت، صدای اعتراض بلند شد. مأمورها دستپاچه بلندت می کردند و در جای دیگری، نزدیکتر به روضه می نشاندند. ساعت 20 دقیقه به 12 بود که رفتم و از یکیشان پرسیدم: روضه تا کی بازه؟ گفت: تا 12. گفتم: پس چرا مارو تو نمیفرستی؟ گفت: صـَبـِر، می فرستیم. گفتم: متی هذا الوعد ان کنتم صادقین؟

باز صدای اعتراض خانمها بلند شد. مأمور سیاهپوش دیگری که به او مرشده می گفتند، آمد و به فارسی ارشادمان کرد. chatterbox مدام می گفت: رسول خدا و هیچ بنده ای نمی توانند شفاعت شما را کنند مگر در روز قیامت و پس از اجازه از خدا. پس اینجا او را وسیله و شفیع قرار ندهید و فقط از خودِ خدا بخواهید و از کسی دیگری نه. داخل روضه هم دنبال چیزی نگردید چون خانه حضرت زهرا (س) و مقبره پیغمبر (ص) را دیوار کشیده اند و چیزی نخواهید دید. دل شکسته 2 رکعت نماز نافله!! بخوانید نه هیچ چیز دیگر. این نماز را هم به کسی هدیه نکنید. (ما معمولاً 2 رکعت نماز هدیه به حضرت زهرا (س) آنجا می خونیم و اونها هم اینو می دونستند و به خیال خودشون می خواستند از هدایای حضرت زهرا (س) کم کنند.) خلاصه از این جور شست و شوهای مغزی از جنس وهابی که تموم شد، بالاخره اجازه ورود به روضه مملو از خانمها سایر کشورها صادر شد. (یعنی آخر خباثت، دیرتر از همه بری و ببینی هنوز کشورهای دیگه رو بیرون نفرستاند و تازه یک دقیقه نگذشته به تو گیر می دند که یالا برو بیرون وقتت تمومه) کلافه

فرشهای سبز رنگ غرق در عطر بهشت، آغوشش را به روی شیعیان گشود. (به احتمال خیلی زیاد، مزار حضرت فاطمه (س) اینجاست.) بغل البته ازدحام به قدری بود که اگر کسی برات حریم نگه نمی داشت و مواظب نبود که هُلت ندن، عملاً خوندان نماز غیرممکن بود. به لطف هم اتاقی های نازنینم (میترا و مریم) دو تا دو رکعتی نماز زیارت و حاجت خوندم. نماز حاجت به نیت حاجت همه دوستان، ملتمسین دعا، عزیزان و خودم.

به ده دقیقه نکشید که بیرونمون کردند و البته اول از همه هم گیر به ایرانی ها می دادند. (یعنی خارچشمی هستیم براشونا). خانمهای هم وطنی که زیر لب شکایت می کردند را اینگونه آروم کردم: غصه نخور خواهر، عاقبت امر نزد ماست. مولایمان که بیاید، پسر صاحب اصلی این روضه، حقانیت شیعه برای همه آشکار خواهد شد و با مرهمی که اون یار سفرکرده به دل داغدارمون خواهد نشاند، بار دیگه به زیارتی به شیرینی عسل، نائل خواهیم شد انشاءالله. praying

برگشتنی و در راهروی هتل، روحانی کاروان و دیدیم که پرسید: زیارت روضه رفتید؟ جواب دادیم بله، و گلایه کردیم از ظلم و توهین عمال وهابی. آخر سر هم به خنده گفتیم: آقا چنان سخنرانی برای ما کردند که هرچی شما روحانیون معزز رشته بودید، پنبه شد. نیشخند لبخند زد و گفت: اشکال نداره، شما به اونا بگید حرف شما درسته، بذارید ما زیارتمونو بکنیم و بعد کار خودتونو انجام بدید. قبول باشه.

شنبه 30/6/92

عین قحطی زده ها صبح و ظهر و عصر و شب میریم زیارت و نماز. not worthy تا الان که تو مسجد جا گیرمون نیومده واسه نماز جماعت و همش تو حیاط خوندیم.

امروز اولین سوغاتی ها رو هم خریدم. می گفتم چیزی نخواهم خرید اما انگاری خیلی زود تسلیم شدم. feeling beat up


موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات

تاريخ : سه شنبه هفتم آبان ۱۳۹۲ | 9:40 | نویسنده : میم گلی |

پنجشنبه 28/6/92

از صبح کلی کار واسه انجام دادن داشتم. برای برنامه عصر و شب (مراسم بدرقه) عصرونه درست کردم. (بابیشکا) بعد هم رفتم و بهراد و دیدم. دلم هنوز نرفته واسه این دردونه تنگ شده.

ناهار مهمون مامان بودم. برام والک پلو و کوکو سبزی که عشق همیشگی منه، درست کرده بود. طرفهای عصر، بچه ها به اتفاق خاله ها اومدن خونمون و دسته جمعی راهی شدیم. پسر همسایه بالایی لطف کرد و با ماشینش همراهمون اومد تا مشکل گرفتن آژانس نداشته باشیم.

تو خیابونِ روبه روی دفتر کاروان، قرار بود همه جمع بشن و یکجا با اتوبوس به فرودگاه بریم. البته فقط حاجیها و خانواده هاشون همونجا خداحافظی می کردند. ما زودتر از همه رسیدیم و بهترین جای کوچه رو قُرُق کردیم. زیرانداز و سبد پیک نیک و بند و بساط گستردیم. چای و عصرونه به راه بود. در این اثنا اذان هم گفته شد و نماز رو همونجا خوندیم. کم کم بقیه هم کاروانی ها هم از راه می رسیدند.

یک ساعت بعد، بازار دیده بوسی و در آغوش کشیدن و اشک خداحافظی داغ بود. سوار اولین اتوبوس شدم و جلوی درِ وسطی، کنار یک خانم تنها (مریم خانم گل کرمونشاهی) نشستم. در بین بدرقه کننده ها، کسی که تا لحظه آخر دستش روی شیشه اتوبوس بود و با نگاه خیسش همراهیم می کرد، برادرم بود. بغل

به سختی دل کندم و با سرعت گرفتن اتوبوس، اشکهام سرازیر شد.

حدود یک ساعت بعد فرودگاه (مهرآباد) بودیم. بلیط و پاسپورتهامونو تحویل دادند و دوستانی که تو مدت برگزاری کلاسها پیدا کرده بودم و قرار بود هم اتاقی باشیم و دیدم و در کنار هم نشستیم.

یواش یواش وقت سوار شدن از راه می رسید و بعد از گشتنهای شدید و مراقبتهای زیاد (بیشتر به خاطر مواد مخدر)، بالاخره سوار هواپیما شدیم. پروازمون ساعت 2:45 بامداد بود.

خدایا دارم میامـــــ

 

بار سفر بسته و سبکبارم


موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات

تاريخ : سه شنبه هفتم آبان ۱۳۹۲ | 9:36 | نویسنده : میم گلی |

به زودی، انشاءالله روزانه نوشتهای حج را، اینجا هم خواهم نوشت.


موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات

تاريخ : دوشنبه ششم آبان ۱۳۹۲ | 10:56 | نویسنده : میم گلی |

راستی روحانی کاروانمان در سعی صفا و مروه پرسید بچه ها میدانید چرا ما این قسمت را هروله میکنیم؟

چون هاجر به اینجا فاصله از دو کوه که می رسید فرزندش را که کنار خانه کعبه گذاشته بود نمی دید. می دوید تا زودتر از یک ارتفاع اسماعیلش را ببیند و مطمئن شود هنوز از تشنگی هلاک نشده ... و این یکی از زیباترین شعرهای هستی است!


موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات

تاريخ : دوشنبه ششم آبان ۱۳۹۲ | 10:54 | نویسنده : میم گلی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.