برای دیدن آلبوم، داشتن رمز عکسها الزامیست.

برای دیدن آلبوم با رمز کلیک کنید.


موضوعات مرتبط: - سفرنامه و خاطرات جاده ، - یادگار نگار (آلبوم عکس)

خدایا بند از این واژه ها بردار
تاريخ : دوشنبه دهم تیر ۱۳۹۲ | 7:57 | نویسنده : میم گلی |
برای دیدن آلبوم، داشتن رمز عکسها الزامیست.

برای دیدن آلبوم با رمز کلیک کنید.

سایر عکسها


موضوعات مرتبط: - سفرنامه و خاطرات جاده ، - یادگار نگار (آلبوم عکس)

خدایا بند از این واژه ها بردار
تاريخ : شنبه یکم تیر ۱۳۹۲ | 11:58 | نویسنده : میم گلی |

عکس آبشار سمیرم به درخواست سمای عزیزم

سما جان می گردم ببینم خواهرم عکس کاملترش را دارد، اگر داشت دوباره می گذارم. رمز همان رمز عکسهاست.

برای دیدن عکس با رمز کلیک کنید.


موضوعات مرتبط: - سفرنامه و خاطرات جاده ، - یادگار نگار (آلبوم عکس)

خدایا بند از این واژه ها بردار
تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۲ | 9:9 | نویسنده : میم گلی |
برای دیدن آلبوم، داشتن رمز عکسها الزامیست. عکسهای بدون رمز را اینجا (شهداد) و اینجا (نوروز 92) ببینید.

برای دیدن آلبوم با رمز کلیک کنید.


موضوعات مرتبط: - سفرنامه و خاطرات جاده ، - یادگار نگار (آلبوم عکس)

خدایا بند از این واژه ها بردار
تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۲ | 12:31 | نویسنده : میم گلی |
برای دیدن آلبوم، داشتن رمز عکسها الزامیست. عکسهای بدون رمز را اینجا و اینجا (زمستانی در نیمه های بهار) ببینید.

برای دیدن آلبوم با رمز کلیک کنید.


موضوعات مرتبط: - سفرنامه و خاطرات جاده ، - یادگار نگار (آلبوم عکس)

خدایا بند از این واژه ها بردار
تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۲ | 11:54 | نویسنده : میم گلی |

*** همه عکسها کار خواهر هنرمند خودمه که پارسال از همینجا گرفته. البته اون شکوفه ها و لاله های پایین این صفحه رو خودم امسال با موبایل گرفتم.

جمعه گذشته، با خانواده رفتیم جاده چالوس.

صبح زود و بعد از خوندن نماز، راه افتادیم. من، شوشو، مامان و برادرم. مقصدمون هم دامنه های سبز و پر روزی البرز بود.

ساعت ۶:۳۰ رسیدیم پل زنگوله. نونوایی هنوز پختشو شروع نکرده بود. منتظرم موندیم و تو این فاصله یه دستی هم به آب رسوندیم. یعنی مثل همیشه، کلی با سرویسهای تمیز و آب گرمش حال کردم. پسرعمه ها و دامادهای عمه ام اونجا بودن. مقصدشون با ما یکی بود. اونا هم میرفتند سبزی کوهی بچینند. (تقریباً هرسال که میایم سبزی اونا رو هم می بینیم. از اون دسته فامیلهایی هستند که دوستشون داریم و از دیدنشون خوشحال میشیم. امسال فقط مردهای خانواده اونم نه همشون، اومده بودند. پارسال ۱۰ تا ماشین بودند. همه دخترا و پسرها و نوه های عمه به اتفاق خود عمه و شوهرش و پدر مادر عروس بزرگشون بودند.)

یه کم که از سلام و احوالپرسیهامون با بچه های عمه گذشت، نونها هم آماده شدند. راه افتادیم. جاده فرعی و گرفتیم و یا علی به سمت کوه هایی که با قله های برف گرفته و پوشیده تو مه و دامنه هایی که مثل پارسال خیلی سبز نبودند، راه افتادیم.

ساعت ۸ رسیدیم محل همیشگی و اتراق کردیم. مامان فراموش کرده بود، تابه بیاره و تخم مرغها رو آبپز کردیم. گوجه ها رو خورد کردم و قارچها رو به سیخ کشیدم. نیم ساعت بعد سفره صبحانه در آن دامنه سبز و بهشتی، انتظارمونو می کشید.

صبحانه رو که خوردیم، منو برادرم به سمت کوه راه افتادیم. مامان تو همین پایینها، سبزی باغی می چید و شوشو مواظب آتیش و وسایلا بود. البته با سگ سفیدی هم که بهش نون دادیم و دوستمون شد، سرشو گرم می کرد.

کوه برخلاف پارسال، خیلی سبز نبود. شاید به خاطر بارشهای کم زمستون و بهار امسال و یا به خاطر سردی هوا. جک و جونور اما خیلی بیشتر از پارسال مشاهده می شد. من تو راه، حتی مار هم دیدم. یه مادر تقریباً متوسط زردرنگ. خیلی ترسیدم و یه یاحسین گفتم. ماره فیش فیش کنان، دور شد. اما ترسش باعث شد که نتونم خیلی دورتر و به سمت اون کوهی که پارسال خیلی سبزی داشت، برم. همون دور و بر چرخیدم و با وجود سه ساعت کوهنوردی، فقط تونستم حدود یک کیلو سبزی (والَک و شورَک) بچینم.

والک

قارچ کوهی

از بالای کوه، شوشو و اتراقمونو می دیدم. شوشو مثل همیشه مهمون داشت. (بسکه مردم داره این شوشو) به یکی از مردای کوهنوردی که اون اطراف بود، چای گرم و تازه دم می داد. هوا، کیپ تا کیپ گرفته بود و آفتابی در کار نبود. بیم اون می رفت که هر لحظه باریدن شروع بشه.

محل اتراق ما

اومدم پایین و دیدم که مادرم هم خیلی سبزی نچیده. شوشو به من هم چای داد و همون موقع، برادرم هم رسید. با وجودیکه اون همیشه تقریباً دو برابر من سبزی می چید ولی فقط تونسته بود، اندازه من بچینه. چاییمونو که خوردیم، نم بارون شروع شد. خب کارمون با این قسمت از طبیعت تموم شده بود و برای ناهار میتونستیم هرجای دیگه ای بریم. جاییکه بارون و سرما نداشته باشه.

 تا ما وسایل و جمع کردیم و سوار ماشین شدیم، بارون شروع شد. بارونی که به سی ثانیه نرسیده، تبدیل شد به برف. برف های گلوله ای کوچیک و قشنگ که ماییکه تو ماشین گرم و بخاری روشن از پشت شیشه می دیدیمشونو به ذوقمون می آورد. سر راه یه دیواره برف هم بود که چند نفری تو اون نقل پاشی زمستون تجاوز کرده به حریم بهار، باهاش عکس می گرفتند.

یعنی کلی حال کردم و سر ذوق و شوق اومدم.

راه رفته رو برگشتیم. تونل کندوان و که رد کردیم، نزدیکیای گچسر، به خاطر جشنواره لاله ها، جاده شلوغ شد. واسه دیدن باغ لاله نایستادیم. هرسال خب دیدیمش.

باغ لاله ها-گچسر کرج

یه خورده جلوتر نگه داشتیم و ناهار خوردیم. مامان، یه قیمه بادمجون مشتی درستیده بود با سبزی خوردن زدیم بر بدن. یه ساعتی هم اونجا خوابیدیم و بعدش چای درست کردیم و خوردیم. اون اطراف یه باغی بود که درختاش کلی شکوفه داشتند. زیر درختا هم لاله کاشته بود. دیوار نداشت و فقط توری فلزی کشیده بود. از گلا و درختاش عکس گرفتم که می بینید.

نیمه های اردیبهشت است ولی بهار جا مانده، تازه با شکوفه ها، غوغا می کند:

عکس گلها و طبیعت زیبای جاده رو که پارسال خواهر عزیزم، گرفته، در ادامه مطلب مشاهده کنید.

ê ادامه مطلب (بدون رمز) ê


موضوعات مرتبط: - سفرنامه و خاطرات جاده

خدایا بند از این واژه ها بردار
تاريخ : شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 16:57 | نویسنده : میم گلی |

بعد از اومدن از مشهد و پابوسی امام رضا، یه دو روزی رو خونه بودیم و استراحت کردیم. بعدشم دوباره کوله ها رو بستیم و زدیم به کوه و دشت و بیابون. (با اتوبوس و به همراهی دوستان در تور آفتاب)

مسیرمونو از تهران به سمت قم و اصفهان شروع کردیم. ساعت ۲:۳۰ شب ۶ فروردین ماه، از این شهرها به طور گذری رد شدیم تا یاسوج و سمیرم. آبشار سمیرم و دیدیم و تو راه ناهار خوردیم. شب رو هم یاسوج خوابیدیم.

فرداش حرکت کردیم سمت شیراز، سپیدان و جهرم تا بندر لافت. شب بود که بندر رسیدیم و لنج سوار شدیم. صبح قشم بودیم.

اولش رفتیم جزایر ناز، جنگل حرا، و روز بعد دراز شیب و هنگام و دره ستاره ها. دو شب کلاً قشم خوابیدیم. درگهان و بازارهای قشم رو هم رفتیم. یه عده ای هم رفتند هرمز اما ما تو اون دریای موجدار و قایقهای غیرایمن، ترجیح دادیم بریم خرید که بعداً فهمیدیم چه انتخاب عاقلانه و کار درستی کردیم.

نقش حنای قشمی (زنانه و مردانه)

بچه هایی که رفته بودن هرمز، درسته از زیباییهای جزیره خیلی تعریف کردند، اما روی دریا مرگ و به چشم دیده بودند و خرد و خمیر و داغون برگشتند. تازه برگشتنی، سوخت قایق تموم شده بود و یه ساعتی منتظر سوخت تو دریا مونده بودند. ما اما خریدهای خیلی خوبی کردیم و خیلی راضی بودیم. (بااینکه این دو سه روز همش غذای دریایی خوردیم، اما اون روز تو قشم و رستوران ۱۳۳ یه ماهی پلوی توپ زدیم بر بدن)

دوباره شب بود که سوار لنج به طرف لافت حرکت کردیم. بعد از گذشتن از دریا رفتیم سمت بندر خمیر و یک شب اونجا خوابیدیم. با گذر از بنادر کنگ و لنگه و یک استراحت کوتاه در ساحل زیبای لنگه به طرف عسلویه سفرو ادامه دادیم. تنگ غروب، عسلویه بودیم و غروب زیبای اونو از دست ندادیم. از میون برجهای فلزی غرق در نور و از کنار مشعلهای آتش رنگارنگ گذشتیم و داخل عسلویه شدیم. شامو خوردیم و کنار دریا چادر زدیم.
تا پاسی از شب گذشته، در کنار آتیشی که بچه ها درست کردند، نشستیم و آهنگهای خاطره انگیز خوندیم. دریا با صدای موجهاش همراهیمون می کرد: شنهای ساحلی، کلبه های گلی........ هریک در این دریا.........

صبح زود بیدار باش زده شد. به طرف بندر سیراف حرکت کردیم. یکی از قشنگ ترین و به یاد ماندنی ترین جاهایی که دیدم همین بندر سیراف بود.
حدود ۹ صبح اونجا بودیم. با اینکه نوروز بود ولی گردشگر زیادی نداشت. به خاطر ما موزه شهرو باز کردند. موزه ای کوچیک و محقر که آدمو یاد غارت سرزمینش مینداخت  بعد از موزه به بازدید قلعه نصوری رفتیم. قلعه زیبایی که در کوهی مشرف به دریای سرمه ای و زیبای روبه رو واقع شده بود. بعدشم رفتیم تا گور دخمه ها و چاه های باستانی کنده شده در دل کوه و ببینیم. پسرک راهنما با لحجه شیرینش در مورد چاه ها و حوضچه ها توضیح می داد. به نیاکانی که اینهمه باهوش و فهیم بودند و روزگاری این شاهکارها رو کنده بودند، آفرین گفتیم.

بعد از سیراف رفتیم شهر جم. سر راه کوه پردیس و دیدیم و ناهار هم جمع خوردیم. بعدشم حرکت کردیم به سمت فیروز آباد و از کاخ اردشیر بازدید کردیم. متأسفانه وقتمون کم بود و بازدید بقیه آثار تاریخی رو از دست دادیم. شب رو مهمان خانواده اردشیر عزیز که یکی از بچه های تور و اصالتاً شیرازی بود، بودیم. خاله مهربان اردشیر، منزل خود در شیراز را همراه با شامی خوشمزه در اختیار ما گذاشته بود. صبح هم، اردشیر مارو به آش شیرازی مهمون کرد. (هرچند اردشیر وقتی وسط راه، تو شیراز با ما همراه شد، موقع رفتن، واسه مون کلوچه مسقطی و بستنی فالوده هم خریده بود) به طور کلی میتونم بگم: یک مهمان نوازی فوق العاده و اصیل ایرونی

اردشیر اون روز که سیزده به در هم بود، از ما جدا شد تا به خانواده اش بپیونده. ما هم سیزده مونو تو راه با گره زدن دسته جمعی سبزه، به در کردیم. غروب نطنز رسیدیم و تو امامزاده خیلی خیلی دوست داشتنی و پر انرژی مثبت اون به نام شاهزاده حسین، نماز خوندیم.

سبزه گره زدن دسته جمعی

شب رسیدیم اصفهان و یه توقف کوتاه داشتیم. بعدشم کل شبو تو راه بودیم تا دم دمای صبح که رسیدیم خونه.

در مجموع سفر خوبی بود و خیلی چیزها یاد گرفتیم

این بود انشای ما

پ ن: به قول یکی از دوستان، نوروز ۹۲ ما با خانواده نقی سریال پایتخت (که ما ندیدیمش) بودیم


موضوعات مرتبط: - سفرنامه و خاطرات جاده

تاريخ : شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۲ | 16:45 | نویسنده : میم گلی |
امسال، به بهترین شکل ممکن، شروع شد.

از اسفندماه که درگیر کارهای اداره و خونه تکونی بودم، به دلایل مختلف، در گوشه و کنار دل و وجودم، غم و خستگی، لونه کرده بود. یاد خاطرات بد می افتادم. دلم نمیخواست امسالمم، مثل سالهای گذشته، شروع کنم. دلم یه شروع تازه و متفاوت و البته زیبا می خواست.

از قبلش به مامانم گفتم که عمراً برای سال تحویل خونه بمونم. احساس می کردم، دیوارها دارن بهم فشار میارن و خونه موندن غیرقابل تحمل بود. مثل هرسال، خونه رو تمیز کردم، عین یه دسته گل. کلی هم واسه خودم لباس و کفش و این چیزا خریدم ولی وسایل هفت سین و میوه و شیرینی نه. (راستش فقط وقتی با برادرم برای خرید آجیل و شیرینی مامان رفتیم، نتونستم جلوی خودمو بگیرم و یه جعبه از شیرینهای یزدی (قطاب، باقلوا و لوز) خریدم اونم محض شکمویی خودم و شوشو که قبل سال تحویل خوردیمش و تموم شد )

به کمک یکی از دوستامون، بلیط قطار مشهد واسه ۲۹ اسفند و برگشت ۲ فروردین، گیرمون اومد. همون دوست مهربون، یه هتل آپارتمانم واسه مون ردیف کرد که همه چیزش خوب بود. صبح روز ۲۹ فروردین با شوشو، مامان و برادرم، به سمت مشهد پرواز کردم. (البته با قطار)

ساعت ده یازده صبح چهارشنبه ۳۰ اسفند، در حالیکه یه صبحونه توپ بر بدنها زده شده بود، راهی حرم با صفای امام رئوفم شدیم. نزدیکای اذان بود و تو صحن جامع رضوی، فرش پهن کرده بودند. همونجا نشستیم. هر ازگاهی، نم بارون، نوازشمون می کرد. نماز و خوندیم و همونجا، منتظر رسیدن سال نو، موندیم.

دوتا خانوم اصفهانی، صف جلویی ما بودند. یکیشون با لحجه شیرینش، خطاب به خانمهای اطراف گفت: خانوما، یکی پنج تا صلوات بفرستین، آفتاب شه. ما هم صلواتا رو فرستادیم. پرده ابر کنار رفت و خورشید زیبا سرک کشید. تا آخر مراسم دیگه بارون نبارید.

لحظه سال تحویل، (اونایی که تجربه شو دارن می فهمند چی میگم) تو یه جای مقدس و باشکوه، در کنار همه مردمی که یکصدا دلهاشون پیش مهربونیهاست، در یک موج خیلی خیلی بزرگ و قشنگ مثبت، سال جدیدو شروع کردیم. مردم همه نم اشک شوق کنج چشاشو نشسته بود و غریب و آشنا همدیگه رو بغل می کردند و با دعای خیر، سال نو رو تبریک می گفتند.

خدا رو خیلی شکر کردم و از امام رضای مهربونم تشکر کردم که منِ تنها، خسته و دلشکسته رو تو خونش، اول سالی، پناه داد. تو اون شلوغی اول سال، اصلاً تصورشم نمی کردم تو حرم برم و نماز بخونم. دیدن ضریح قشنگش، آرزوی محالی می نمود که اونم با لطف خدا، از فاصله خیلی نزدیک به زیارتش رفتم و در پناهش آروم گرفتم.

سفر خیلی خیلی خوب، ادامه پیدا کرد. تنها عیبش، کمی روزهای مهمونی امام رضا بود که به همون دو روز و سه شب پیش آقا بودن، هم شکر.

ببینید امام رضای رئوف، با اون همه گل و سبزه، چی کرده. قربونش برم سفره هفت سینش فقط سبزه داشت.

هفت سین امام رضا ع

 آرزو میکنم به زودی قسمت همه آرزومندای آقا بشه زیارتش.


موضوعات مرتبط: - سفرنامه و خاطرات جاده

تاريخ : شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۲ | 10:6 | نویسنده : میم گلی |

یکشنبه صبح خیلی زود بیدار شدیم. جمع کردن وسایل و چادرها یه ساعتی طول کشید و بعد صبحانه خوردیم. خداحافظ کمپ خاطره انگیز شهداد

اول برای دیدن کاروانسرای قدیمی و قنات دهی که نزدیکمون بود رفتیم. مثل همیشه در هزارتوی تاریخی این مکانها غرق شدم و برای شادی روح اونایی که ساختنش فاتحه خوندم.

کاروان سرا

بعد رفتیم به ماهان. باغ شازده رو تو عکسها دیده بودم ولی خیلی دلم میخواست از نزدیک هم ببینمش. خدایی که خیلی قشنگ بود. ناهارو همونجا خوردیم. تو رستوران سنتی باغ. واسه ناهار بختیاری خوردیم و واسه شام هم بزقرمه گرفتیم که تو قطار بخوریم. بزقرمه یه غذای محلیه که تعریف ساده اش این میشه: گوشت کوبیده آبگوشت + کشک + نعنا داغ. خیلی خوشمزه بود.

ساعت ۲ بالاخره سوار اتوبوس شدیم و حرکت به سمت ایستگاه راه آهن. جالبه که فکر میکردیم حرکت قطار ساعت ۴:۳۰ باشه و جوری برنامه ریزی کرده بودم که یک ساعت قبلش ایستگاه باشیم. دقیقاً طبق برنامه ریزی ۳:۳۰ ایستگاه بودیم اما به محض پیاده شدن از بلندگوها شنیدیم که: مسافرای تهران که حرکتشون ۳:۴۵ دقیقه است سوار شن. خلاصه که هول هولی سوار شدیم و فرصت خرید سوغاتی تو ایستگاه راه آهن نصیب همه نشد.

شب توی قطار خیلی خوش گذشت. یه نمایش نمادین و طنز از خواستگاری تو کوپه ما که هفت هشت ده نفری توش چپیده بودیم اجرا شد. (مسخره بازی) خیلی خندیدیم. و اینجوری اون شب هم گذشت.

صبح، قطار ساعت ۶ رسید تهران و این برای من که فکر می کردیم حدودای ساعت ۸ تا ۹ برسه و قرار بود همون روز برم اداره، خیلی خوشایند بود. اونقدر عجله کردیم که دوتا نایلون از خریدهامون جا موند تو کوپه. تو ایستگاه اتوبوس که رسیدیم تازه اینو فهمیدیدم. تندی برگشتم سمت ایستگاه راه آهن که شاید بشه پیداش کنم که سر راه حمید خان (لیدر گروه) و دیدم. ازم پرسید چی شده گفتم دوتا نایلون جا گذاشتم تو قطار. دستاشو بالا آورد و نایلونها رو دستم داد. جونمی جون حمید خان که آخر سر کوپه ها رو نگاه کرده بود اونا رو برداشته بود. خلاصه خیلی خوشحال شدم.

با اونهمه بار و خستگی یک راست رفتم اداره. کارمند وظیفه شناس و عاشق کار به من میگن.


موضوعات مرتبط: - سفرنامه و خاطرات جاده

تاريخ : شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۱ | 7:45 | نویسنده : میم گلی |
روز سوم برای دیدن گندم بریان، کوه آتشفشانی که زمانی در محاصره اقیانوس بوده، رفتیم.

پاها از روز پیش، غرق خستگی و درد بود. از کمپ تا ابتدای جاده خاکی را با اتوبوس رفتیم. از آنجا با سه نیسان و مزدا راه کویر را در پیش گرفتیم، گوسفند وار و در عقب نیسان. به قول یکی از بچه ها: دیدم صبح هی به ما نمک می دن نگو میخوان چاقمون کنند. خلاصه در میان خنده و شوخی و ترانه خوانی بچه ها رو به سوی گندم بریان راه افتادیم.

یک ساعت و خورده ای بعد به دشتی رسیدیم که دیرزمانی اقیانوس بود. خدایا این آبها را به کدام گناه از منظر خشمت گذراندی که اینچنین خشک و تفتان برجا ماندند.

اینجا گندم بریان، شبیه تصاویری بود که از سیارات دیگر دیده بودیم. همه جای دشت را سنگهای سیاه درشت و خرده سنگهای رنگی و سفید پوشانده بود. دشت انگاری جواهر باران شده است. بیش از حد تصور، فسیل و سنگواره در پیرامونت وجود داشت. خودم شخصاً سر فسیل شده یک ماهی را یافتم.

اینجا هم رودخانه شور و گل و لای وجود داشت اما درحدی که از آن بگذری و به هیچش انگاری.

صخره های منتهی به همواری گندم بریان، صدایم می زد. با سختی و شوق راه را گرفته و بالا رفتیم. حدود ۲ ساعتی راه بود. وقتی به بالای تپه، پوشیده از سیاه سنگها رسیدیم، آفتاب در میانه آسمان خوش آمدمان می گفت. بساط خوراکی و ناهار مهیا شد. بعد استراحتی یک ساعته، راه آمده را برگشتیم. اینبار آسانتر و سریعتر.

دوباره پیاده روی، دوباره نیسان سواری همراه با خنده و رقص و شادی، دوباره اتوبوس و اینبار مهمانی خانه ای روستایی که به چایی سخاوتمندانه مهمانمان کرد. و چه می چسبد آن چای که در خلسه بازدید از سیاره ای دیگر (گندم بریان) و در کشاکش خستگی به کام می کشی.

شب دوباره مهمان آسمان پر ستاره کویر بودیم با راهنمایی تور دیگری که از دانشجویان نجوم بودند و بعد هم خواب در بستر تنگ و گرم کیسه های خواب.

پ ن۱: اونقدر جایی که دیدیم روی من تأثیر گذاشته که سفرنامه گندم بریان را شاعرانه نوشتم.

پ ن۲: در مورد فلسفه نام گندم بریان تنها کسی که اطلاعاتی داشت راننده نیسان بود. به گفته ایشون چون این منطقه در مسیر راه کاروانهای تجاری گذشته قرار داشته و بازرگانهایی که در مسیر بیرجند و کرمان به تجارت مشغول بودند و گندم آورده و خرما می بردند، وقتی مشتی گندم را روی سنگهای گندم بریان می پاشیدند، به وقت برگشت گندمها را برشته می یافتند.


موضوعات مرتبط: - سفرنامه و خاطرات جاده

تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۱ | 17:15 | نویسنده : میم گلی |

جمعه دوباره آفتاب نزده از خواب بیدار شدم. بعد از صبحانه شال و کلاه کرده و رفتیم به سمت رود شور. اونجا امتداد رودخونه رو گرفتیم تا برسیم به دریاچه. از بخت بد، همه جا گلی و باتلاق مانند بود. کم کم کفشها و ساق پاها تو گل فرو می رفت و با بدبختی جلو می رفتیم. هنوز اوایل راه بودیم که کفشم تو گل گیر کرد و از پام دراومد. حالا با یه لنگه کفش در دست و لنگه دیگه تو پا، خواستم که برگردم. (یه چند نفری برگشتند) اما حسن آقا، یکی از اعضای گروه که آدم سرسخت و پا به سن گذاشته ای بود (البته خیلی خیلی کمکمون می کرد) به زور منصرفم کرد. یه جفت جوراب اضافه تو کوله داشتیم. لنگه جوراب گل آلودمو عوض کرده و دوباره کفشمو پوشیدم و راه افتادیم.

نزدیکیای دریاچه (از دور دیده می شد) همه بریدند و چون زمینای اطراف دیکه کاملاً باتلاق شده بود تصمیم گرفته شد که بعد از استراحتی کوتاه برگردیم. در راه برگشت، هر دو جفت کفشم تو گل گیر کرد و از پام در اومد. خارج کردن کفشها از عهده من برنمیومد. یکی از پسرها لطف کرد و اونا رو درآورد. حالا دیگه دو تا کفشی که به گوله توپ گل می موند، تو دستام و پای برهنه راه افتادم.

اونقدر مسیر سخت و خستگی پا و گلهای نمک آلود و کلوخهای داغ اذیتم می کرد که اشکام سرازیر شد. خوشبختانه به دلیل وجود عینک آفتابی کسی گریه منو ندید. عینهو خری بودم که تو گل گیر کرده. (نخندید به خدا راست میگم)

بچه ها سعی می کردند از تپه های موجود در مسیر استفاده کنند تا کمتر گلی بشن اما من چون خاک این تپه ها داغ بود و پای بدون کفشم رو می سوزوند، تو همون مسیر باتلاقی راه می رفتم. یه جورایی تنها و دور از گروه مونده بودم. درد و خستگی و تنهایی منو یاد نازنینهایی انداخت که یه زمانی در شرایطی خیلی بدتر از من بودند و من دو ماه گذشته برای دل اونها عذادار بودم: کاروان کودکان و زنان یتیم و اسیر کربلا.

دیگه زیر لب اسم امام حسینو بچه هاشو میاوردم. در کنارم رودخونه شور زیر نور آفتاب موج می زد و درحالیکه تشنه بودم، با حسرت اون آب زلال اما ناآشامیدنی رو نگاه می کردم. خداخدا، حسین حسین و یا اباالفضل و زینب از لبانم شنیده می شد. دلم می خواست زودتر به سر جاده برسم. حالم بدجور حال خوش و خرابی بود. سنگینی نگاه خدا رو روم حس می کردم.

یه لحظه یاد گفته بعضی دوستام افتادم که سفارش کرده بودند تو دل صحرا و کویر دعاشون کنم چون دعای در اونجا مستجاب میشه (انشاءالله) در همون حالی که وصفش رو گفتم واسه همه عزیزام و دوستام و همه حاجتدارای درگاه الهی دعا کردم. به خودم که رسیدم، تــــــــــو رو عزیـــــــــــزکم از خدا خواستم.

خلاصه که به جاده رسیدیم. خسته، گلی و بریده. رفتم کنار رود که پاهامو بشورم. قطار بدبیاریهام کامل شد. پام سر خورد و پس کله ام خورد به دیواره پل روی رودخونه و دستم هم زخمی شد. دیگه نمی تونستم حتی گریه کنم. بچه ها کمک کردند و کنار اتوبوس نشستم.

رود شور

قرار شد که بچه ها استراحت کنند و بریم کلوتها اونجا ناهار و تا عصر هم بمونیم. دیگه از توانم خارج بود که با اون اوضاع و شرایط با گروه همپا باشم. چندتای دیگه هم وضع مشابه منو داشتند. آخرش حمید خان ما چند نفرو با مینی بوس راهی کمپ کرد تا بقیه با اتوبوس برن.

هفت نفر سوار مینی بوس شدیم. آقای راننده لطف کرد و سر راه ما رو به کلوتها برد. یه نیم ساعتی اونجا دور زدیم و کوه تپه های شنی که مثل خرابه های باقیمانده از شهرهای باستانی به نظر می رسید رو نشونمون داد (کلوتها به معنی آبادی لوته که چون کوههاش شبیه خونه خرابه است به این اسم معروف شده). خلاصه با لطف آقای راننده از این زیبایی دیگه کویر بی نصیب نموندیم.

ساعت ۲:۳۰ رسیدیم کمپ. وقت کافی برای بشور و بساب سر و تن و لباس و کفشهامون داشتیم. عصر هم روی سکوی ورودی کمپ نشستیم و عصرونه، کشک بادمجون منو خوردیم. کم کم سرو کله اتوبوس گروه هم پیدا شد.

شب بچه ها پشت کمپ آتیش کوچیکی روشن کردند که با اعتراض مسئولای کمپ خاموشش کردیم. دور همی نشستیم و مینا جون (همون نازنینی که تو قطار هم کوپه بودیم) با اون صدای آسمونیش و ترانه های خاطره انگیز ما رو به مهمونی بی شمار ستاره کویر برد.

اون روز خیلی به من سخت گذشت اما خدا رو به خاطر همه لحظاتش شکرگذارم چون واقعاً حضورشو گرمتر و پررنگتر از همیشه، کنارم حس کردم.

نمایی از داخل کمپ شهداد

ورودی کمپ پس از شستشوهای ما (به لباسهای آویزان و کفشهای سمت چپ توجه کنید)

کمپ شهداد


موضوعات مرتبط: - سفرنامه و خاطرات جاده

تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۱ | 11:37 | نویسنده : میم گلی |

به نام خدای کویر، خدایا گفتند که در کویر به اجابت بندگانت نزدیکتری. پس از شنوای مجیب مارا از باراش اجابتت سیراب کن.

رودخونه شنی

چهارشنبه ۱۸ بهمن با تأخیری شیرین و هولناک شروع شد: خواب موندم. با یک ساعت و نیم تأخیر، درحالیکه در خواب نازی بودم، از صدای تلفن همکارم از جا پریدم. اونم درست روزیکه ساعت ۹ صبح یه جلسه خیلی خیلی مهم داشتیم و به همکارم قول داده بودم که جای اون همه کارها رو انجام بدم تا اون با خیال راحت بره سفر. هول هولکی با یه کوله سنگین و دوتا ساک (خوراکیها و کیسه خوابها) ۹:۱۵ رسیدم اداره. خدای من، همه چیز برای یه روز بولدوزری اداری آماده بود. کارهایی که از ۶ ماه قبل باید انجام می شد اما به گیر و بند اداری خورده بود، حالا همه گیر و بندهاش رفع شده در انتظار نزول اجلال بنده بودند برای انجام شدن.
تو این هیر و ویر مجوز استخدامها هم اومده بود (تو رو خدا فکر کن، همه اینها باید تو اون روز میومد) ساعت ۹ که گفتم یه جلسه کاری خیلی مهم و ساعت ۱۰:۳۰ جشن ویژه دهه فجر. از اون طرف مالی گیر داده زودتر لیست عیدیها رو بدید. از این طرفم که من باید ساعت یک میزدم بیرون تا سر موقع برسم ایستگاه راه آهن. خلاصه که روزی بود واسه خودش.

ساعت ۱:۱۵ بالاخره تونستم بیام بیرون و حرکت به سمت راه آهن. تو ایستگاه مترو با خواهرم قرار داشتم. درحالیکه از همه جای سر و کول و دستامون ساک و کوله و وسیله آویزون بود، سوار مترو شدیم. همه فکر می کردند که از دست فروشهای متروییم و چون قسمت بزرگی از بارمون شامل خوراکیهای پخته و نپخته می شد (آخه تورمون فقط صبحانه و شام میداد و ناهار با خودمون بود) یه پیشنهاد بکر زد به کله ام که همه اون خوراکیها رو تو مترو بفروشیم و علاوه بر خلاصی از خرکشی اونهمه بار یه سود مادی و البته معنوی هم از این عمل خودمون ببریم. ولی فکر کویر و گرسنگی این پیشنهاد را در نطفه خفه کرد.  

دقیقاً رأس ساعت ۳ ایستگاه بودیم. نیمی از بچه ها رسیده بودند. حمید خان لیدر گروه هم اونجا بود. من همه اعضای تور رو برای اولین بار میدیدم اما خواهرم که زیاد با این تور سفر رفته، باهاشون آشنا بود. ساعت۴:۳۰ قطار حرکت کرد به سمت کرمان. تو کوپه ما هر شش نفر خانوم بودیم و دوتا از نازنینهای گروه (آزاده و مینا) با ما بودند. حرفهای معمول خانومانه تا شب ادامه داشت و شام هم دور همی خوردیم. اونقدر خسته بودم که زودتر از همه تخت بالایی رو ردیف کردم و تا خود کرمان خوابیدم.

ساعت ۸ رسیدیم کرمان و سوار اتوبوس شدیم، به سمت شهداد. یه دو سه ساعتی تقریباً تو راه بودیم. میانه راه تو مسجد حضرت ابوالفضل، یه استراحت کوتاه داشتیم. یه عَلَم تو ایوون مسجد بود که خیلی باهاش حال کردم. روبه روش نشستم و زیارت عاشورا خوندم (تنهایی و دور از همه) دوباره سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم. سر ظهر تو دل کویر بودیم. محل کمپ کویری شهداد

کمپ یه چپر خیلی بزرگ از جنس برگهای و ساقه های درخت خرما داشت. چادرها رو تو اون برپا کردیم و دور هم ناهار خوردیم. کوکو سیب زمینی که خواهرم درست کرده بود و خیلی هم چسبید. کمپ، دستشویی و شیرهای آب واسه شستشوی ظروف و لباس و دوشهای صحرایی داشت اما چون آب گرم نبود و هوا هم رو به سردی می رفت، از خیر حمام رفتن گذشتیم.

تو گوشه هایی از کمپ، موشهای صحرایی لونه داشتند. من خودم به شخصه از موش خیلی بدم میاد اما خدایی این موشها، خیلی قشنگ و با نمک بودند. کپول و کوچولو و سفید درست نقطه مقابل فک و فامیلهای بد قواره شهریشون. وجودشون خیلی ها رو به ترس می انداخت اما فقط با گذشت چند ساعت، برای همه عادی شدند. (خدا رو شکر تا وقتی اونجا بودیم به هیچ کدوم از وسایلها هم لطمه نزدند)

عصر و بعد از استراحت گروه، برای دیدن رودخانه شنی رفتیم که به کمپ خیلی نزدیک بود. در میان تپه های کوتاه و بلند، دره ای از شن و سنگ ریزه های سفید و کرم و بیشتر سیاه، مانند رودخانه ای موجدار و خواب آلود، در آن بعدازظهری که به استقبال غروب می رفت، پذیرای ما شد. بچه های گروه، بر بستر این رودخانه شنی، به فراخور سن و طبع و حالشان می نشستند، راه می رفتند، می دویدند و یا مثل من، می خوابیدند.

دورترها، یک شی قرمز، نظر بعضیها را به خود جلب می کرد. هرکسی حدسی می زد. آدمی است، چادری است، سطلی است. برای دیدن و کشف اون به سمتش رفتیم. خدااااااااااااااااااااااااااای من، آنچه می دیدم را باور نمی کردم. آیا می توانستم آنرا نشانه ای از سوی تو برای گرمی قلبم و پاسخ همه دعاهایم نپندارم؟ آیا دلم راست می گوید که این نشانه، پاسخ سلامهای امروز و هر روزم است. خدا جون، تو دل این کویر که شن ریزه های گوهر مانندش زیر پاهایم، از حس زندگی لبریزم کرده، حال که در کف دستانم، گوهرها را دعاگونه و چون دستان پرآب سقای تشنه لب تمثالها به آسمانت گرفته ام، وجود آن پرچم سرخ یا اباالفضل کوفته در شنزار، اجابت همه خدا خدا گفتنهایم نیست؟؟

حال و روز کسی که مدتهای طولانی در انتظار محبوب بوده و حالا خبری از یار سفر کرده به او داده اند را دیده اید؟ با این حس و حال به استقبال غروب رفتم.

دوربینها، مات آنهمه زیبایی و شکوه، خرامیدن عروس خورشید در حجله آذین شده به تور ابرهای سپید افق را ثبت کردند. آسمان آن شب، آبی ترین آبی که در عمرم دیده ام را در بر کرده بود. در معبدی از فیروزه، خورشید که به حجله خود وارد و از نظرها پنهان شد، به شادی آتش افروختند. ۱

شب که به کمپ برگشتیم، مطمئنم همه از اون صحنه های با شکوهی که دیده بودند، یه حس گرم و لطیف زیر پوستشون شناور بود. شام خوردیم و بعد از لحظاتی که مینا جون ما رو به صدای گرم و دلنشین خودش مهمون کرد، برای خواب به چادرها رفتیم.

من و خواهرم برای اولین بار بود که در کیسه خواب می خوابیدیدم. تجربه خیلی غریبی بود. حس مردن، اولین حسی بود که به سراغم اومد. واکنشم به این حس غریب، خنده بود. خنده ای که شاید شروعش از حالت عصبی ام ناشی می شد اما با همراهی خواهرم، واقعی و واقعی تر شد. قهقهه هایی که اون شب ما دو تا می زدیم، بقیه رو به پرسش وا میداشت: چی شده شما این قدر می خندید؟ ما خودمون هم جوابی نداشتیم. از ته دل می خندیدیم بی اونکه بدونیم چرا. می دونم که مدتها بود (شاید سالها) که اینطور نخندیده بودم.

خسته راه، غلبه سرمای کویر و ندیدم و تا صبح در کیسه خواب امانتی، مدهوش شدم. ۲

۱: خیلی زور زدم که اون غروب قشنگو توصیف کنم. متأسفانه قشنگتر از این به ذهنم نیومد اما باور کنید که خیلی خیلی قشنگتر از این حرفا بود.
۲: مرسی سپیده جون بابت کیسه خوابها، اگه اونا رو به ما امانت نمی دادی مطمئناً الان عزادار دوست یخ زده ات بودی.

عکسهای تور رو می تونید اینجا ببینید:

 http://www.facebook.com/photo.php?fbid=486698348057479&set=a.133749786685672.21833.100001519537068&type=1&theater


موضوعات مرتبط: - سفرنامه و خاطرات جاده

تاريخ : دوشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۱ | 10:25 | نویسنده : میم گلی |
سلام، تعطیلات گذشته رو با تور آفتاب رفته بودم کویـــــــــــــر شهــــــــــداد

براتون می نویسم


موضوعات مرتبط: - سفرنامه و خاطرات جاده

تاريخ : دوشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۱ | 9:4 | نویسنده : میم گلی |

مطلب قبلی رو که مینوشتم (درمورد خوزستان) یاد یه خاطره افتادم. یه بار که رفته بودیم آبادان، عصری رفتیم تو یه بلوار سرسبز که یه گوشه اش چمنکاری شده و مردم برای پیک نیک اونجا اتراق کرده بودند. مادرم هم تو اون سفر با ما بود. همینطور که اونجا نشسته بودیم، یه هو یه کاروان عروس دیدیم، بوق بوق و دست و از این حرفا، البته ماشین عروسو ندیدیم.

چند دقیقه بعد، دوباره یه کاروان دیگه، بوق بوق و صدای بلند آهنگهای شاد بندری و ..... بازم از ماشین عروس خبری نبود. دقایقی بعد بازم یه کاروان عروس دیگه با شرایط مشابه.

و وقتی این قضیه در طی نیمساعت چندین و چندبار تکرار شد، مادرم گفت: چه جالبه اینجا انگار ماشین عروس گل نمی زنند. یکی از همراهان تا اینو شنید گفت: نه بابا اینا کاروان عروس نبودند که. عابرای عادی اند. خوششون اومده سر و صدا کنند.

اینجا بود که فهمیدیم این مردم نازنین چقدر دلشاد و خوشند. ماشین گردی شون با رقص و آواز و کٍل و دست و هورا همراهه و ما به اشتباه فکر می کردیم کاروان عروسند.

الکی نیست که شیلا واسشون خونده: شوخن و شیطون و طناز، عاشق رقصن و آواز
و الحق که آبادان شهر وفاست، غروباش چه با صفاست، شهرما شهر خداست، عروس خلیج فارس
پ ن: شوشوی نازنین شرمنده ولی از همین الان اعلام می کنم که من عید خوزستان نمیاااااااااااااااام


موضوعات مرتبط: - سفرنامه و خاطرات جاده

تاريخ : چهارشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۱ | 13:35 | نویسنده : میم گلی |

راستش در خاطرات سفر شمال گفتم که در ذهن شوشو، سفر مساوی است با رفتن به خوزستان و این برای من خسته کننده است. دلیلشم اینه که من تقریباً هر سال ایام عیدو میرم خوزستان و از محبتهای بی دریغ اقوام محترم شوشو بهره مند میشم.

اما چون کارمندم و این تعطیلات دو هفته ای، تنها روزهای مفیدیه که می تونم برای سفر به معنای واقعی اون یعنی رفتن به جاهای جدید، دیدن افراد جدید و لذت بردن از آب و هوا و طبیعت و آثار باستانی و .... استفاده کنم، طبیعیه که دلم بخواد به جای سفر تکراری و خاله بازی گونه به خوزستان، جای دیگری مقصد سفرم باشه.

بازم اما همه اینها باعث نمیشه که قدردان مهمون نوازیها، محبتها و زحمات صمیمی و گرم خوزستانیهای فامیل علی الخصوص عمه و بچه های عمه شوشو نباشم. و منکر اینم نیستم که تو این هفت هشت باری که مزاحم این جمع مهربان و صمیمی شدم، بهم کلی خوش گذشته است.

همینجا از همشون سپاسگذاری می کنم. دم همه خوزستانیهای باحال گرم و دلشون شاد.


موضوعات مرتبط: - سفرنامه و خاطرات جاده

تاريخ : چهارشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۱ | 11:46 | نویسنده : میم گلی |

یکشنبه ۱/۳/۹۰

صبح ساعت ۹ بلند شدیم. اول اتاقو تمیز و وسایلمونو جمع کردیم. ساعت ۱۰:۳۰ راه افتادیم. رفتیم بازار رامسر و سیر تازه خریدیم. بعدم یه کله تا پل زنگوله روندیم. رأس ساعت یک و وقت اذان ظهر تو مسجد پل زنگوله بودیم. بعد نماز تو رستوران کوهستان ناهار (کباب بره) خوردیم. جاده از سمت روبه رو خیلی شلوغ بود. این باتوجه به یکشنبه بودن و در پیش نبودن تعطیلی یه کم عجیب به نظر می رسید. راه به راهم نگهمون می داشتند به علت کار راهسازی، به همین خاطر به کندی اومدیم. اما خب جاده چالوسه دیگه همین ترافیکشم قشنگه. بالاخره ساعت ۴ خونه مون بودیم. آخیــش، خونه شیرین خودم، یوهـو سفر که خیلی خوش گذشت. حالا بزن بریم که کلی کار داریم. لباس بشوریم، جمع و جور کنیم و زود بخوابیم واسه فردا که روز از نو و اداره از نو.

پ ن ۱: این موقع از سال، بهترین زمان واسه مسافرت به شماله. هوا عالی و همه جا خلوت (هتلها، خیابونا، ساحل و تله کابین) خلاصه اردیبهشت بود و اردوی بهشتی شمال.
پ ن ۲: من همه خریدهامونو تو مطلب نوشتم. چیز دیگه ای غیر از اونا که گفتم نخریدیدم. کلا خرجمون (هتل و بنزین و خوردنیها و تله کابین و قایق سواری با سوغاتی که شامل سیر تازه و کلوچه میشد) شد ۲۸۵.۰۰۰ تومن. امسالم که رفتیم شمال (تو آبان ۹۱) با همین خریدها که گفتم و همون سه روزه شد حدود ۴۰۰.۰۰۰ تومن.
پ ن ۳: راستی مسافرت شمال تو پاییز هم خیلی رویاییه. جاده چالوس و جنگل با درختهای هزار رنگش دیوونه تون می کنه. هوا هم خوبه. اما یه کم شلوغتر بود.


موضوعات مرتبط: - سفرنامه و خاطرات جاده

تاريخ : سه شنبه سوم بهمن ۱۳۹۱ | 10:10 | نویسنده : میم گلی |
شنبه ۳۱/۲/۹۰

صبح سرحال و قبراق بیدار شدیم. تا شوشو دوش بگیره من صبحونه خوردم. ۱ تا حاضر بشیم ۹:۳۰ شده بود. اول رفتیم تله کابین رامسر. من یه خورده ترس داشتم. اولش به شوشو چسبیده بودم و وقتی سربالایی شروع شد، چشمامو بستم و شروع کردم به خوندن سوره واقعه. الحق که راست گفتند با یا خدا دلها آروم میشه. وسطای سوره دیگه چشمامو باز کرده بودم و از مناظر زیر پا و پیش رو لذت می بردم. یه طرف آبی دریا و شیروانی های رنگی بود و یک طرف یه کوه سبز، مسیر تله کابین از روی باغات می گذشت. خونه های تمیز و آب و جارو شده به همراه عطر خلسه آور بهار نارنج، سرمست و لبریز از شوقم می کرد. وقتی رسیدیم بالا، دیگه نور علی نور، مه هم داشت کم کم بالا می اومد. از پله ها رفتیم بالا تا ته محوطه و در آخرین کافی شاپ، نسکافه خوردیم. با یه ترکیب عالی پر شیر و کم شکر. بعدم شوشو برام کاکائو و اسمارتیس خرید. یه کم قدم زدیمو اس ام اس بازی کردیم. برگشتنی تو تله کابین، کاملاً ترسم ریخته بود. ایستادم و سرمو از پنجره کردم بیرون و داد زدم: هااااااااااااااااای

بعد از تله کابین رفتیم جواهرده. جاده رویایی و بهشت گونه با مه، عطر گلهای وحشی، آدمای مهربونی که گوشه و کنار می دیدم و برامون دست تکون می دادند، گاوهای آروم و سربه زیر که زیرچشمی نگامون می کردند، آبشارهای سفید و پاک، درختان تازه سبز شده و کلبه های رنگی با تابلوهای وسوسه گری چون: آش هیزمی با سبزیهای محلی. ۲ تا ته ده رفتیم. شوشو نون محلی داغ و خوشمزه خرید. برگشتنی و تو جاده جواهرده تو رستوران عمو رجب (دُرمد) ۳ ناهار خوردیم. میگید چی؟ خب: کباب بره، باقالی قاتق، میرزاقاسمی، زیتون پرورده و دوغ. خیلی عالی و خوشمزه بود. ۴ ته سفره مونو برای مرغ و خروسا تکوندیم. استخونها رو هم واسه گربه های متل برداشتیم. (تو محوطه متل دو تا گربه ناز خونه دارند). برگشتیم رامسر و اول بنزین زدیم و بعدم رفتیم متل. غذای گربه ها رو دادیم. با لذت خوردند. ماهم خسته و خوشحال برگشتیم اتاقو و خوابیدیم.

عصر که بیدار شدم، شوشو تو محوطه نشسته بود و اس ام اس بازی می کرد. نسکافه درست کردم و با هم خوردیدم. یه طالبی قاچ کردم و دادم تا برای پرسنل متل ببره. اونا هم به ما شیرینی غرابیه دادند. بعدم رفتیم قدم زنی و تاب بازی. از بیرون متل واسه گربه ها تن ماهی خریدیم. طفلکیها مادر و دخترند و هر دو باردار. غذاشونو که دادیم برگشتیم اتاق واسه نماز و شام و تلویزیون. آخر شب بازم رفتیم بیرون و قدم زدیم و تاب بازی کریدم. دیر وقت بود که خوابیدیم.

۱: نه اینکه فکر کنید من بدجنسم و تنهایی خوردم، شوشو معمولاً صبحونه نمی خوره.
۲: خداییش می دونم الان پیش خودتون فکر می کنید چه شکموهایی اند این دو تا.
۳: پیشنهاد می کنم اگه رفتید جواهرده، غذای اینجا رو از دست ندید. این پیشنهادی است از طرف یک شکمو که هیچکدوم از فک و فامیلا و دوستاش رستوران دار نیستند. (پس موضوع تبلیغات منتفیه)
۴: امسال پاییز (۱۹ تا ۲۱ آبان ۹۱) رفتیم رامسر، تو همین رستوران، بهترین کباب ترش عمرمونو خوردیم.


موضوعات مرتبط: - سفرنامه و خاطرات جاده

تاريخ : سه شنبه سوم بهمن ۱۳۹۱ | 9:21 | نویسنده : میم گلی |

جمعه ۳۰/۲/۹۰

بالاخره خدا زد پس گردن شوشوو رضایت داد که منو یه سفر (به غیر از خوزستان) ببره ۱

امروز ساعت ۶ صبح راه افتادیم. جاده چالوس، این گیسوی پر پیچ و تاب دلبرکان شیرین، مثل همیشه زیبا و رویایی ما رو صدا می زد. ترافیکش کم بود و گلهای نوبهاری کنار جاده در باد، برامون می رقصیدند. ساعت ۷:۳۰ رسیدیم اول جاده یوش، پل زنگوله. ۲ رفتیم قهوه خونه کوهستان ۳ صبحانه خوردیم. نیمرو با سرشیر و عسل و نون تافتون تازه که جاتون خالی خیلی چسبید.

ساعت ۹ چالوس بودیم. از اونجا تنکابن و بعد رسیدیم رامسر. اول رفتیم هتل هنرمندان که تبلیغشو تو مجله دیده بودم. جاش خوب نبود، پارکینگش افتضاح و اتاق دو تخته هم نداشتند. بعد رفتیم بلوار کازینو (معلم) و مثل ساحلی خزر و دیدیم. همه چیزش خوب بود. شناسنامه ها رو دادیم و ساعت ۱۱:۳۰ رفتیم سمت لنگرود و لاهیجان. تا هم گشتی بزنیم و هم ناهار بخوریم. تو لاهیجان از یه آقای مسن، سراغ یه رستوران خوبو گرفتیم و اونم آدرس داد: یه خورده جلوتر، رستوران زیبا. رفتیم. جای تمیزی بود و قدمت داشت. انگاری از سال ۱۳۳۸ و اسمش هم کافه زیبا بوده. کلی هم عکس قدیمی در و دیوارش زده بود. بازم جاتون خالی، کباب ترش خوردیم. آخ که من عاشق این سفره چینهای شمالیم: خیار و دلار، زیتون پرورده، سیرترشی، ماست چکیده، دوغ و ... همه چی عالی بود.

بعد ناهار دور زدیم تا برگردیم رامسر. سر راه کلوچه نوشین خریدیم. یه راست اومدیم متل و اتاقو تحویل گرفتیم. بعد از چرتی لذت بخش، عصری رفتیم ساحل که در انتهای محوطه متل بود. بعدم قایق سواری و تاب بازی. عکس گرفتیم و برگشتیم تو محوطه، کاپوچینو و کلمپه خوردیم. رو به دریا نشستیم و یه ساعتی حرف زدیدم. بعدشم که برگشتیم اتاق و نماز خوندیم و ستایش (سریال) و تماشا کردیم. شاممونم نون و پنیر و سبزی بود. سیب و خیار و توت فرنگی هم داشتیم.

۱: شوشو از سفر بیزاره و تا بهونه میگیرم که یه سفر بریم (هر صد سال یه بار)، زودی ذوق زده میگه بریم خوزستان، دیدار اقوامش، که از بس رفتم، برام تکراری و خسته کننده است.
۲: راستش من عاشق این جام، مثل یه میعادگاه میمونه. در اکثر تفریحات روزهای تعطیل یا سفر شمالمون، پل زنگوله یه توقفی خواهیم داشت. رستوران خوب، مسجد باحال و دستشویی تمیز و آب گرم دار، نونوایی با کلوچه های خوشمزه، تازه اکثراً فامیل یا آشنایی هم اینجا میبینیم. خیلی دوستش دارم.
۳: اینم یکی دیگه از دلایلی که پل زنگلوله رو دوست دارم، عاشق غذاها و صبحونه های رستوران کوهستانم. مدیریت و پرسنلشم خیلی دوست داشتنیند. خدا حفظشون کنه.


موضوعات مرتبط: - سفرنامه و خاطرات جاده

تاريخ : سه شنبه سوم بهمن ۱۳۹۱ | 8:59 | نویسنده : میم گلی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.