بعد از اومدن از مشهد و پابوسی امام رضا، یه دو روزی رو خونه بودیم و استراحت کردیم. بعدشم دوباره کوله ها رو بستیم و زدیم به کوه و دشت و بیابون. (با اتوبوس و به همراهی دوستان در تور آفتاب)
مسیرمونو از تهران به سمت قم و اصفهان شروع کردیم. ساعت ۲:۳۰ شب ۶ فروردین ماه، از این شهرها به طور گذری رد شدیم تا یاسوج و سمیرم. آبشار سمیرم و دیدیم و تو راه ناهار خوردیم. شب رو هم یاسوج خوابیدیم.
فرداش حرکت کردیم سمت شیراز، سپیدان و جهرم تا بندر لافت. شب بود که بندر رسیدیم و لنج سوار شدیم. صبح قشم بودیم.
اولش رفتیم جزایر ناز، جنگل حرا، و روز بعد دراز شیب و هنگام و دره ستاره ها. دو شب کلاً قشم خوابیدیم. درگهان و بازارهای قشم رو هم رفتیم. یه عده ای هم رفتند هرمز اما ما تو اون دریای موجدار و قایقهای غیرایمن، ترجیح دادیم بریم خرید که بعداً فهمیدیم چه انتخاب عاقلانه و کار درستی کردیم.

بچه هایی که رفته بودن هرمز، درسته از زیباییهای جزیره خیلی تعریف کردند، اما روی دریا مرگ و به چشم دیده بودند و خرد و خمیر و داغون برگشتند. تازه برگشتنی، سوخت قایق تموم شده بود و یه ساعتی منتظر سوخت تو دریا مونده بودند. ما اما خریدهای خیلی خوبی کردیم و خیلی راضی بودیم. (بااینکه این دو سه روز همش غذای دریایی خوردیم، اما اون روز تو قشم و رستوران ۱۳۳ یه ماهی پلوی توپ زدیم بر بدن)
دوباره شب بود که سوار لنج به طرف لافت حرکت کردیم. بعد از گذشتن از دریا رفتیم سمت بندر خمیر و یک شب اونجا خوابیدیم. با گذر از بنادر کنگ و لنگه و یک استراحت کوتاه در ساحل زیبای لنگه به طرف عسلویه سفرو ادامه دادیم. تنگ غروب، عسلویه بودیم و غروب زیبای اونو از دست ندادیم. از میون برجهای فلزی غرق در نور و از کنار مشعلهای آتش رنگارنگ گذشتیم و داخل عسلویه شدیم. شامو خوردیم و کنار دریا چادر زدیم.
تا پاسی از شب گذشته، در کنار آتیشی که بچه ها درست کردند، نشستیم و آهنگهای خاطره انگیز خوندیم. دریا با صدای موجهاش همراهیمون می کرد: شنهای ساحلی، کلبه های گلی........ هریک در این دریا.........
صبح زود بیدار باش زده شد. به طرف بندر سیراف حرکت کردیم. یکی از قشنگ ترین و به یاد ماندنی ترین جاهایی که دیدم همین بندر سیراف بود.
حدود ۹ صبح اونجا بودیم. با اینکه نوروز بود ولی گردشگر زیادی نداشت. به خاطر ما موزه شهرو باز کردند. موزه ای کوچیک و محقر که آدمو یاد غارت سرزمینش مینداخت
بعد از موزه به بازدید قلعه نصوری رفتیم. قلعه زیبایی که در کوهی مشرف به دریای سرمه ای و زیبای روبه رو واقع شده بود. بعدشم رفتیم تا گور دخمه ها و چاه های باستانی کنده شده در دل کوه و ببینیم. پسرک راهنما با لحجه شیرینش در مورد چاه ها و حوضچه ها توضیح می داد. به نیاکانی که اینهمه باهوش و فهیم بودند و روزگاری این شاهکارها رو کنده بودند، آفرین گفتیم.
بعد از سیراف رفتیم شهر جم. سر راه کوه پردیس و دیدیم و ناهار هم جمع خوردیم. بعدشم حرکت کردیم به سمت فیروز آباد و از کاخ اردشیر بازدید کردیم. متأسفانه وقتمون کم بود و بازدید بقیه آثار تاریخی رو از دست دادیم. شب رو مهمان خانواده اردشیر عزیز که یکی از بچه های تور و اصالتاً شیرازی بود، بودیم. خاله مهربان اردشیر، منزل خود در شیراز را همراه با شامی خوشمزه در اختیار ما گذاشته بود. صبح هم، اردشیر مارو به آش شیرازی مهمون کرد. (هرچند اردشیر وقتی وسط راه، تو شیراز با ما همراه شد، موقع رفتن، واسه مون کلوچه مسقطی و بستنی فالوده هم خریده بود) به طور کلی میتونم بگم: یک مهمان نوازی فوق العاده و اصیل ایرونی
اردشیر اون روز که سیزده به در هم بود، از ما جدا شد تا به خانواده اش بپیونده. ما هم سیزده مونو تو راه با گره زدن دسته جمعی سبزه، به در کردیم. غروب نطنز رسیدیم و تو امامزاده خیلی خیلی دوست داشتنی و پر انرژی مثبت اون به نام شاهزاده حسین، نماز خوندیم.

شب رسیدیم اصفهان و یه توقف کوتاه داشتیم. بعدشم کل شبو تو راه بودیم تا دم دمای صبح که رسیدیم خونه.
در مجموع سفر خوبی بود و خیلی چیزها یاد گرفتیم
این بود انشای ما
پ ن: به قول یکی از دوستان، نوروز ۹۲ ما با خانواده نقی سریال پایتخت (که ما ندیدیمش) بودیم![]()


موضوعات مرتبط: - سفرنامه و خاطرات جاده
سلام بر شما و بر همه عزیزای دلت ای رئوف بزرگوار
امام رضا جونم، می دونی، فیش حج تمتمع دراومد.
باورم نمیشه، یعنی منم از طرف خدا، رسولش و ائمه پاک بقیع، دعوت شدم!؟!
اولش خیلی شوکه بودم. راستش درسته که تو این مدت هشت سالی که اسم نوشته بودم، خیلی به این موضوع فکر می کردم اما وقتی رفتن، قطعی میشه، تازه آدم میفهمه که در چه جریانی قراره که قرار بگیره.
امام مهربونم،
خودت خوب می دونی که ته تهای دلم، خیلی راضی به رفتن نیست. استغفرالله، نه اینکه خود سفر مشکلی داشته باشه، نه! حتی قیمتهای سرسام آوری که این روزها، حج و زیارت اعلام کرده و یه جورایی، سه برابر قیمت سال گذشته است، نه حتی دست خالی و تشویش فراهم شدن هزینه اش، نه، هیچکدوم نه، فقط از اونجایی که دولت قبیحه سعو.دی، از محل درآمد حج، سالانه میلاردها به جیب اسرائیل می ریزه که بمب میشه سر زن و بچه های بی گناه.
از این بابته که دست و دلم می لرزه.
اما امام عزیزترینم، در لابه لای همه احکام که می گردم، راه فرار و گریزی نیست. تنها شرط این سفر، استطاعت است و بس. مکافات سرباز زدن از این دستور الهی، هم غیرقابل تحمله. نه، خدایا نمیخوام وقتی مردم، بهم بگی: اسلامت قبول نیست، یکی از دو دین مسیحیت یا یهودیت و قبول کن.
پس امام بزرگوار و بابای جوادم، به امید و خواست خدا، به این دعوت باشکوه، لبیک می گم. میرم در حالیکه دلم در کنج ضریح سپید و گلدار شما، گره خورده. میرم به عشق رسول و اهل بیتش که در زندان وهابیت، چشم انتظار دیدار شیعیانشون نشستند.
اما به وجود نازنین همه اونها قسم که دلم پیش شما می مونه.
بارها گفتم که من به زیارت امام حسین (ع) نرفتم و نمی تونم در مورد ایشون قولی بدم. اما هنوز به حج نرفته، قول می دم که هیچ جای دنیا، به اندازه حرم قشنگ تو آقا، آرومم نکنه.
امام نازنینتر از جانم، نکنه به جرم حاجی شدن، کمتر بطلبیم بیام پابوست. من همون مشتاق و شیدای همیشگی شما هستم که بودم.
اغنیا مکه روند و فقرا سوی تو آیند، ای به قربان تو آقا که حج الفقرایی
ادامه اشو من میگم از دلم که:
من اگر مکه روم یا به سر سوی تو آیم، چون همیشه روم به قربانت که تو حج و صفایی ای پاره تن رسول![]()
موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات
از اسفندماه که درگیر کارهای اداره و خونه تکونی بودم، به دلایل مختلف، در گوشه و کنار دل و وجودم، غم و خستگی، لونه کرده بود. یاد خاطرات بد می افتادم. دلم نمیخواست امسالمم، مثل سالهای گذشته، شروع کنم. دلم یه شروع تازه و متفاوت و البته زیبا می خواست.
از قبلش به مامانم گفتم که عمراً برای سال تحویل خونه بمونم. احساس می کردم، دیوارها دارن بهم فشار میارن و خونه موندن غیرقابل تحمل بود. مثل هرسال، خونه رو تمیز کردم، عین یه دسته گل. کلی هم واسه خودم لباس و کفش و این چیزا خریدم ولی وسایل هفت سین و میوه و شیرینی نه. (راستش فقط وقتی با برادرم برای خرید آجیل و شیرینی مامان رفتیم، نتونستم جلوی خودمو بگیرم و یه جعبه از شیرینهای یزدی (قطاب، باقلوا و لوز) خریدم اونم محض شکمویی خودم و شوشو که قبل سال تحویل خوردیمش و تموم شد
)
به کمک یکی از دوستامون، بلیط قطار مشهد واسه ۲۹ اسفند و برگشت ۲ فروردین، گیرمون اومد. همون دوست مهربون، یه هتل آپارتمانم واسه مون ردیف کرد که همه چیزش خوب بود. صبح روز ۲۹ فروردین با شوشو، مامان و برادرم، به سمت مشهد پرواز کردم. (البته با قطار)
ساعت ده یازده صبح چهارشنبه ۳۰ اسفند، در حالیکه یه صبحونه توپ بر بدنها زده شده بود، راهی حرم با صفای امام رئوفم شدیم. نزدیکای اذان بود و تو صحن جامع رضوی، فرش پهن کرده بودند. همونجا نشستیم. هر ازگاهی، نم بارون، نوازشمون می کرد. نماز و خوندیم و همونجا، منتظر رسیدن سال نو، موندیم.
دوتا خانوم اصفهانی، صف جلویی ما بودند. یکیشون با لحجه شیرینش، خطاب به خانمهای اطراف گفت: خانوما، یکی پنج تا صلوات بفرستین، آفتاب شه. ما هم صلواتا رو فرستادیم. پرده ابر کنار رفت و خورشید زیبا سرک کشید. تا آخر مراسم دیگه بارون نبارید. ![]()
لحظه سال تحویل، (اونایی که تجربه شو دارن می فهمند چی میگم) تو یه جای مقدس و باشکوه، در کنار همه مردمی که یکصدا دلهاشون پیش مهربونیهاست، در یک موج خیلی خیلی بزرگ و قشنگ مثبت، سال جدیدو شروع کردیم. مردم همه نم اشک شوق کنج چشاشو نشسته بود و غریب و آشنا همدیگه رو بغل می کردند و با دعای خیر، سال نو رو تبریک می گفتند.
خدا رو خیلی شکر کردم و از امام رضای مهربونم تشکر کردم که منِ تنها، خسته و دلشکسته رو تو خونش، اول سالی، پناه داد. تو اون شلوغی اول سال، اصلاً تصورشم نمی کردم تو حرم برم و نماز بخونم. دیدن ضریح قشنگش، آرزوی محالی می نمود که اونم با لطف خدا، از فاصله خیلی نزدیک به زیارتش رفتم و در پناهش آروم گرفتم.
سفر خیلی خیلی خوب، ادامه پیدا کرد. تنها عیبش، کمی روزهای مهمونی امام رضا بود که به همون دو روز و سه شب پیش آقا بودن، هم شکر.
ببینید امام رضای رئوف، با اون همه گل و سبزه، چی کرده. قربونش برم سفره هفت سینش فقط سبزه داشت. ![]()

آرزو میکنم به زودی قسمت همه آرزومندای آقا بشه زیارتش. ![]()
موضوعات مرتبط: - سفرنامه و خاطرات جاده
میشکای عزیز، ببخشید که جوابتو دارم تو وب می دم، به جای اینکه برایت میل بزنم. آخه شاید، پاسخی که اینجا بدم، به درد بقیه هم بخوره.
عزیزم، پرسیده بودی که من تا کنون کدامیک از نمازهایی که اینجا نوشتم و خوندم و از کدومش حاجت گرفتم؟
راستش و بخوای، من تا حالا همه اونا رو خوندم، بعضی ها رو چند بار، حتی یه نمازهای دیگه رو هم امتحان کردم. اما هنوز حاجتم از سوی خالق مهربون، برآورده نشده.
اما این به این معنی نیست که این نمازها، نعوذ بالله، جواب نمیده. نه!
من اولاً همیشه از خدا خیر میخوام و بعد حاجت و آخرش هم تأکید می کند که اگه صلاحمه حاجتم برآورده بشه.
ضمناً ممکنه الان وقت روا شدن حاجت من نباشه. و اینکه من هنوز امیدوارم، یعنی اینکه همه در زدنهای خونه خدا، بی جواب نخواهد بود.
انشاءالله همه مون، به زودی و به آسونی و به خیر، به حاجاتمون می رسیم.
ببخشید که یه کم دیر جواب دادم. ![]()
موضوعات مرتبط: - التماس به درگاه خدا، هزار راه رفته
