پاها از روز پیش، غرق خستگی و درد بود. از کمپ تا ابتدای جاده خاکی را با اتوبوس رفتیم. از آنجا با سه نیسان و مزدا راه کویر را در پیش گرفتیم، گوسفند وار و در عقب نیسان. به قول یکی از بچه ها: دیدم صبح هی به ما نمک می دن نگو میخوان چاقمون کنند. خلاصه در میان خنده و شوخی و ترانه خوانی بچه ها رو به سوی گندم بریان راه افتادیم.
یک ساعت و خورده ای بعد به دشتی رسیدیم که دیرزمانی اقیانوس بود. خدایا این آبها را به کدام گناه از منظر خشمت گذراندی که اینچنین خشک و تفتان برجا ماندند.
اینجا گندم بریان، شبیه تصاویری بود که از سیارات دیگر دیده بودیم. همه جای دشت را سنگهای سیاه درشت و خرده سنگهای رنگی و سفید پوشانده بود. دشت انگاری جواهر باران شده است. بیش از حد تصور، فسیل و سنگواره در پیرامونت وجود داشت. خودم شخصاً سر فسیل شده یک ماهی را یافتم.
اینجا هم رودخانه شور و گل و لای وجود داشت اما درحدی که از آن بگذری و به هیچش انگاری.
صخره های منتهی به همواری گندم بریان، صدایم می زد. با سختی و شوق راه را گرفته و بالا رفتیم. حدود ۲ ساعتی راه بود. وقتی به بالای تپه، پوشیده از سیاه سنگها رسیدیم، آفتاب در میانه آسمان خوش آمدمان می گفت. بساط خوراکی و ناهار مهیا شد. بعد استراحتی یک ساعته، راه آمده را برگشتیم. اینبار آسانتر و سریعتر.
دوباره پیاده روی، دوباره نیسان سواری همراه با خنده و رقص و شادی، دوباره اتوبوس و اینبار مهمانی خانه ای روستایی که به چایی سخاوتمندانه مهمانمان کرد. و چه می چسبد آن چای که در خلسه بازدید از سیاره ای دیگر (گندم بریان) و در کشاکش خستگی به کام می کشی.
شب دوباره مهمان آسمان پر ستاره کویر بودیم با راهنمایی تور دیگری که از دانشجویان نجوم بودند و بعد هم خواب در بستر تنگ و گرم کیسه های خواب.
پ ن۱: اونقدر جایی که دیدیم روی من تأثیر گذاشته که سفرنامه گندم بریان را شاعرانه نوشتم.
پ ن۲: در مورد فلسفه نام گندم بریان تنها کسی که اطلاعاتی داشت راننده نیسان بود. به گفته ایشون چون این منطقه در مسیر راه کاروانهای تجاری گذشته قرار داشته و بازرگانهایی که در مسیر بیرجند و کرمان به تجارت مشغول بودند و گندم آورده و خرما می بردند، وقتی مشتی گندم را روی سنگهای گندم بریان می پاشیدند، به وقت برگشت گندمها را برشته می یافتند.

موضوعات مرتبط: - سفرنامه و خاطرات جاده
