سه شنبه ۲/۷/۹۲

صبح با خرید شروع شد. با تاکسی های جلو در هتل رفتیم هرم بلازا. اجناس بی کیفیت، گرون و زشت چینی از سر و کولش بالا می رفت. طبقه پایین شعبه ر ِدتاگ جنسهای بهتری داشت و برخی رو هم تخفیف زده بود. چند تیکه لباس بچه خریدم سوغاتی عزیزکم بهراد بغل که صبح همون روز خواهرم شیرین زبونی جدیدشو برام مسیج کرده بود: خدمت تون عرررض کنم که که که تشریف بیاررید خونه مون. 

دو جفت جوراب نوزادی نانازی هم خریدم که تبرک کنم و ببرم واسه اونایی که چشم انتظار نی نی هستند.

بعد از ظهر خانم رئیس کاروان (مامان جان ۱) زنگ زد و گفت که همگی بریم اتاق ۲۰۵. میخواست نشونهای مخصوص چادرهامونو بهمون بده. رفتیم و اهالی مهربون اتاق که چهارتا خانوم دوست داشتنی و صمیمی بودند (دو تا خواهر و یک عروس و خواهر شوهر) ازمون پذیرایی کردند. گروه هشت نفره مون هم برای میقات، به سرپرستی خانم ایران منش، مشخص شد. ۲

بعد هم ختم انعام گرفتیم و اینگونه به خواست خدا، خواب بعدازظهرمون تعطیل و ختم به خیر قرآنی شد.

 

نشونه ای که به چادرهامون دوختیم: سبزه تکه ای تبرکی از کربلاست.

ساعت پنج، تندتند حاضر شدیم و برای نماز به مسجدالنبی رفتیم. بعد نماز هم چرخی در بازارهای اطراف زدیم و رفتیم هتل برای شام. هم اتاقی ها، بعد شام رفتند سنترپوینت  اما من موندم و استراحت کردم. راستی از امشب گربه های اطراف هتل عروسی می گیرن، آخه گوشتها و مرغهای مونده از غذای زائرا رو براشون می برم و تو کوچه تنگه منتهی به حرم که پاتوق اونهاست میریزم. گربه هایی که اصلاً به زیبایی گربه های ایران نیستند و مفهوم "پیش پیش" رو هم نمی دونند و بهش عکس العملی نشون نمی دن! (شاید باید بهشون گفت: البیش! البیش! تا متوجه بشن )

ساعت به یازده شب نزدیک می شد و دلم پر می کشید برای روضه. به همت میترا (مریم جون خسته بود و نیومد) رفتیم حرم. چون ساعت خوبی رو انتخاب کرده بودیم، زیاد معطل نشدیم و همون معطلی یک ساعت و نیمه! به قرائت قرآن و نماز گذشت. (گفتم که از ساعت ۸:۳۰ روضه به روی خانمها باز میشه ولی هر ساعتی هم که بری، ایرانیها رو آخرین گروه و نزدیک های ساعت ۱۲ می فرستند تو )

خانمهای ایرانی، در انتظار صدور مجوز ورود به روضه رضوان

به انتظار روضه رضوان

نمی دونم چه حکمتیه که اینجا، درست برخلاف تمام حرمها و مکانهای شریفی که برای زیارت رفتم، با دل قرص و آروم می رم تو و با دل شکسته بیرون میام. (در زیارت حرمهای دیگه، اول دلم میشکنه و با اشک چشم می رم تو و بعد با دل آروم و سبک شده میام بیرون.) می گن اشک چشم زائر، نشونه قبول اذن دخول به حرمه اما اینجا به هنگام ورود، چشمم خساست میکنه و قطره ای اشک هم نمیاد. اما صدای "بیرون، بیرون، ایران خانم بیرون" عمال حرم که میاد، دلم مثل شیشه ای به روی زمین سبزپوش روضه می افته و تکه تکه میشه. سیلاب اشکم سرازیر میاد و من از روضه بیرون میشم. عین آدم ابوالبشر که از رضوانی دیگر بیرون شد.

ای بانویی که تو را صاحب حرم روضه می دانند، ای جانم به قربان خودتو شوهر و بابایت، ای همه جان و عمرم فدای فرزندانت، نکند مرا به جای اذن دخول، اذن خروج می دهی بانـــو

۱ خانم رئیس کاروان خیلی جوونه (چهل و خورده ای که خیلی کمتر بهش میخوره) خیلی هم مهربونه و همه رو با عبارت: مامان جان، خطاب قرار میده.

۲ البته بعداً گروه و سرگروهمون به طور کل عوض شد و ما تحت سرپرستی خانم امیرکیایی، که مامان صداش می کردیم و حاج خانوم نازنینی بود، قرار گرفتیم.


موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات

تاريخ : شنبه یازدهم آبان ۱۳۹۲ | 15:32 | نویسنده : میم گلی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.