سه شنبه ۱۶/۷/۹۲
صبح با هلیم (حلیم؟!) غافلگیر شدیم. به دستور جمع کثیر هموطنان خوزستانی ساکن در هتل ما، امروز صبحانه حلیم دادند و چه حلیمی
. بعد صبحانه رفتیم حرم. ساعت ۱۰ بود که داخل مصلی خاص نساء نشستیم به قرآن خوندن. یک تکه از کعبه عزیز هم روبه روی ما پیدا بود. 
بعد هم نماز حاجت و نماز قضا خوندیم تا اذان ظهر رو دادند و نماز جماعت اقامه شد. خودمون بعدش نماز عصر رو خوندیم و میوه خوردیم. بعد هم برگشتیم هتل.
اونقدر خسته بودم که بعد از ناهار، جلسه عمومی رو نرفتم و تا حول و حوش ساعت پنج خوابیدم. بعدش هم رفتم لابی و اینترنت بازی کردم.
ساعت یک ربع به هشت، شام خوردیم و دوباره رفتیم حرم. تو این مدت، هرچی آبمیوه، دوغ و نوشابه بهمون دادند رو جمع کردیم و با خودمون بردیم. روبه روی ایستگاه اتوبوس، چند تا رُفتگر داشتند آشغالها رو جمع می کردند که قسمت عمده آبمیوه ها نصیب اونها شد. نوش جونشون. بقیه رو هم تو حرم، بین بچه ها و زنها پخش کردیم. نوش جون اونا هم.
بارمون که سبک شد، تو قسمت منتهی به باب عبدالعزیز نشستیم و قرآن و نماز خوندیم. همون موقع، میتراجون یادآوری کرد که شب سه شنبه است و نماز امام زمان (عج) رو هم خوندیم.
بعد هم به پیشنهاد مریم جون رفتیم طبقات بالا، اول خواستیم بریم مطاف طبقه دوم (همین طبقه فلزیه که جدیداً ساختند و طبقه بالاش افتتاح شده، طبقه وسطشم این روزها از شبکه سعودی که نگاه می کنم، در حال تکمیل شدنه) اما راهمون ندادند و گفتند که فقط مال ویلچری هاست. لذا راهو کج کردیم سمت پشت بوم، پشت بوم خونه خدا 
مطاف فلزی که گفتم اینه، می خواستیم بریم قسمت ضربدر سبز رنگ، اونجایی هم که ضربدر قرمز زدم الآنا ساختند و شده طبقه وسطی و یه چند وقت دیگه افتتاح میشه

آخرین پله ها رو که بالا می رفتیم، جلوی در، یه پسربچه جقله عرب، جلومونو گرفت و دستاشو باز کرد و سد راهمون شد و گفت: ممنوع، بعد الصلوة، بعدالصلوة. اما ما محلش ندادیم و کشیدیمش کنار و گفتیم: همین مونده تو جلومونو بگیری، فسقل! کذاب صغیر، دروغ می گفت. پشت بوم خدا پر بود از جمعیت، اکثریت قریب به اتفاقشونم ایرانی بودند. (می تونم به جرأت بگم کل جمعیت شیعه بود.) صدای صوت دعای توسل، از هر گوشه برپا بود.
آوای دلنشین "یا وجیهاً عند الله.." روحت رو نوازش می کرد. زنها و مردهای غیر ایرانی هم، با زمزمه کردن دعا، نشون می دادند که شیعه و محب اهل بیتند. فضای دل انگیزی بود.
نماز شب رو اونجا خوندیم و بعد هم نشستیم و رو پشت بوم خدا، صفا کردیم. میوه خورنگ و این حرفا
آخر سر، با یه دل آروم و خوش برگشتیم هتل.
اینم پشت بوم با صفایی که اون شب معطر به عطر خوش دعای توسل بود

این روزها ورژنهای جدیدی از مأمورهای عربستانی رو کشف می کنیم. وقتی میخواستیم تو باب عبدالعزیز بشینیم، دنبال صندلی می گشتیم (حرم صندلی تاشو داره و ما به خاطر عادت نداشتن به روی زمین نشستن و پادرد همیشه صندلی برمی داریم) تا اینکه کنار دیوار، یه صندلی خالی پیدا کردیم و خواستیم برش داریم که مأموری که اونجا بود (یه مأمور شیک و پیک عطر زده و جوون) گفت: نه! و به وسایلی که کنار صندلی بود اشاره کرد و فهموند که مال کسیه. ولی گفت: صَبـ ِ ــر! و در کمال تعجب ما رفت و از زیر زمین برامون صندلی آورد. رفتار محترمانه اش باعث تعجبم شد.
ظهر هم از دوتاشون آدرس پرسیدیم که اونا هم مودبانه جوابمونو دادند و تازه! انگلیسی هم بلد بودند. هرچند من به عربی ازشون سوال پرسیدم. ![]()
راستی اون مأموری هم بود که یکشنبه ای بهمون گفت: پله برقی تومارو! راه می افته. درست می گفت. دقیقاً پله برقی ها از فرداش شروع به کار کردند. امروز هم مأموره رو دوباره دیدیدم. به بهانه گشتن کیفهامون نگهمون داشت ولی محلش نذاشتیم و رفتیم. ![]()
شلوغی حرم و باطبع، استرس اعمال روز به روز بیشتر میشه. خداجون، قربون خودتو، خونه تو و پشت بومش
کمکمون کن لطفاً.
موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات
