بر چشم بد لعنت

پنجشنبه ۱۱/۷/۹۲

صبح با میترا، خانم هنرمندی و همسرش رفتیم خرید (تاب تن شارع منصور). شروع خرید با لای در تاکسی موندنِ انگشت من شروع شد. ضعف رفتم  اما خودمو کنترل کردم. بی صدا و در حالیکه عینک آفتابی به چشمم بود، گریه کردم.

انگشت سیاه شده من (++ کارت شناساییم و صدالبته عکسم!) 

رفتیم تو و خریدهای خوبی کردیم. با انگشت سیاه شده و دستی که تا مچ درد می کرد، برگشتیم هتل. زهرا جون (اون یکی هم اتاقی) هم رفته بود خرید و پاهاش از پیاده روی زیاد درد می کرد. مریم جون هم شدیداً سرماخورده و تب داشت. کُلَنه سگی می زد و گربه ای می رقصید. cow همه مون درپیت شده بودیم.

افسردگی و دلتنگی هم از اون طرف بیداد میکرد. این شد که تو محبس الانس۱ موندیم و فقط غُر زدیم و اشک ریختیم.

محبس الجن: ایستگاه اتوبوسها روبه روی مسجدالحرام

اینقدر روز بدی بود و اینقدر آدم و عالم و در و دیوار چشممون می کنند  که زنگ زدم ایران و به مامانم اینا گفتم که هم اسفند دود کنند و هم صدقه بذارند.

شب تو هتل، دعای کمیل داشتیم اما هیشکی حس رفتن نداشت. خسته تر از اونی بودیم که بشه شرحش داد. خوابیدیم به امید خدایی که مهمان نواز پر فضله.

الهی مددی

ــــــــــــــــــــــــــــ

حالا نوشتها:

الان افسوس همه اون روزها رو می خورم حتی روزی که اینجوری، پر از گریه و درد و دلتنگی گذشت.

هنوز انگشتم سیاهه اما هر هفته که ناخن کوتاه می کنم، یه تیکه از سیاهیش گرفته میشه. الآن خیلی دوستش دارم این سیاهی رو. منو یاد اون روزها و اون حال و هوا میندازه.  شده حتی می بوسمش (انگشتمو) و دوست دارم زودی ترکم نکنه. کاش بیشتر با من بمونه. الآن تقریباً نصف شده.

۱ ورودی مسجدالحرام اسمش ایستگاه محبس الجنه، هتل ما، ساختمون جالبی نداره و اتاقهامون هم خیلی خفه، بی روزنه، بی نور و بی هوای تازه و شدیداً دلگیره. ما به شوخی اسمشو گذاشتیم: محبس الانس یعنی زندان انسانهایی که ما باشیم.


موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات

تاريخ : دوشنبه نهم دی ۱۳۹۲ | 15:2 | نویسنده : میم گلی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.