شنبه ۳۱/۲/۹۰

صبح سرحال و قبراق بیدار شدیم. تا شوشو دوش بگیره من صبحونه خوردم. ۱ تا حاضر بشیم ۹:۳۰ شده بود. اول رفتیم تله کابین رامسر. من یه خورده ترس داشتم. اولش به شوشو چسبیده بودم و وقتی سربالایی شروع شد، چشمامو بستم و شروع کردم به خوندن سوره واقعه. الحق که راست گفتند با یا خدا دلها آروم میشه. وسطای سوره دیگه چشمامو باز کرده بودم و از مناظر زیر پا و پیش رو لذت می بردم. یه طرف آبی دریا و شیروانی های رنگی بود و یک طرف یه کوه سبز، مسیر تله کابین از روی باغات می گذشت. خونه های تمیز و آب و جارو شده به همراه عطر خلسه آور بهار نارنج، سرمست و لبریز از شوقم می کرد. وقتی رسیدیم بالا، دیگه نور علی نور، مه هم داشت کم کم بالا می اومد. از پله ها رفتیم بالا تا ته محوطه و در آخرین کافی شاپ، نسکافه خوردیم. با یه ترکیب عالی پر شیر و کم شکر. بعدم شوشو برام کاکائو و اسمارتیس خرید. یه کم قدم زدیمو اس ام اس بازی کردیم. برگشتنی تو تله کابین، کاملاً ترسم ریخته بود. ایستادم و سرمو از پنجره کردم بیرون و داد زدم: هااااااااااااااااای

بعد از تله کابین رفتیم جواهرده. جاده رویایی و بهشت گونه با مه، عطر گلهای وحشی، آدمای مهربونی که گوشه و کنار می دیدم و برامون دست تکون می دادند، گاوهای آروم و سربه زیر که زیرچشمی نگامون می کردند، آبشارهای سفید و پاک، درختان تازه سبز شده و کلبه های رنگی با تابلوهای وسوسه گری چون: آش هیزمی با سبزیهای محلی. ۲ تا ته ده رفتیم. شوشو نون محلی داغ و خوشمزه خرید. برگشتنی و تو جاده جواهرده تو رستوران عمو رجب (دُرمد) ۳ ناهار خوردیم. میگید چی؟ خب: کباب بره، باقالی قاتق، میرزاقاسمی، زیتون پرورده و دوغ. خیلی عالی و خوشمزه بود. ۴ ته سفره مونو برای مرغ و خروسا تکوندیم. استخونها رو هم واسه گربه های متل برداشتیم. (تو محوطه متل دو تا گربه ناز خونه دارند). برگشتیم رامسر و اول بنزین زدیم و بعدم رفتیم متل. غذای گربه ها رو دادیم. با لذت خوردند. ماهم خسته و خوشحال برگشتیم اتاقو و خوابیدیم.

عصر که بیدار شدم، شوشو تو محوطه نشسته بود و اس ام اس بازی می کرد. نسکافه درست کردم و با هم خوردیدم. یه طالبی قاچ کردم و دادم تا برای پرسنل متل ببره. اونا هم به ما شیرینی غرابیه دادند. بعدم رفتیم قدم زنی و تاب بازی. از بیرون متل واسه گربه ها تن ماهی خریدیم. طفلکیها مادر و دخترند و هر دو باردار. غذاشونو که دادیم برگشتیم اتاق واسه نماز و شام و تلویزیون. آخر شب بازم رفتیم بیرون و قدم زدیم و تاب بازی کریدم. دیر وقت بود که خوابیدیم.

۱: نه اینکه فکر کنید من بدجنسم و تنهایی خوردم، شوشو معمولاً صبحونه نمی خوره.
۲: خداییش می دونم الان پیش خودتون فکر می کنید چه شکموهایی اند این دو تا.
۳: پیشنهاد می کنم اگه رفتید جواهرده، غذای اینجا رو از دست ندید. این پیشنهادی است از طرف یک شکمو که هیچکدوم از فک و فامیلا و دوستاش رستوران دار نیستند. (پس موضوع تبلیغات منتفیه)
۴: امسال پاییز (۱۹ تا ۲۱ آبان ۹۱) رفتیم رامسر، تو همین رستوران، بهترین کباب ترش عمرمونو خوردیم.


موضوعات مرتبط: - سفرنامه و خاطرات جاده

تاريخ : سه شنبه سوم بهمن ۱۳۹۱ | 9:21 | نویسنده : میم گلی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.