امسال، به بهترین شکل ممکن، شروع شد.

از اسفندماه که درگیر کارهای اداره و خونه تکونی بودم، به دلایل مختلف، در گوشه و کنار دل و وجودم، غم و خستگی، لونه کرده بود. یاد خاطرات بد می افتادم. دلم نمیخواست امسالمم، مثل سالهای گذشته، شروع کنم. دلم یه شروع تازه و متفاوت و البته زیبا می خواست.

از قبلش به مامانم گفتم که عمراً برای سال تحویل خونه بمونم. احساس می کردم، دیوارها دارن بهم فشار میارن و خونه موندن غیرقابل تحمل بود. مثل هرسال، خونه رو تمیز کردم، عین یه دسته گل. کلی هم واسه خودم لباس و کفش و این چیزا خریدم ولی وسایل هفت سین و میوه و شیرینی نه. (راستش فقط وقتی با برادرم برای خرید آجیل و شیرینی مامان رفتیم، نتونستم جلوی خودمو بگیرم و یه جعبه از شیرینهای یزدی (قطاب، باقلوا و لوز) خریدم اونم محض شکمویی خودم و شوشو که قبل سال تحویل خوردیمش و تموم شد )

به کمک یکی از دوستامون، بلیط قطار مشهد واسه ۲۹ اسفند و برگشت ۲ فروردین، گیرمون اومد. همون دوست مهربون، یه هتل آپارتمانم واسه مون ردیف کرد که همه چیزش خوب بود. صبح روز ۲۹ فروردین با شوشو، مامان و برادرم، به سمت مشهد پرواز کردم. (البته با قطار)

ساعت ده یازده صبح چهارشنبه ۳۰ اسفند، در حالیکه یه صبحونه توپ بر بدنها زده شده بود، راهی حرم با صفای امام رئوفم شدیم. نزدیکای اذان بود و تو صحن جامع رضوی، فرش پهن کرده بودند. همونجا نشستیم. هر ازگاهی، نم بارون، نوازشمون می کرد. نماز و خوندیم و همونجا، منتظر رسیدن سال نو، موندیم.

دوتا خانوم اصفهانی، صف جلویی ما بودند. یکیشون با لحجه شیرینش، خطاب به خانمهای اطراف گفت: خانوما، یکی پنج تا صلوات بفرستین، آفتاب شه. ما هم صلواتا رو فرستادیم. پرده ابر کنار رفت و خورشید زیبا سرک کشید. تا آخر مراسم دیگه بارون نبارید.

لحظه سال تحویل، (اونایی که تجربه شو دارن می فهمند چی میگم) تو یه جای مقدس و باشکوه، در کنار همه مردمی که یکصدا دلهاشون پیش مهربونیهاست، در یک موج خیلی خیلی بزرگ و قشنگ مثبت، سال جدیدو شروع کردیم. مردم همه نم اشک شوق کنج چشاشو نشسته بود و غریب و آشنا همدیگه رو بغل می کردند و با دعای خیر، سال نو رو تبریک می گفتند.

خدا رو خیلی شکر کردم و از امام رضای مهربونم تشکر کردم که منِ تنها، خسته و دلشکسته رو تو خونش، اول سالی، پناه داد. تو اون شلوغی اول سال، اصلاً تصورشم نمی کردم تو حرم برم و نماز بخونم. دیدن ضریح قشنگش، آرزوی محالی می نمود که اونم با لطف خدا، از فاصله خیلی نزدیک به زیارتش رفتم و در پناهش آروم گرفتم.

سفر خیلی خیلی خوب، ادامه پیدا کرد. تنها عیبش، کمی روزهای مهمونی امام رضا بود که به همون دو روز و سه شب پیش آقا بودن، هم شکر.

ببینید امام رضای رئوف، با اون همه گل و سبزه، چی کرده. قربونش برم سفره هفت سینش فقط سبزه داشت.

هفت سین امام رضا ع

 آرزو میکنم به زودی قسمت همه آرزومندای آقا بشه زیارتش.


موضوعات مرتبط: - سفرنامه و خاطرات جاده

تاريخ : شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۲ | 10:6 | نویسنده : میم گلی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.