جمعه 29/6/92
با نیم ساعت تأخیر پریدیم. خدا رو شکر پرواز خوبی بود (هواپیمایی ماهان) اما همینکه به مدینه رسیدیم، اذیتها شروع شد. اولش تو صف کنترل پاسپورت و مهر ورود که ایستادیم گفتند انگشت نگاری هم می کنند. بنده خدا مأمور کاروان (آقای آقاجانی) مدام میومد و تذکر می داد که چه جوری انگشتها رو بذارید تا اونا نخوان به دستتون دست بزنند. اما خدارو شکر یه خورده که گذشت، از خیر انگشت نگاری خانمها گذشتند و فقط از آقایون انگشت نگاری می کردند. در گیت خروجی، تو مانیتور اگر کتابی در ساکت بود، متوقفت می کردند و کل ساکو بیرون می ریختند. امان از اون شیطانکِ یک وجب ریش دارِ پاچه شلوار کوتاهِ پاچه گیر!
(نشونه های یک وهابی کامل) البته به جوونها گیـر کامل می دادند. از نظر اونها، هر جوون ایرانی مساوی بود با یه مُبَلغ شیعه. تو یکی از ساکهام، کلی کتاب داشتم. قرآنی که کاروان داده بود، مفاتیح الجنان، کتاب دعای کوچیکی که حج و زیارت داده بود و همینطور کتاب مناسک حج. همه شون داخل یک نایلون و روی وسایلم قرار داشت الا مفاتیح که در نایلون لباسهای احرامم، زیر همه وسایل قایم کرده بودم آخه مادرم خاطره بدی از کشف مفاتیحش توسط مأموران سعودی تعریف کرده بود که مفاتیحو پرت کرده و کلی توهین کرده بودند.
از شانسم همینکه در ساکو باز کرد به صورت افقی خوابوند، نایلون حاوی کتابها سُر خورد و به ته ساک رفت. دونه دونه نایلونهای وسایلمو گشت تا به نایلون لباس احرام رسید و مفاتیحمو در آورد. خدا میدونه قلبم به دهنم اومد، البته از اینکه مفاتیحو بگیرند ناراحت نبودم چون از وقتی تو وسایلم گذاشتمش، باهاش خداحافظی کردم و دل ازش بریدم. فقط از توهینها و آزارشون می ترسیدم. تو دلم آیه "وجعلنا ..." خوندم. ![]()
مأمور جوان که همون پاچه گیرِ وهابی هم کنارش ایستاده بود، مفاتیحو نگاه کرد و ورق زد و داد به مأمور کناری. اون هم نگاهی انداخت و کاغذهایی که لای مفاتیح بود و برای نشونه گذاشته بودم و نگاه کرد و دوباره به مأمور اولی برگردوند. در کمال تعجب من، مأمور مفاتیحو به همون نایلون لباسها برگردوند و کمک کرد تا ساکو ببندم. در میون بهت من، مأمور به سه جفت کفشی که تو ساک داشتم، خندید.
در تمام این مدت، علیرغم طوفان درونم، به ظاهر آرامش داشتم و هیچ نگاهی به هیچکدومشون نکردم و کلامی هم به فارسی، عربی یا انگلیسی به زبون نیاوردم. فقط در آخر که کمک کرد ساکو ببندم، یه "ممنون" به فارسی گفتم و همین. اونقدر هول بودم که برای برگرداندن پاسپورت صدایم کرد. اما ساک میترا (هم اتاقیم) رو که بیرون ریختند و قرآنشو ازش گرفتند، با انگلیسی درخواست کرد که پسش بدند اما کو گوش شنوا.
هیچکدوم از سلامها رو جواب نمی دادند. در چشم برخی شون، اوج بدبختی و نداشتن اراده و حقارت رسوخ کرده از عقاید تار عنکبوت بسته را می شد دید. همه جوون و کم سن و سال، اسیر در چنگال کریه وهابیت!
راستی اولین نماز در سرزمین وحی رو، اینجا، فرودگاه مدینه و روی سجاده ای که همراه داشتم، خوندیم. البته اولش دو رکعت تو نمازخونه اقامه کردیم و وقتی از اون همه ازدحام جلوی در نمازخونه بیرون اومدیم، مدیر کاروان اعلام کرد که هنوز اذان نشده! مجبور شدیم یک ربع بعد و در گوشه سالن فرودگاه دوباره نماز صبح بخونیم.
بعدِ سه ساعت معطلی در فرودگاه، حول و حوش ساعت 7:30 به طرف هتل حرکت کردیم. مدینه سفید و آرام در زیر انوار طلایی خورشید صبحگاهی، چشمها را می نواخت. اولین نگاهم که از پنجره اتوبوس، به بقیع خاموش افتاد، دلم را به لرزه آورد و اشکها جوشیدن گرفت.
جواز ورود به حرم و اذن دخول را گرفته بودم اما نمی دانستم سهمم از زیارت بقیع، همین نگاه از آن سرِ نرده های هنوز به دیوار نشسته است و در بین الحرمین، راهی به زیارت جگرگوشه های زهرای اطهر نخواهم داشت. 
گنبد و حرم پیغمبر (ص)

بعد، تاج سر جهان اسلام، گنبد زمردین رسول هویدا شد. خدا می داند پس از "السلام علیک یا رسول الله" تنها دعایی که به قلبم آمد این بود: خدایا، چشمان هر مشتاق و هر ملتمس دعا و همه عزیزانم را به دیدار این گنبد سبز حبیبت نایل کند و نیز از رسول بزرگوار خواستم تا به زودیِ زود و در زیر لوای حکومت قائم آلش (عج)، به زیارت و پابوسی او و فرزندانش مفتخر گردم. الهی آمین.
نمایی از گنبد و حیاط حرم پیغمبر (ص) در شب

برخلاف فرودگاه، هموطنان مشهدی در هتل سنگ تموم گذاشتند. (مدیریت و پرسنل ایرانی هتل مدینه، مشهدی بودند). استقبال با چای و لیمو، بسته های شکلات و تسبیح یادگاری و چهره های خندان و بوی اسفند و بعد هم دعوت به صبحانه.
ما اول اتاق و ساکها رو تحویل گرفتیم و بعدِ صبحانه و حمام، خوابیدیم. مدیر کاروان اعلام کرده بود که برای اولین بار، عصر، دسته جمعی به حرم خواهیم رفت و مسیر رو که یاد گرفتیم، دیگه خودمون می تونیم هروقت خواستیم بریم زیارت. بیدار که شدیم، ظهر بود. نماز رو تو هتل خوندیم و برای ناهار به رستوران رفتیم. بعد ازظهر، جلسه روزانه کاروان برگزار شد و بعدش دسته جمعی و در حالیکه روحانی کاروانی، دعا و زیارت نامه می خوند به فیض زیارت رحمه للعالمین نائل شدیم.
صبحدمان زیبای مدینه النبی

ساعاتی بعد و با نمایان شدن خورشید، چترها باز می شوند

شب و بعد شام، برای زیارت روضه رضوان رفتیم. از ساعت 8:30 تا 12، روضه مختص به خانمهاست. شمه ای از رنجهای ائمه اطهار رو میشه در این زیارت چشید. اولاً که در گوشه ای از مسجد النبی، خانمهای مشتاق زیارت، به تفکیک ملیت!!! جدا می شدند. مثلاً ایرانی ها، ترکها، عربها و آفریقایی ها. بعد دسته دسته در جایی نشانده و به نوبت برای زیارت روضه فرستاده می شدند. خب مسلمه که ایرانی ها، به جرم فرهنگ غنی و اولین کشور تأسیس شده در تاریخ و نیز به جرم غیرقابل بخشش شیعه بودن، آخرین کشوری هستند که اجازه زیارت روضه رو می گرفتند.
یعنی ساعتها می نشستی به انتظار و به چشم خود می دیدی، دسته دسته خانمهای سایر ملیتها که تازه از راه رسیده و بی هیچ زحمتی وارد روضه می شوند اما مأمور سراپا سیاهپوش سعودی، خانمهای ایرانی را جدا کرده و می نشاند. حالا وای به آنکه خانمی بخواهد دو قدم جلوتر برود یا برای اقامه نماز بلند شود که فریاد: بشین، بشین، ایران بشینشان به آسمان می رفت.
ساعتی که گذشت، صدای اعتراض بلند شد. مأمورها دستپاچه بلندت می کردند و در جای دیگری، نزدیکتر به روضه می نشاندند. ساعت 20 دقیقه به 12 بود که رفتم و از یکیشان پرسیدم: روضه تا کی بازه؟ گفت: تا 12. گفتم: پس چرا مارو تو نمیفرستی؟ گفت: صـَبـِر، می فرستیم. گفتم: متی هذا الوعد ان کنتم صادقین؟
باز صدای اعتراض خانمها بلند شد. مأمور سیاهپوش دیگری که به او مرشده می گفتند، آمد و به فارسی ارشادمان کرد.
مدام می گفت: رسول خدا و هیچ بنده ای نمی توانند شفاعت شما را کنند مگر در روز قیامت و پس از اجازه از خدا. پس اینجا او را وسیله و شفیع قرار ندهید و فقط از خودِ خدا بخواهید و از کسی دیگری نه. داخل روضه هم دنبال چیزی نگردید چون خانه حضرت زهرا (س) و مقبره پیغمبر (ص) را دیوار کشیده اند و چیزی نخواهید دید.
2 رکعت نماز نافله!! بخوانید نه هیچ چیز دیگر. این نماز را هم به کسی هدیه نکنید. (ما معمولاً 2 رکعت نماز هدیه به حضرت زهرا (س) آنجا می خونیم و اونها هم اینو می دونستند و به خیال خودشون می خواستند از هدایای حضرت زهرا (س) کم کنند.) خلاصه از این جور شست و شوهای مغزی از جنس وهابی که تموم شد، بالاخره اجازه ورود به روضه مملو از خانمها سایر کشورها صادر شد. (یعنی آخر خباثت، دیرتر از همه بری و ببینی هنوز کشورهای دیگه رو بیرون نفرستاند و تازه یک دقیقه نگذشته به تو گیر می دند که یالا برو بیرون وقتت تمومه) 
فرشهای سبز رنگ غرق در عطر بهشت، آغوشش را به روی شیعیان گشود. (به احتمال خیلی زیاد، مزار حضرت فاطمه (س) اینجاست.)
البته ازدحام به قدری بود که اگر کسی برات حریم نگه نمی داشت و مواظب نبود که هُلت ندن، عملاً خوندان نماز غیرممکن بود. به لطف هم اتاقی های نازنینم (میترا و مریم) دو تا دو رکعتی نماز زیارت و حاجت خوندم. نماز حاجت به نیت حاجت همه دوستان، ملتمسین دعا، عزیزان و خودم.
به ده دقیقه نکشید که بیرونمون کردند و البته اول از همه هم گیر به ایرانی ها می دادند. (یعنی خارچشمی هستیم براشونا). خانمهای هم وطنی که زیر لب شکایت می کردند را اینگونه آروم کردم: غصه نخور خواهر، عاقبت امر نزد ماست. مولایمان که بیاید، پسر صاحب اصلی این روضه، حقانیت شیعه برای همه آشکار خواهد شد و با مرهمی که اون یار سفرکرده به دل داغدارمون خواهد نشاند، بار دیگه به زیارتی به شیرینی عسل، نائل خواهیم شد انشاءالله. ![]()
برگشتنی و در راهروی هتل، روحانی کاروان و دیدیم که پرسید: زیارت روضه رفتید؟ جواب دادیم بله، و گلایه کردیم از ظلم و توهین عمال وهابی. آخر سر هم به خنده گفتیم: آقا چنان سخنرانی برای ما کردند که هرچی شما روحانیون معزز رشته بودید، پنبه شد.
لبخند زد و گفت: اشکال نداره، شما به اونا بگید حرف شما درسته، بذارید ما زیارتمونو بکنیم و بعد کار خودتونو انجام بدید. قبول باشه.
شنبه 30/6/92
عین قحطی زده ها صبح و ظهر و عصر و شب میریم زیارت و نماز.
تا الان که تو مسجد جا گیرمون نیومده واسه نماز جماعت و همش تو حیاط خوندیم.
امروز اولین سوغاتی ها رو هم خریدم. می گفتم چیزی نخواهم خرید اما انگاری خیلی زود تسلیم شدم. ![]()
موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات
