توضیح ابتدایی: فقط به رسم امانت داری، عین خاطراتی که تو دفترچه خاطرات حجم نوشتم رو اینجا میارم. اما در اصل، الآن دیگه در مورد این روز، نظری عین اونچه در خود اون روز داشتم و نوشتم ندارم.

الآن شکرگزار و دلتنگ همه اون روزها، دقایق و اتفاقاتش هستم. دلم برای همه هم کاروانیهام، حتی اونایی که تو خاطراتم نوشتم اذیتمون کردند، تنگ شده. همه شونو دوست دارم و برای همه دوستان و عزیزان آرزو می کنم که در جوونی و خیلی جوونی به سفر حج تمتع مشرف بشن و حظ و بهره شو ببرند. پس بعضی نوشته های زیر رو خیلی جدی نگیرید.

شنبه ۱۳/۷/۹۲

مریم جون همچنان بیماره و زهرا جون هم که از صبح میره بیرون با شوهرش. صبح من و میترا که دیگه طاقت موندن تو "محبس الانس" (هتلمون) رو نداریم، زدیم بیرون به طرف حرم. باز هم یکی از مُسنهای کاروان، جلوی در خِفتمون کرد.

جالبه همه شون برای خرید، دست و پا دارند اما برای زیارت نه! و آویزون این و اون میشن. تازه اصلنم رعایت نمی کنند و هرچی بهشون میگیم: بذارید یه وقت مناسب مثل شب که هم خنکه هم خلوت شما رو می بریم، گوششون بدهکار نیست و میگن الآن میخوایم بیایم!

چون عجله داشتیم (علاوه بر گرمی هوا و شلوغی صبحهای مسجد) و اگر با خودمون می بردیم، به خاطر کندی حرکتش به نماز نمی رسیدیم، جوابش کردیم. گمونم ناراحت شد. ولی به خدا دیگه طاقت ما هم تموم شده.

هر دقیقه، یکیشون آویزون ماست، اونم برای کارهای مختلف و جالبه که دستورات متفاوتی هم می دن. مثلاً وقتی دسته جمعی بیرون میریم، هیچکدومشون آب و خوراکی بر نمی دارند و وقتی به ما می رسند، سهمیه ما رو ازمون می گیرند. حالا حسابشو بکن تو اون گرما، تو یه کیف دستی که ظرفیت محدودی هم داره، به زور یکی دوتا بطری آب چپوندی به همراه یکی دو تا میوه، اما در عین تشنگی و درحالیکه داری از حال میری و میخوای یه قُلپ آب بخوری از راه می رسند و از ما آب و خوراکی طلب می کنند.

درصورتیکه سهمیه میوه که برای همه یکسانه و اندازه شم اونقدری هست که در طول روز بتونه نیاز تو رو تأمین کنه، بطری آب هم که به وفور تو راهروها چیده شده، فقط زورشون میاد با خودشون بر دارند و این وسط تو میمونی و یه شونه خسته از بار، یه کام خشکیده و تن ضعف رفته، اعصاب به هم ریخته و احساسی که مدام بهت گوشزد میکنه حمال این عزیزان بودی و بس.

یا مثلاً از منی که دستم لای در مونده و کبود شده و به گفته دکترای هتل باید می رفتم بیمارستان و عکس می گرفتم و می بستمش و استراحت می کردم (اما نرفتم!) توقع دارند که براشون بارکشی کنم یا با پررویی تمام میگن: برو واسه ما سنگ جمع کن! (سنگ برای رمی جمرات)

یا یکیشون اومده و بعد از گذشت دو هفته از شروع سفرمون، دستور میده: بشین واسه من خاطرات بنویس!  میگم: من خاطرات شما رو از کجا بدونم بنویسم؟ میگه: همونی که واسه خودت مینویسی رو بنویس!!! میگم: خاطرات من چه به درد شما میخوره؟ تازه من بیکار که نیستم، میگه: شب بنویس! میگم: شبا میرم حرم، میگه یه شب نرو!

چند نفری هم گیر دادند: واسمون فروشگاه های خوب پیدا کن و ما رو ببر خرید! (البته خرید از اونا و احتمالاً حمالی و بارکشیش مال ما) میگم: من خرید ندارم و اینجا رو اولین باره میام و بلد نیستم. میگن: خب واسه ما پیدا کن. بعد یکیشون میگه: فروشگاهش ارزون باشه ها، اون یکی میگه: نه! گرون و مرغوب باشه، بعد خودشون به جون هم می افتند و من فقط نگاشون می کنم. مظلوم وار!

خلاصه بساطی داریم باهاشون. تازه هر دقیقه از چشم زدنها و نگاه های حسرت بار ِ بی محبتشون (حسرت اینو که ما جوون اومدیم مکه و مدام می گن: خـــــ ووو ش به حــــآلتـــ ون) یه بلا و اتفاق سرمون میاد و هر روز یکیمون مریضه و چشم میخوره.

اونقدر اذیت شدم که میخوام به همه توصیه کنم تو جوونی مکه نرن. بذارید عین اینا پیر بشید و همه عشق و کیفاتونو کنید، بعد تازه یادتون بیفته که باید دین رو تکمیل کنید. بیایید حج و نصف اعمالتونو نائب بگیرید و بقیه شو هم بندازید گردن جوونا. کلی خرید کنید و خوش و خرم برگردید وطن و واسه همه نوه نتیجه نبیره هاتون کلی سوغات ببرید و دلتونم خوش باشه که حج رفتید، واللا.    *** طبق نوشته بالا این قسمتها رو زیاد جدی نگیرید، اون روز خیلی عصبانی و داغون بودم که اینا رو نوشتم.

خلاصه که، من و میترا، تصمیم گرفتیم از همین امروز به همشون "نه" بگیم. بگذریم.

دو تایی راهی حرم شدیم و رفتیم مصلی خاص نساء۱ رو پیدا کردیم و نشستیم به قرآن خوندن. من دور دوم ختم قرآن رو دست گرفتم و تا خود اذان خوندیم. بعد از نماز جماعت هم برگشتیم هتل و یکراست رفتیم ناهار.

وقتی اومدیم اتاق، هم اتاقی ها گفتند که ساعت ۳ زیارت دوره داریم. چون ساعت ۲ بود لذا خواب نازنین تعطیل شد.  البته برای من و میترا چون زهرا جون و میترا جون گفتند که برای زیارت دوره نمیان.

حاضر شدیم و باز هم دوتایی رفتیم۲. اول بردنمون به جایی که مثل محله های خارج از شهر بود، پر از خونه و دورتر یه کوه، و گفتند که این کوه جبل النوره و اون بالاشم غار حرا، حالا برگردید تو ماشین!!!۳

بعد هم رفتیم قبرستان ابوطالب. مراسم اینجا بهتر بود. زیارت نامه اجداد پیغمبر، حضرت ابوطاب، حضرات آمنه و خدیجه و پسر پیغمبر (قاسم) قرائت شد. جالب اینجاست که ما از بالا (قبرستون پایین و توی دره مانندی قرار داشت) زیارت نامه می خوندیم و وهابی با بلندگو از پایین ارشادمون می کردند!

برگشتنی به یه زن سائل سیاه پوست که دختر بچه بانمکی داشت، برخوردیم. طبق معمول که با دیدن بچه ها، غش و ضعف می کنم، شروع کردم به قربون صدقه رفتنش. اونم خندید و از مادرش گرفتم و بغلش کردم. کل کاروان، دوربین به دست! دور ما جمع شدند و عکس گرفتند. کلی مهم شدیم و عکسمونم تو تمام خبرگزاریها مخابره شد.  (به جان خودم الآن اگه گوشی کل کاروان رو نگاه کنی این عکس رو دارند.)

عکس جهانی شده ما!!

این نانازیِ خوش خنده

برگشتیم هتل و شام خوردیم. خیلی خسته بودیم اما علیرغم خستگی و خواب آلودگی، دوباره من و میترا، دوتایی رفتیم حرم. اما نه حس طواف داشتیم نه نماز. فقط روبه روی رکن یمانی نشستیم و قرآن خوندیم.

حرم، امشب خیلی شلوغ بود. در حالیکه دلهره اعمال دوباره افتاده به جونمون، زودی راهی هتل شدیم که بخوابیم.

خدایا مثل همیشه کمکمون کن.
خدایا صبر بده با این بنده هات، بی جدال و دلخوری کنار بیاییم.
خدایا مریضی و ضعف و رنج رو اَزَمون دور کن.
خدایا قوت و معرفت و توفیق بده تا اعمالمونو درست و صحیح و اثرگزار به جا بیاریم.
خدایا بیش از پیش محتاج تواَم ای پروردگار یکی یه دونه عالم.
دستمو بگیر و اون یکی دستتو به روی شونه ام بگذار و هدایت و راحت و امنیتم بده.
ممنونم ای صاحبخانه مهمان نواز، ای رحمان، ای اله بیت الله الحرام.

۱ خانمها دور کعبه و در حیاط اجازه خوندن نماز جماعت ندارند و برای نماز جماعت، یه جاهای خاصی از مسجد سرپوشیده، به اسم مصلی خاص نساء هست که حتماً باید اونجا بشینید وگرنه موقع نماز بلندتون می کنند. یادتون باشه حداقل یک ساعت قبل نماز برید اونجا جا بگیرید چون زود پر میشه. جای دقیقشم از مأمورین مربوطه سوال کنید به این صورت که به عربی بهشون بگید:
                                أینَ مصلی خاص نساء لـِ صلاة الجماعه؟
عربی رو حال کردید؟

۲ میترای عزیزم بابت همه دو نفره های قشنگی که با هم داشتیم و همه قشنگیش هم مدیون حضور تو بود، به خاطر همه زحمتایی که برام کشیدی و همه لطفها و مهربونی ها و خواهری هات ممنونتم قشنگم.  بغل

۳  البته گفتند هرکی میخواد بره غار رو از نزدیک بره، بعد از اعمال حج واجب یعنی بعد برگشتن از عرفات و منا و انجام طوافها، می تونید خودتون دسته جمعی ماشین بگیرید و بیایید. خیلی هم سعی می کردند منصرفتون کنند و می گفتند: میمون داره، اذیت می کنند، راه سخته، آشغال ریختند و کثیفه و این حرفها. خلاصه که ما بعد اعمال هم زیاد وقت نداشتیم و زود برمیگشتیم ایران. لذا غار حرا رو از نزدیک ندیدیم و شد عین حج عمره (که به دلیل شلوغی مطاف و طبق فتوای مراجع که فرموده بودند: تا وقتی اعمال واجب مردم تمام نشده برای احرام حج عمره نرید، و ما هم نرفتیم) طلب من از خدا تا انشاءالله تو یه سفر عمره خانوادگی که به زودی می طلبه praying بریم و انجامش بدیم.


موضوعات مرتبط: - دعوت شده به میقات

تاريخ : چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۹۲ | 12:6 | نویسنده : میم گلی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.