جمعه دوباره آفتاب نزده از خواب بیدار شدم. بعد از صبحانه شال و کلاه کرده و رفتیم به سمت رود شور. اونجا امتداد رودخونه رو گرفتیم تا برسیم به دریاچه. از بخت بد، همه جا گلی و باتلاق مانند بود. کم کم کفشها و ساق پاها تو گل فرو می رفت و با بدبختی جلو می رفتیم. هنوز اوایل راه بودیم که کفشم تو گل گیر کرد و از پام دراومد. حالا با یه لنگه کفش در دست و لنگه دیگه تو پا، خواستم که برگردم. (یه چند نفری برگشتند) اما حسن آقا، یکی از اعضای گروه که آدم سرسخت و پا به سن گذاشته ای بود (البته خیلی خیلی کمکمون می کرد) به زور منصرفم کرد. یه جفت جوراب اضافه تو کوله داشتیم. لنگه جوراب گل آلودمو عوض کرده و دوباره کفشمو پوشیدم و راه افتادیم.
نزدیکیای دریاچه (از دور دیده می شد) همه بریدند و چون زمینای اطراف دیکه کاملاً باتلاق شده بود تصمیم گرفته شد که بعد از استراحتی کوتاه برگردیم. در راه برگشت، هر دو جفت کفشم تو گل گیر کرد و از پام در اومد. خارج کردن کفشها از عهده من برنمیومد. یکی از پسرها لطف کرد و اونا رو درآورد. حالا دیگه دو تا کفشی که به گوله توپ گل می موند، تو دستام و پای برهنه راه افتادم.
اونقدر مسیر سخت و خستگی پا و گلهای نمک آلود و کلوخهای داغ اذیتم می کرد که اشکام سرازیر شد. خوشبختانه به دلیل وجود عینک آفتابی کسی گریه منو ندید. عینهو خری بودم که تو گل گیر کرده. (نخندید به خدا راست میگم)
بچه ها سعی می کردند از تپه های موجود در مسیر استفاده کنند تا کمتر گلی بشن اما من چون خاک این تپه ها داغ بود و پای بدون کفشم رو می سوزوند، تو همون مسیر باتلاقی راه می رفتم. یه جورایی تنها و دور از گروه مونده بودم. درد و خستگی و تنهایی منو یاد نازنینهایی انداخت که یه زمانی در شرایطی خیلی بدتر از من بودند و من دو ماه گذشته برای دل اونها عذادار بودم: کاروان کودکان و زنان یتیم و اسیر کربلا.
دیگه زیر لب اسم امام حسینو بچه هاشو میاوردم. در کنارم رودخونه شور زیر نور آفتاب موج می زد و درحالیکه تشنه بودم، با حسرت اون آب زلال اما ناآشامیدنی رو نگاه می کردم. خداخدا، حسین حسین و یا اباالفضل و زینب از لبانم شنیده می شد. دلم می خواست زودتر به سر جاده برسم. حالم بدجور حال خوش و خرابی بود. سنگینی نگاه خدا رو روم حس می کردم.
یه لحظه یاد گفته بعضی دوستام افتادم که سفارش کرده بودند تو دل صحرا و کویر دعاشون کنم چون دعای در اونجا مستجاب میشه (انشاءالله) در همون حالی که وصفش رو گفتم واسه همه عزیزام و دوستام و همه حاجتدارای درگاه الهی دعا کردم. به خودم که رسیدم، تــــــــــو رو عزیـــــــــــزکم از خدا خواستم.
خلاصه که به جاده رسیدیم. خسته، گلی و بریده. رفتم کنار رود که پاهامو بشورم. قطار بدبیاریهام کامل شد. پام سر خورد و پس کله ام خورد به دیواره پل روی رودخونه و دستم هم زخمی شد. دیگه نمی تونستم حتی گریه کنم. بچه ها کمک کردند و کنار اتوبوس نشستم.

قرار شد که بچه ها استراحت کنند و بریم کلوتها اونجا ناهار و تا عصر هم بمونیم. دیگه از توانم خارج بود که با اون اوضاع و شرایط با گروه همپا باشم. چندتای دیگه هم وضع مشابه منو داشتند. آخرش حمید خان ما چند نفرو با مینی بوس راهی کمپ کرد تا بقیه با اتوبوس برن.
هفت نفر سوار مینی بوس شدیم. آقای راننده لطف کرد و سر راه ما رو به کلوتها برد. یه نیم ساعتی اونجا دور زدیم و کوه تپه های شنی که مثل خرابه های باقیمانده از شهرهای باستانی به نظر می رسید رو نشونمون داد (کلوتها به معنی آبادی لوته که چون کوههاش شبیه خونه خرابه است به این اسم معروف شده). خلاصه با لطف آقای راننده از این زیبایی دیگه کویر بی نصیب نموندیم.
ساعت ۲:۳۰ رسیدیم کمپ. وقت کافی برای بشور و بساب سر و تن و لباس و کفشهامون داشتیم. عصر هم روی سکوی ورودی کمپ نشستیم و عصرونه، کشک بادمجون منو خوردیم. کم کم سرو کله اتوبوس گروه هم پیدا شد.
شب بچه ها پشت کمپ آتیش کوچیکی روشن کردند که با اعتراض مسئولای کمپ خاموشش کردیم. دور همی نشستیم و مینا جون (همون نازنینی که تو قطار هم کوپه بودیم) با اون صدای آسمونیش و ترانه های خاطره انگیز ما رو به مهمونی بی شمار ستاره کویر برد.
اون روز خیلی به من سخت گذشت اما خدا رو به خاطر همه لحظاتش شکرگذارم چون واقعاً حضورشو گرمتر و پررنگتر از همیشه، کنارم حس کردم.
نمایی از داخل کمپ شهداد

ورودی کمپ پس از شستشوهای ما (به لباسهای آویزان و کفشهای سمت چپ توجه کنید)

موضوعات مرتبط: - سفرنامه و خاطرات جاده
